نظریه پردازی پیرامون توحید, نظریه پردازی ها

نظریه‌پردازی پیرامون دین‌شناسیِ توحیدی در برابرِ منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمنِ ٱلرَّحِیمِ

نظریه‌پردازی پیرامون دین‌شناسیِ توحیدی در برابرِ منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی

 

این نوشتار، تلاشی است در استنطاقِ ساحتِ قدسیِ «توحیدِ ناب» در برابرِ «تصلبِ اسطوره‌محور».

 

دیباچه

عالم تجلّی‌گاهِ اسمایِ حسنایِ الهی است و هرچه در این گستره‌یِ لایتناهی است، مرآتِ جمالِ اوست. در عوالمِ غیب و شهود، هیچ جنبنده‌ای خارج از دایره‌یِ اراده‌یِ حق‌تعالی نیست؛ و این همان «توحیدِ افعالی» است که سررشته‌یِ ایمانِ عارفان و محورِ اندیشه‌یِ موحدان است. آن‌گاه که نگاهِ آدمی از «اصلِ حقیقت» بازماند و در «تعیناتِ خلقی» محبوس گشت؛ حجاب‌هایِ ظلمانی پدید می‌آیند. اسطوره‌گرایی، در جوهرِ خویش، چیزی جز «تجسیمِ غیب» و «تنزیلِ مقدسات به ساحتِ اوهام» نیست.

این نظریه، بر آن است تا در ترازویِ عقلانیتِ ولایی، شکافی عمیق میانِ «دین‌شناسیِ توحیدی» که ریشه در فطرتِ پاکِ بشر دارد و «منطقِ اسطوره‌محور» که زاییده‌یِ جهلِ مرکّب و استحمارِ ابلیس‌گونه است؛ ترسیم نماید. هدف، نه صرفاً نقدِ سلبی، بلکه تبیینِ صراطِ مستقیمی است که دین را از شائبه‌یِ پیرایه‌هایِ جاهلی می‌رهاند. در این ساحت، «خرافه» نه به مثابه‌یِ یک خطایِ ساده‌یِ ذهنی؛ بلکه به منزله‌یِ «شرکِ خفی» و «تخریبِ بنایِ ایمان» نگریسته می‌شود. باشد که در سایه‌یِ توفیقاتِ الهی این قلم‌فرسایی، گامی در راستای استقرارِ نظامِ تمدنیِ مبتنی بر حقایقِ «لاریب» باشد.

 

پیش‌گفتار

انسان، موجودی است که فطرتاً «حقیقت‌جو» آفریده شده است. این طلبِ مبرم، او را به سویِ امرِ متعالی می‌کشاند. دین، جاده‌یِ هموارِ این سلوک است. اما در طولِ تاریخ، همواره جریانی موازی وجود داشته که حقیقت را در مسلخِ «تخیّل» و «پندار» قربانی کرده است. این همان «اسطوره‌محوری» است که دین را از ساحتِ «معرفتِ حضوری» به سطحِ «مناسکِ بی‌روح» و «قداست‌هایِ کاذب» تنزل می‌دهد.

امام خمینی رضوان الله تعالی علیه با آن نگاهِ ژرفِ عرفانی‌شان، همواره تأکید داشتند که اسلامِ ناب، اسلامی است که با «خرافات» و «تحجّر» مرزبندیِ دقیق دارد. ایشان خرافه را «سدّ سدید» در برابرِ نهضتِ انبیا می‌دانستند. در منطقِ فکریِ ایشان، هرآنچه «عقلِ سلیم» و «نصِ قرآن» آن را تأیید نکند، نه تنها دین نیست؛ بلکه حجابی است که مانع از رؤیتِ جمالِ محبوب می‌گردد. «دین‌شناسیِ توحیدی» بر این مدار می‌چرخد که جهان، ملکِ مطلقِ اوست و هیچ قدرتی جز قدرتِ او نافذ نیست؛ در حالی که منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی، قدرت‌هایِ پوشالی و نیروهایِ وهمی را شریکِ در اراده‌یِ الهی می‌پندارد.

امروز در عصرِ غیبتِ کبری و ظهور صغری، خطری که امتِ اسلامی را تهدید می‌کند نه تنها الحادِ سکولار؛ بلکه «دینداریِ کاریکاتوری» است. دینداری‌ای که بر پایه‌یِ داستان‌سرایی انحرافی و غیرتوحیدی، مساله‌سازی‌هایِ جعلی، روایت‌های نادرست، اولیت‌بندی‌های غیرضروری و تقدیسِ اشخاصِ غیرهمراه و بدون ایمان به مسیر ظهور استوار شده است. انقلاب اسلامی با طرحِ مسئله‌یِ «جهادِ تبیین»، در واقع نسخه و پادزهرِ این انحراف را ارائه داده است. «تبیین»، یعنی بازگشت به «عقلانیتِ برهانی» و «وحیِ مبرهن».

این نوشتار در پیِ آن است که با بهره‌گیری از منظومه‌یِ کلامیِ امامان انقلاب اسلامی، مؤلفه‌هایِ «دین‌شناسیِ توحیدی» را استخراج و در مواجهه با «منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی» به محکِ نقد بزند. این نه یک بحثِ انتزاعی، بلکه یک «ضرورتِ تمدنی» است تا بنایِ جامعه‌یِ مهدوی بر ستون‌هایِ استوارِ توحید بنا گردد، نه بر خشت‌هایِ سستِ اوهام و اشخاصی با اندیشه های انحرافی.

 

چکیده

این نظریه در صددِ تبیینِ تقابلِ بنیادین میان «دین‌شناسیِ توحیدی» و «منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی» با تکیه بر آراء امامان انقلاب اسلامی است. پرسشِ اصلیِ این پژوهش آن است که چگونه می‌توان میانِ اصالتِ دین و آسیب‌هایِ ناشی از خرافه‌گرایی، مرزِ تمایزِ معرفت‌شناختی ایجاد کرد؟

دین‌شناسیِ توحیدی بر مدارِ «حقیقتِ لایتغیّر» و «وحدتِ مطلقِ وجود» می‌چرخد و هرگونه قداست‌بخشیِ غیرِ الهی را برنمی‌تابد. در مقابل، منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی، با استحاله در «کثرت‌هایِ وهمی» و «تجسیمِ ذاتِ حق»، نوعی دینداریِ کاریکاتوری پدید می‌آورد که کارکردِ آن؛ نه تعالیِ روح، بلکه «استحمارِ توده‌ها» و «تخدیرِ جامعه» و «انحراف» از مسیر «ولایت» و «مهدویت» است.

این نظریه در چهار فصلِ مستقل تدوین شده است: فصلِ نخست به «هستی‌شناسیِ توحیدی» می‌پردازد و تفاوتِ «وجودِ حقیقی» با «نمودهایِ اسطوره‌ای» را واکاوی می‌کند. فصلِ دوم به «معرفت‌شناسیِ حجاب» اختصاص دارد و نشان می‌دهد که چگونه خرافه به عنوانِ یک حجابِ ظلمانی، مانع از درکِ حقایقِ دینی می‌شود. فصلِ سوم به «آسیب‌شناسیِ سیاسی» می‌پردازد و نقشِ خرافات را در تضعیفِ اراده‌یِ امت و ترویجِ روحیه‌ی انفعال بررسی می‌کند. و در نهایت، فصلِ چهارم «راه‌بردِ عبور» را بر اساسِ «عقلانیتِ ولایی» ترسیم می‌نماید.

یافته‌هایِ این نظریه نشان می‌دهد که تنها راهِ نجات، «بازگشت به قرآن» و «تفسیرِ عقلانیِ سیره‌ی معصومین» و چنگ زدن به «ریسمان الهی» و تبعیت از «ولایت مطلقه» است. دین، نه مجموعه‌ای از افسانه‌ها برایِ التذاذِ روانی؛ بلکه نظامِ جامعِ تمدنی است که باید جامعه را به سویِ «توحیدِ کامل» سوق دهد. امام خمینی رضوان الله تعالی علیه با نفیِ  «اسلامِ متحجر» و «اسلامِ آمریکایی»، سنگِ بنایِ این نظریه را گذاشتند و امروز، این رویکرد به عنوانِ راه‌بردِ اصلیِ امت‌سازی در گامِ دومِ انقلاب اسلامی مطرح است. این پژوهش، نقشه‌ی راهی است برایِ پیراستنِ دین از تمامیِ پیرایه‌هایی که در طولِ تاریخ بر سیمایِ شفافِ آن نشسته است، تا حقیقتِ توحیدی در ساحتِ تمدنِ مهدوی تجلیِ عینی یابد.

 

فصل اول: هستی‌شناسیِ توحیدی؛ بطلانِ اساطیر در محضرِ حق

اساسِ هستی‌شناسیِ توحیدی، بر محورِ «لا مؤثر فی الوجود الا الله» استوار است. در این ساحتِ اقدس، هستیِ حقیقی تنها از آنِ اوست و ماسوایِ او، تجلّی و سایه‌یِ اویند. «منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی» اما، نقطه‌یِ مقابلِ این جایگاهِ رفیع است؛ چرا که با «تکثیرِ قدرت» در موجوداتِ محدود دور از ولایت، سعی دارد «امرِ متعالی» را به سطحِ «اسبابِ دنیوی منحرف» تنزل دهد. اسطوره غیرتوحیدی، نوعی شرکِ خفی است که ذهنِ آدمی را از «مبدأِ هستی» به سویِ «موجوداتِ خیالی» سوق می‌دهد.

امام خمینی رضوان الله تعالی علیه همواره بر این نکته تأکید داشتند که هر چه انسان را از «ذاتِ اقدسِ الهی» غافل کند، حجاب است؛ حتی اگر آن حجاب، ظاهری مقدس داشته باشد. در دین‌شناسیِ توحیدی، «کرامت» فرع بر «عبودیت» است؛ اما در منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی، «کرامت» به معنایِ خرقِ عادت‌هایِ وهمی برایِ مرعوب‌سازیِ خلق است. این نگاه، دین را از ساحتِ «حقیقت» خارج کرده و به عرصه‌یِ «جادو» و «طلسم» وارد می‌کند. از منظرِ امام، جهانِ هستی، منضبط به قوانینِ الهی و سنت‌هایِ الهی است. هیچ پدیده‌ای بدونِ علتِ واقعی و در تضاد با عقلِ سلیم، از جانبِ خدا نیست. بنابراین، منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی که بر پایه‌یِ رویدادهایِ غیرِ عقلانی و فاقدِ مبنایِ وحیانی استوار است؛ اساساً «نقیضِ توحید» و نوعی انحراف از «ولایت» محسوب می‌شود. زدودنِ این اسطوره‌ها، اولین گام برایِ دست‌یابی به معرفتِ نابِ توحیدی است؛ زیرا تا «بت‌هایِ ذهنی» نشکنند، «حقیقتِ حق» جلوه‌گر نمی‌شود. آرای مردمی در صورتی مقبولیت و حتی مشروعیت دهنده خواهد بود که منتخب مردم در چارچوب دین و در مسیر سیاست های تعیین شده‌ی ولی‌امر حرکت کند. دین‌شناسیِ توحیدی، نیازمندِ دلی است که از تمامیِ آلودگی‌هایِ وهمی پاک گشته و تنها به «واحدِ قهّار» نظر دارد. در این تراز، هرگونه پدیده‌ای که رنگِ شرک و غلوّ داشته باشد، مردود و طرد‌شدنی است. کارگزار یا مسولی که خود را تابع یا ولایت پذیر نسبت به مقام ولایت نداند، از مسیر نظام ولایی خارج شده است چه بداند چه نداند چه بخواهد چه نخواهد.

 

فصل دوم: معرفت‌شناسیِ حجاب؛ خرافه به مثابه «حجابِ ظلمانی»

معرفتِ دینی، نوری است که از مشکاتِ نبوت بر جانِ آدمی می‌تابد. اما خرافه، غباری است که بر این آینه می‌نشیند و مانعِ انعکاسِ نورِ حقیقت می‌گردد. در فلسفه‌یِ اشراق، از «حُجُبِ ظلمانی» سخن به میان می‌آید که جان را از ادراکِ حقایقِ غیبی باز می‌دارد. «خرافه»، یکی از غلیظ‌ترینِ این حُجُب است. خرافه‌گرایی، ناشی از «تقصیرِ عقل» در درکِ «شریعت» است. وقتی آدمی از فهمِ عمیقِ معارفِ توحیدی باز می‌ماند، برایِ پاسخ به نیازهایِ روحیِ خویش، دست به دامنِ «تخیل» می‌شود. گاهی چنان واقعی و برمبنای علم نمود دارد که خرق این حجاب محال به نظر می‌رسد.

منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی، با استفاده از عواطفِ پاکِ بشری، برایِ مفاهیمِ دینی، «صورت‌بندی‌هایِ غیرِ واقعی» می‌سازد. این، یک آسیبِ جدیِ معرفتی است. ترویجِ خرافات را حربه‌یِ دشمن برایِ تهی‌سازیِ دین از محتوا می‌دانیم. در این نگاه «ایمانِ آگاهانه»، پادزهرِ خرافه است. دین‌شناسیِ توحیدی، بر «بصیرت» تأکید دارد؛ بصیرت یعنی «قدرتِ تمایزِ حق از باطل». خرافه‌گرایی، بصیرت را کور می‌کند و جایِ آن، تعصبِ کورکورانه می‌نشاند.

آسیبِ دیگرِ این منطق، «تفسیرِ به رأیِ اسطوره‌ای» از متونِ دینی است. وقتی اسطوره حاکم شود، متنِ مقدسِ قرآن در حاشیه قرار می‌گیرد و گفته‌هایِ بی‌سند و روایت‌های جعلی، جایگزینِ کلامِ وحی یا مطالبات ولایت می‌شوند. این «معکوس‌سازیِ مرجعیتِ معرفتی»، بزرگترین جنایتِ منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی است. دین‌شناسیِ توحیدی اما، متکی بر «استنطاقِ متن» است؛ یعنی پرسش‌گری از قرآن و سنت با ابزارِ عقلِ برهانی و چشم به تبیین و دیده‌بانی ولی‌امر دارد. در این دستگاهِ معرفتی، هیچ‌چیز بدونِ تطبیق با چارچوب ولایی پذیرفته نمی‌شود. خرافه‌زدایی، نه به معنایِ انکارِ غیب؛ بلکه به معنایِ «صیانت از ساحتِ قدسیِ غیب» در برابرِ هجومِ اوهامِ بشری است. تنها با این رویکردِ انتقادی است که می‌توان دین را از دست‌اندازِ خرافاتِ تاریخی نجات داد.

 

فصل سوم: آسیب‌شناسیِ سیاسی؛ خرافه به مثابه «ابزارِ استحمار»

خرافه‌گرایی علاوه بر آسیب‌هایِ معرفتی، پیامدهایِ ویرانگرِ سیاسی دارد. در نگاهِ امام خمینی رضوان الله تعالی علیه، دینِ اسلام «دینِ سیاست و قیام» است. «دین‌شناسیِ توحیدی» به انسان، روحیه‌ی «عزت» و «استقلال» می‌بخشد؛ زیرا موحد، تنها در برابرِ خدا کرنش می‌کند و در برابرِ هیچ طاغوتی سر خم نمی‌کند. اما «منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی»، درست در جهتِ عکسِ این مسیر حرکت می‌کند. اسطوره‌گرایی غیرتوحیدی، جامعه را به «انفعال» و «تقدیرگراییِ کاذب» وا می‌دارد. وقتی به مردم القا شود که امورِ جهان نه با اراده‌یِ الهی و عقلانیت، بلکه با طلسم و جادو و سازش و آرای عمومی پیش می‌رود؛ انگیزه‌یِ مبارزه و تغییرِ وضعِ موجود از بین می‌رود.

این همان «استحمارِ فکری» است که به عنوانِ بزرگترینِ خطرات باید یاد کنیم. منطقِ اسطوره‌محور، دین را به ابزاری برایِ «توجیهِ وضعِ موجود» و «خواباندنِ حسِ بیداریِ امت» تبدیل می‌کند. در واقع، دشمنانِ دین، از ترویجِ خرافات سود می‌برند؛ چرا که خرافه، تضادِ میانِ «ظالم» و «مظلوم» را به حاشیه می‌برد و ذهن‌ها را به سمتِ امورِ فرعی و بی‌خاصیت منحرف می‌سازد. اولویت‌ها را جابه‌جا و جای ظالم و مظلوم را عوض می‌کند. دین‌شناسیِ توحیدی اما، «دینِ حرکت» است. در این تفکر؛ عدالت‌خواهی، استکبارستیزی و پیگیریِ سرنوشتِ امت، از ضروریاتِ ایمان است. خرافه‌گرایی، این روحیه‌ی حماسی را سرکوب می‌کند. انقلاب اسلامی همواره بر «اسلامِ ناب» تأکید داریم که ضدِ ظلم و فساد است. اسلامِ خرافی اما، اسلامی است که به جایِ قیام، به «ذکرِ خاموش» و «انزوایِ اجتماعی» دعوت می‌کند. بنابراین، مبارزه با خرافات، یک «مبارزه‌یِ سیاسی» است؛ مبارزه برایِ بازگرداندنِ «عزتِ امت» و «قدرتِ اراده‌یِ جامعه». ما باید با تبیینِ دقیقِ مرزها، اسلامِ توحیدیِ پویا را از اسلامِ اسطوره‌ایِ غیرتوحیدی ایستا جدا کنیم. این تنها راه برایِ تحققِ تمدنِ نوینِ اسلامی است؛ تمدنی که در آن، عقل و وحی در کنارِ هم و ذیل سایه‌ی ولایت، جامعه را به سویِ «قسط» و «عدل» رهنمون می‌شوند.

 

فصل چهارم: راه‌بردِ عبور؛ به سویِ تمدنِ عقلانیِمهدوی

راهبردِ عبور از اسارتِ «منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی»، بازگشتِ به «عقلانیتِ ولایی» است. دین‌شناسیِ توحیدی در عصرِ غیبت، نیازمندِ «مرجعیتِ عقلانی» است؛ یعنی مرجعیتِ فقیهی که هم به «نصوص» مسلط است و هم به «مقتضیاتِ زمان». این همان «فقهِ حکومتی» است که بر اساسِ آن، دین نه برایِ گوشه‌نشینی؛ بلکه برایِ «اداره‌یِ دنیا» و «آبادانیِ آخرت» است. راه‌بردِ ما، «تمدن‌سازیِ توحیدی» است؛ تمدنی که در آن، «عقل» به عنوانِ حجّتِ باطنی و «وحی» به عنوانِ حجّتِ ظاهری؛ ابزاری در دستان ولی‌امر هستند برای راه‌بری جامعه یا امت.

در این ساحت، «خرافه‌زدایی»، نه یک فعالیتِ حاشیه‌ای؛ بلکه یک «رسالتِ تمدنی» است. باید دستگاه‌هایِ فرهنگیِ امتِ اسلامی، با اتکا به «قرآن» و «سنتِ قطعیه»؛ تمامیِ پیرایه‌ها و زوایدِ تاریخی را از سیمایِ دین بستروبند. این کار نیازمندِ «نقدِ درونیِ آیین‌ها» است؛ یعنی بررسیِ مداومِ مناسک و باورها با ترازویِ توحید. امام ما فرمودند: «اسلام، دینِ سیاست است». این یعنی تمامیِ شئونِ زندگی، از جمله «باورهایِ جمعی»، باید در چارچوبِ «سیاستِ عقلانیِ دینی» و «نظام ولایی» قرار گیرند.

آینده‌یِ امتِ اسلامی، در گروِ پیوندِ میانِ «عرفانِ ناب» و «عقلانیتِ سیاسی» است. منطقِ اسطوره‌محور غیرتوحیدی، این پیوند را می‌گسلد؛ اما دین‌شناسیِ توحیدی، آن را تحکیم می‌بخشد. راهِ رسیدن به تمدنِ مهدوی، راهِ «تصفیه و تطهیر» است. ما باید آن‌قدر دین را از خرافات پیراسته کنیم که خورشیدِ حقیقتِ توحید یعنی ولایت، بدونِ هیچ مانعی بر جان‌هایِ مشتاق بتابد. «امت‌سازی» بر پایه‌یِ توحید، بزرگترین پروژه‌یِ تاریخیِ ماست که جز با نقدِ اسطوره‌های غیرتوحیدی و ولایت پذیری جامعه میسر نخواهد شد. در این مسیر، «ولایتِ فقیه» به عنوانِ رکنِ رکینِ عقلانیت، راه‌برِ امت است تا از فتنه‌هایِ خرافی عبور کرده و به سرمنزلِ مقصود برسد. این، وعده‌یِ قطعیِ الهی است که «حق آمد و باطل نابود شد؛ همانا باطل، نابودشدنی است».

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید