نظریه پردازی ها

نظریه‌پردازی پیرامون سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمنِ ٱلرَّحِیمِ

نظریه‌پردازی پیرامون سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام

دیباچه

اندر دل من، درون و بیرون، همه اوست ***** اندر تن من، جان و رگ و خون، همه اوست

این‌جای چه‌گونه کفر و ایمان گنجد ***** بی چون باشد وجود من، چون همه اوست

در ساحت آفرینش‌های فاخر، این گمانه‌ی فلسفی مطرح است که هنرمند نظیر موسیقی‌دان یا آهنگ‌ساز، نه واجد قوه‌ی ابداع به مفهوم خلق از عدم؛ بل‌که کاشفِ ساحت‌های هستی‌شناختی صوت و آوا است. بر این قیاس، در منظومه‌ی فکری اسلامی بر این اصل تأکید داریم که متأله و الهی‌دان، نظریه‌پردازِ فاقدِ شأنیتِ تولید به مثابه‌ی خلق نظر جدید است.ساده‌تر این‌که برخی معتقدند هیچ متخصص موسیقی یا نوازنده و آهنگ‌سازی، هیچ آهنگ جدیدی را خلق نمی‌کند بل‌که آن‌چه پیش‌تر توسط خالقِ آفرینش، خلق شده است را کشف می‌کند و برای آهنگ‌نوازان، ترجمه یا بازنویسی می‌کند. یعنی اعتقاد داریم نظریه‌پرداز در اسلام نیز جای‌گاه تولید به معنای خلق نظر جدید را ندارد؛ بل‌که نظریات خلق شده توسطِ خالقِ گیتی که ناظر به واقعیت زمان یا موضوع هست را کشف و به زبان نخبه‌گان، ترجمه یا بازنویسی می‌کند. این چیزی غیر از اجتهاد است که به هر دو در جای خود پرداخته خواهد شد. چارچوب اکتشاف در نظریه‌پردازی اسلامی نوعی تقابل «حقیقت عینی توحیدی» با «توّهم دل‌خواه ذهنی نفسانی» است. تمایز این چارچوب مانند تمایز «ابداع هنری» تا «اکتشاف معرفتی» است.جای‌گاه صاحب‌نظر (نظریه‌پرداز) در این چارچوب، محدود به اکتشاف حقایق ازلی و واقعیات غیرمتغیّر است که پیش‌تر در نظام تکوین الهی تأسیس شده‌اند. وظیفه‌ی اصلی او، ترجمان و بازنویسی این حقایق در قالب‌های معرفتی و با زبان تخصصی برای طبقه‌ی نخبه‌گانی و خواص است.نظریه‌پردازی غیراسلامی، همان ذهن‌گراییِ مطلق یا خودآیینیِ بنیادین و محصولِ توهم‌زاییِ انسان‌محور است که بویی از توحید نبرده است. نگرش‌های انسان‌محور و نفسانیتِ غیرمتوحّد، که معطوف به «دعوت به خود» و توجیه نفس اماره هستند؛ اصرار بر نظریه‌سازی ابداعی و ذهن‌گرایی دارند. این روی‌کرد، که مشخصه‌ی اصلی اندیشه‌ی سکولار غربی است؛ چیزی جز توهم‌زایی معرفتی و القاء پندارهای غیرواقعی بر فضای علمی نیست.ابطال‌پذیریِ ذاتیِ چارچوبِ غربی یکی از ادله‌ی این ادعا است. شواهد فراوان تاریخی و معرفتی، ابطال‌پذیری نظریات غربی به مرور زمان را توسط خود غربی ها یا دیگر نظریه‌پردازان اثبات کرده‌ است. این خود-ابطالی، بهترین مؤید برای بطلان نظریه‌سازی بر مبنای ذهنیت خودبنیاد و تثبیتِ ساحتِ مقدسِ اکتشافِ ولایی در مقابل نظریه‌سازی متوهمانه است. «پای‌داری» و «ثبات نظری»، یک شاخص وجودی است که تنها در گرو اتّصال به حقیقت غیرمتغیر امکان‌پذیر است.اصالت نظریه در گرو انتساب لاهوتی است. اساساً نظریه‌پرداز در دایره‌ی معرفت اسلامی نمی‌تواند با نصوص لاهوتی یا متون مقدّس دینی و مبانی وحیانی غریبه باشد. نظریاتِ پرداخت‌شده، تراش‌خورده و ناظر به واقعیت که واجد کاربرد حل‌المسائلی برای رفع بحران‌های وجودی و اجتماعی، بدون عوارض و بدون نقیضه در درازمدت هستند؛ نمی‌توانند منشأیی غیر از دین مبین و منابع اصیل آن داشته باشند. در نتیجه، ساحت نظریه‌پردازی در اسلام؛ یک فرآیند اکتشاف و استخراج حقیقت است، نه یک عملیات اختراع ذهنی. پیش‌گفتاردر این مرحله، به عمقِ «سطح‌بندیِ منظومه‌ی سلسله‌وارِ مراتبِ جامعِ اندیشه‌ورزی در اسلام» می‌پردازیم. مسیری که در آن، تار و پودِ معرفتِ اندیشه‌ی اسلامی را با نخ‌هایِ زرینِ عرفان و فلسفه‌یِ اصیلِ اسلامی در هم می‌آمیزیم. این نظریه، نه تنها به دنبالِ تبیینِ چارچوبی مدوّن برایِ جانماییِ جای‌گاهِ مراتبِ عمیقِ اندیشه در اسلام است؛ بل‌که می‌کوشد تا مسیرِ سلوکِ عقلانی و معنوی را برایِ اندیشه‌ورزانِ تکلیف‌گرا در این وادی، هم‌وار سازد.«سطح‌بندیِ منظومه‌ی سلسله‌وارِ مراتبِ جامعِ اندیشه‌ورزی در اسلام» ؛ حاصلِ سال‌ها غور در متونِ مقدّس، تفاسیرِ عرفانی، شاگردی اساتید، پامنبریِ منابرِ خاص و عام، و روی‌کردهایِ نوینی است که در پیِ فهمِ ژرف‌ترِ نسبتِ میانِ سطوح مختلف و متنوعِ اندیشه‌ورزان از دیدگاهِ اسلامی برآمده‌ است. این نظریه می‌کوشد تا مدارجِ معرفتیِ منسجمی را ترسیم نماید که از ادراکاتِ «ذات اقدس الهی» آغاز می‌شود و به‌سوی او اوج می‌گیرد.این نظریه، با اتکاء بر «مشیّتِ الهی» می‌کوشد تا جای‌گاه‌شناسیِ دقیقی برایِ اندیشیدنِ «جامع»، «منسجم»، «مؤثر» و «منظّم سلسله‌وار» در چارچوبِ اسلام ارائه دهد. این سطوح و مراتب و مدارج، نه تنها مراحلِ تکاملِ فکریِ آینده‌گان؛ بل‌که منازلی از سلوکِ اندیشه‌ی‌ «ولایی» نیز به شمار می‌روند که هر سالکِ معرفت و سربازِ آخرالزمانیِ تشکیلاتیِ لشکرِ ظهور با تلاشِ پی‌گیر و استقامتِ ایمانی، می‌تواند و باید در آن جای‌گاه و تنگه‌ی اصلی و دقیق و درستِ خودقرار بگیرد و به بندگی بگذراند تا «اُحُد» تکرار نشود زیرا که ظهور و قیامِ آخرین ذخیره‌ی الهی به قابلیت ما وابسته است. این چارچوبِ سطح‌بندیِ سلسله‌وارِ مراتبِ جامعِ اندیشه‌ورزی برای بازی‌گرانِ اصلیِ نظامِ ولایی، «کلیدِ گشایشِ بابِ حکمت» و «راهِ وصول به سرچشمه‌یِ نور» است تا بتوانند به‌تر به تکلیف خود عمل نمایند. ناگفته پیداست «ولایت تکوینی» و «مقام معنوی» ؛ ربطی به حکومت و «ولایت اعتباری» و قضاوت ندارد.چکیده:در تبارشناسیِ اندیشه و در فراز و نشیبِ مراتبِ عرفانی و تشریعی، هم‌واره نظام‌هایی برایِ تبیینِ منظومه‌ی سلسله‌مراتبِ معرفت و ولایت، مدّ نظرِ اندیشه‌‌مندان بوده است. این منظومه‌ی سلسله‌وارِ بیست‌بندی، کوششی است برایِ ترسیمِ مدارجِ معرفتیِ ولایت که از یک سو قاعده‌ی آن بر مبدأِ مطلق، استوار است و از سوی دیگر رأسِ آن به سویِ پیش‌تازانِ حقیقت، سِیر «وحدت» به «کثرت» می‌کند. این سطوح و طبقاتِ هر سطح نیز، نه صرفاً عناوینِ انتزاعی؛ بل‌که مراتبِ تجلّیِ فیضِ الهی و مدارجِ سیرِ تکاملیِ اندیشه و عمل در بستری «ولایی» هستند که از سوی دیگر باغ‌راهِ دریافت و کسبِ توفیقات و رزقِ اندیشه‌ایِ امّت، بل‌که مجرایِ رزقِ تکاملِ عقلِ بشریّت هستند. در این منظومه‌ی سلسله‌وار سطح‌بندی بیش از هر چیزی به جریانِ هستی‌شناختی و هندسه‌ی نخبه‌گانیِ تنفیذ، اشاره رفته است که ترسیمِ مدارجِ معرفتیِ منسجمِ «ولایت» از مبدأِ مطلق تا پیش‌تازانِ حقیقت است؛ یعنی «سطح بندی» در کنار شفاف‌سازیِ کم‌نظیرِ «طبقاتِ هر سطح» برای ره‌جویانِ راهِ روشن‌گریِ و جهادِ تبیین، با هدفِ جانماییِ فعالانِ این عرصه.سطح اول، منظومه‌ی تجلی هستی‌شناختی ولایت کبراست. این‌جا وحدتِ نورانیتِ سُلطانی است. این مقامات عالیه، به استناد براهین قطعی و نصوص سُلطانی نظیر دلالت «قاب قوسین أو أدنى» بر قُربِ تام، و حدیث نبوی «أنا و أنت أبوا هذه الأمه»، و حدیث قدسی «وَ لَوْلا فاطِمَهُ لَما خَلَقْتُکما» و امثالُ‌هُم در «یک سطح از وحدت وجودی» و تفرّد نورانی قرار دارند. این نفوس طیّبه، حلقه‌های متّصلِ یک طیفِ واحد از نورِ ولایتِ مطلقه هستند که تباین ماهوی میان آن‌ها متصوّر نیست و همان مصداق «کُلُّهُم نوُرً واحد» هستند.«ولایت» در هستی‌شناسی اندیشه‌ی سیاسی اسلام، یک جریان هستی‌شناختی و تکوینی است که از کیمیاء «ذات اقدس الهی» به عنوانِ سرچشمه‌ی بی‌منتهایِ علم و قدرت منبعث می‌شود. این سُلطه و قَیّومیّت، در یک قوس صعودی و نزولی؛ نخست در منصب «امامت» که جامعیّتِ هدایت را در خود دارد یعنی تجلی باطن و استدامه هدایت؛ و سپس در ساحت «نبوت» که واسطه‌ی فیضِ وحی و هدایتِ مستقیم است یعنی تجلّی شریعت؛ متجلّی می‌گردد.جوش و خروش آبشار «ولایت» که از ذات اقدس الهی سرریز می‌شود و در امامت و نبوت جاری شده تا منتهی الیه نظام ولایی یک امت و تا تک‌تکِ آحادِ یک جامعه‌ی دینی، تسرّی و ادامه دارد. اما خودِ ساحت «ولایت» بین ساحت پیشین یعنی «نبوت» و ساحت پسین یعنی «ولایت مطلقه‌ی فقیه»، جای‌گاه مستقلی دارد. در این گستره، ساحت «ولایت» به معنایِ «علمِ لدنّی و نبوغِ الهی»، جای‌گاهی رفیع و انتصابی می‌یابد؛ جای‌گاه علمی که فراتر از ادراکِ علمیِ متعارف، «افاضه‌ی دانش» را بر عهده دارد.در عصر غیبت، استدامه‌ی امر «ولایت» به «ولایت مطلقه‌ی فقیه» تفویض می‌شود و شاکله‌ی حاکمیتی نظام اسلامی را تکوین می‌بخشد. از این دیدگاه، «ولایتِ مطلقه‌ی فقیه» به عنوانِ نایبِ واسطه‌ی فیضِ الهی و منصوبِ حضرتِ باری تعالی؛ به‌عنوان مسئول هدایتِ جامعه در غیابِ معصوم، منصوب می‌گردد.سطح دوم، سلسله‌ی هندسه‌ی نخبه‌گانی تنفیذ است. تولید چارچوب و اندیشه‌ورزی محض است. منبع کشف نظر از ساحت اندیشه‌ورزی در عالی‌ترین مَدارات حقیقت است. در بُعد تشریعی و اجرایی نظام ولایی، عملیاتی‌سازی و تبیین این «ولایت»؛ مستلزم یک ساختار طبقاتی و معرفتی در میان نخبه‌گان است که سطوح اندیشه‌ورزی را سامان می‌بخشد. متصدیان این سطح شامل «حکیم» با تقدّم و اهمیت موکّد حکمت نظری بر حکمت عملی، «علّامه» با تخصّصِ فراگیر در تمامیِ علوم، «فیلسوف» با پرسش‌گریِ عقلانی و پاسخ‌یابی از متون دینی، و «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) با خلقِ چارچوب‌هایِ فکری و کشفِ معادلاتِ حقیقیِ موجود؛ سلسله‌وار در سطح یا لایه‌ی دوم این منظومه هستند که وظیفه دارند مبانی هستی‌شناختی و معرفتی نظام را پس از کشف، تأسیس کنند.سطح سوم، فضای استنباط و تقنین فقهی دارد. این مرتبه، معطوف به کشف متمرکز بر ثقلین (قرآن و سنت) و استخراج نقشه‌ی طریق هدایت است. در این ساحت، طیفی از علما قرار دارند که وظیفه‌ی تبیین احکام و فروع دین را بر عهده دارند شامل «مرجعیت تقلید»ِ عصر غیبت بالاخص در حکومت طاغوت و در زمان فقدان حاکمیت ولایی، «مفسر قرآن» واجدِ تأویلِ نصوص و تنقیحِ معانی، «مجتهد» صاحبِ قوه‌یِ استنباطِ احکام از منابعِ شرعیه و فقه پویای جواهری با روشِ عقلانی و به اقتضایِ شرایطِ زمان، «فقیه اصولی» نیز در کسوتِ روحانیت، مُبلّغ، امامِ جمعه یا امامِ جماعتِ یک مسجد و فرمانده‌ی فرهنگیِ یک محله یا روستا یا شهر؛ که نقشِ هدایتِ عملی را برعهده دارد.سطح چهارم در واقع ترجمان و مدیریت کلان راه‌بردی را به‌دوش گرفته‌اند. مترجم و مبدلِ منابعِ اصیل و نابِ الهی از زبان منبع به لغتِ تخصصی و نخبه‌فهم است. این ترجمان؛ منابع را برای حوزه‌های عملیاتی، قابل استفاده می‌سازد. متولیانِ سلسله‌وار و طبقاتِ این سطح از منظومه؛ «مصلح اجتماعی» ، «شارح فلسفه» و «اندیشه‌مند راه‌بردی» (استراتژیست) هستند.«مصلح اجتماعی» اما در چارچوب «اصلاح اعتقادی» (ایدئولوژیک) و با تکیه بر اندیشه‌ی اصیل، همان اسلام ناب به مبارزه با انحرافات فکری و عملی جامعه برمی‌خیزد. «مصلح اجتماعی» نقطه‌ی مقابلِ «مصلحانِ خودکامه» و «تفرقه‌افکنان» است که اتفاقاً نشانه‌ی راستی‌آزمایی «مصلح اجتماعی»، تأکید او بر ضرورت «وحدت صفوف» و «استدلال منطقی» با تکیه بر «حکمت الهی» و «علم نافع» است.«شارحِ فلسفه»، در پلّه‌ی بعدی به تبیینِ متونِ مقدّس و فلسفی می‌پردازد تا این زنجیره‌ی هدایت در نظامِ ولایی، محکم و قوی ادامه یابد.«مدبّر» یا راه‌بر یا اندیشه‌مند راه‌بردی (استراتژیست) با تعیینِ اهدافِ بلندمدت، به جهت‌گیری کلّی و کلان می‌پردازد. نشان‌دهنده‌ی مسیر برای ریل‌گذاری یا مراقبت از تغییر ریل یا مواظبت در انحراف از مسیر اصلی در سطح اندیشه و فکرِ ناظر به عمل و اجرا؛ مقرّ دیده‌بانیِ یک «مدبّر» یا اندیشه‌مندِ راه‌بردی است.سطح پنجم، تعلّق به نخبه‌گانِ عملیاتی و ساحتِ تنفیذ دارد. این سطح دربرگیرنده‌ی دیگر نخبه‌گان در شئون مختلف علمی، فرهنگی، طراحی و اجرایی است. این مرتبه؛ بالاترین ساحتِ اندیشه‌ورزیِ طبقاتی را نسبت به عموم امت و بدنه‌ی اجتماعی، نمایندگی می‌کند و عهده‌دار هدایت و سازمان‌دهی عملیاتی بر اساسِ مبانیِ سطوحِ پیشین است. طبقاتِ این سطح از منظومه‌ی اندیشه‌ورزیِ نظامِ دینی با «مجریِ برنامه‌یِ الهی» که همان برنامه‌ریزِ اجرایی (طراحیِ تاکتیک‌ها) است آغاز می‌شود، با «مدیرِ میدانیِ مکتبی» که همان مدیر اجرایی یا فردِ عملیاتی (تکنیکیِ) برنامه‌ها و فنون است ادامه می‌یابد، و در نهایت، در قاعده‌ی وحدت به کثرتِ این منظومه‌ی سلسله‌وارِ اندیشه‌ورزی؛ «خواصِ بابصیرت» قرار دارند که در بزن‌گاه‌ها، متأثر و هم‌آهنگ با طبقاتِ سطوحِ پیشین به پی‌روی از نظامِ ولایی، «تکلیف» را تشخیص داده و در ایفای نقش خود پیش‌تازی می‌کنند. در پایین‌ترین طبقه‌ی نظامِ ولایی که بالاترین نقطه‌ی اوجِ موجِ اقیانوسِ امت نیز هست، «پیش‌گامان هدایت» یا پیش‌روانِ تابوشکن قرار دارند که با پی‌روی از هنجارهایِ الهی، مصداقِ «والسَّابقونَ السَّابقون» شده و به قُربِ الهی نائل می‌آیند. ایشان همان تابوشکنان و پیش‌قراولان نظام دینی هستند.سید جمال‌الدین اسدآبادی، میرزاکوچک خان جنگلی، سید مجتبی نواب صفوی، شیخ فضل الله نوری؛ همه‌ی این مجاهدان فی سبیل‌الله، یک آخوند و ملای باسواد در حد مجتهد بودند اما با وجود این ترازِ علمی و فقاهتی؛ در زمانِ طاغوت و در شرایطِ فقدانِ «حکومتِ ولایت»، تکیه به «مرجعیت» داشتند و از قول و فعل بدون این پشت‌وانه پرهیز داشتند. جهاد و امر به‌معروف و نهی از منکر و روشن‌گری و تبیین، بدون آگاهی و بدون پشتوانه‌ی فقهی و فکری؛ ضلالت و گم‌راهی است، بدون تردید. تاخت و تاز هوای نفس و انانیّت است بدون تعارف.رونمایی از مکاشفه‌ی آشکار ساختار و سطح‌بندیِ منظومه‌ی سلسله‌وارِ مراتبِ جامعِ اندیشه‌ورزی در اسلام، تلاشی است برایِ نشان دادنِ پی‌وندِ ناگسستنیِ میانِ معرفتِ الهی و ولایتِ عملی، و ترسیمِ مسیرِ تکاملیِ فرد و جامعه در ظلّ هدایتِ الهی. باشد که این «تأمّلاتِ ولایی»، چراغِ راهِ فهمِ عمیق‌ترِ این مراتبِ نورانی گردد. ان‌شاءاللهمتن نظریه:خداوندگارِ ازلی، سرچشمه‌ی هستی و غایتِ غاییِ سلوکِ عرفانی. او که در حجابِ نورِ لایتناهی مستور است و در عین حال، در هر ذره‌ی کائنات متجلّی. او که ذاتش عین جمال و کمال است و در اوج تجرد، واجد جمیع صفات. همان که تجلی ذات احدی در مقام غیب‌الغیوب، متصف به جلال و جبروتِ استغنای مطلق است. از او طلب استعانت می‌کنیم تا از گنجینه‌ی نامتناهیِ فیض و رحمتش، جام معرفت را بنوشیم و در دریای بی‌کران عشق‌اش غرق شویم. که در این سفرِ معنوی، ره‌رویِ کویِ وصلِ او گردیم و از جامِ توحید، سرمست شویم. آغازین مرتبه‌ی منظومه‌ی سلسله‌ی مراتب جامع اندیشه‌ورزی در نظام ولایی، اسم اعظم «الله» جل جلاله و عظم شأنه است.
  • الله: مبدأِ کلّ، تجلّیِ اسماء و صفات، و غایتِ کمال
الف. چیستیِ الله: مبدأِ مطلق، وجودِ صِرف، و سرچشمه‌یِ همه‌یِ کمالاتالله، در ذاتِ احدیّتِ خویش، «یگانه»ای است که هیچ‌گونه کثرت و دومی در او راه ندارد. او «سرمدی» و «ازلی» و «ابدی» است؛ وجودش نه وابسته به هیچ علّتِ پیشینی است و نه مقیّد به هیچ شرط و قیدی. به عنوان «مبدأِ کلّ»، او «فیّاضِ» بخشنده‌یِ تمامِ کمالاتی است که در پهنه‌یِ هستی، ساری و جاری است. ذاتِ مقدّسِ او، از دست‌رسِ هرگونه ادراکِ حسی، خیالی، عقلی، یا حتی شهودیِ بشری فراتر است. چنان‌که قرآن کریم می‌فرماید: «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ * وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ» (آیات ۴-۵  اخلاص) از ساحت ذات، والد نبود و جامه‌ی مولودیّت بر  وِی عارض نگشت. و او را در معرض هستی، هیچ کفو و معادلی متناظر نیست.شناختِ ذاتِ الهی، از مسیرِ ادراکِ مستقیمِ او میسّر نیست، بل‌که تنها از طریقِ تجلّیاتِ او در «اسماءِ حُسنی» زیباترین نام‌ها و «صفاتِ علیا» برترین صفات، و هم‌چنین با مشاهده‌یِ «افعال»ِ بی‌شمارِ او امکان‌پذیر است. او، «الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» (حدید، ۳) پیشی‌گیرنده‌ به واسطه‌ی ذات، و نهایتِ غایات، و ظهورِ حقیقتِ محض، و پنهانِ پنهان‌ها است؛ یعنی حضورِ او در تمامِ اشیاء، حضوری فراگیر و در عینِ حال، ذاتِ او از ادراکِ ما پنهان است. کلّیتِ هستی، جز «ظلّ» و «انعکاس» و سایه‌ای از شکوهِ بی‌کرانِ او نیست. بنابراین، درکِ او، کم‌تر به «چه‌گونه‌گیِ» (کیف) وجودش مربوط می‌شود و بیش‌تر به «آینه» و «هم‌راهی» ارتباط دارد که تجلّیاتِ او در مخلوقات، راهی برایِ صعود به معرفتِ او فراهم می‌آورند.«ذات احدیّت، آن قطبِ استمدادِ الهی و منبعِ فَیّاضِ سِرِّ ولایت است. او مبدأُ الاشیاء و مستَقَرُّ الخَیراتِ المطلق می‌باشد. این سرچشمه، سلسله‌جنبان تعینّات کلیه و نقطه‌ی افاضه‌ی آغازین نظام ربوبیت است که از بحر غَیبِ هویت بر هستی، سرازیر می‌گردد. این جریان صعودی و نزولی کمال، تجلّی خود را از أکوانِ نفسِ رحمانی آغاز کرده و در مراتبِ تملّکِ الهی، بنیان هر نعمت وافر و آغازگر هر سیر موحدانه در مدار هستی است؛ او حقیقتِ محضِ آغاز و انجام است.ب. مبانیِ کلامی: ارکانِ توحیدشناختِ الله، بر پایه‌هایِ بنیادینِ «توحید» یگانه‌گیِ خداوند استوار است که خود در چهار مدارِ کاربردی تبیین می‌شود:
  • توحیدِ ذاتی: این عمیق‌ترین مرتبه‌ی توحید است که بر یگانه‌گیِ مطلق و تجزیه‌ناپذیرِ ذاتِ الهی تأکید دارد. هیچ موجودی در هستی، حتی به اندازه‌یِ ذره‌ای، در ذاتِ او شریک نیست. ذاتِ او، حقیقتِ نهایی و «وجودِ بالذّات» است؛ یعنی وجودش ذاتی و بی‌نیاز از هر عاملِ خارجی است.
  • توحیدِ افعالی: این اصل بیان می‌دارد که تمامِ افعال در عالَم، از حرکتِ عظیمِ کیهان گرفته تا ظریف‌ترین رویدادها، تنها و تنها از جانبِ «الله» صادر می‌شود. هیچ موجودی، چه مخلوق و چه غیرِ مخلوق، از قدرتِ علّیّتِ مستقلی برخوردار نیست. «الله»، فاعلِ حقیقی و نگه‌دارنده‌یِ تمامیِ اسباب و علل است.
  • توحیدِ صفاتی: این دیدگاه تأکید می‌ورزد که صفاتِ الهی _ مانندِ علم، قدرت، رحمت، و حیات _ صرفاً کیفیّاتی عارض بر ذاتِ او نیستند؛ بل‌که عینِ ذاتِ او هستند. این صفات، مطلق، نامقیّد، و یگانه به ذاتِ او هستند؛ برخلافِ صفاتِ محدود و نسبیِ موجوداتِ مخلوق. برای مثال، هر چند مخلوقات از علم بهره‌مندند، اما علمِ «الله» محیط و ازلی است.
  • توحید عبادی: این مفهوم بر این اصل تأکید دارد که تنها خداوند، شایسته‌ی پرستش است. تمام اعمال عبادی، از نماز و روزه گرفته تا دعا و نذر، باید خالصانه برای خداوند انجام شود. این همان توحیدی است که پیام‌بران الهی برای تحقق آن مبعوث شده‌اند و اساس دین اسلام است.
در وادیِ «عرفان» و به‌ویژه در چارچوبِ «فلسفه‌ی متعالیه»ی صدرالمتألهین، «الله» به عنوان «واجبُ الوجودِ بالذّات» شناخته می‌شود. او سرچشمه‌یِ تمامِ کمالات است و تمامِ صفات را به کامل‌ترین و اتمّ وجه ؛ داراست. هم‌چنین، او به عنوان «عقلِ کلّ» و «نورِ محض» تصور می‌شود که تمامِ عقول و نفوس، در منظومه‌ و مراتبِ سلسله‌مراتبی از او صادر شده‌اند؛ این فرآیند معمولاً با «فیضِ اقدس»  بخششِ پاک‌ترین، توصیف می‌شود.در بُعدِ عرفانیِ «عرفان»، شناختِ «الله»؛ دانشی اکتسابی نیست، بل‌که «علمِ حضوری» یا «شهودِ قلبی» است. این معرفت، از هرگونه برهانِ عقلی و وصفِ زبانی فراتر می‌رود و اوجِ دست‌آوردهایِ معنوی را به نمایش می‌گذارد. ج. واژه‌گانِ تخصصی: لغت‌نامه‌ی حقیقتِ الهیبرایِ کاوش در این مفاهیمِ عمیق، بهره‌گیری از واژه‌گانِ تخصصی ضروری است:
  • ذاتِ احدیّت: به ذاتِ مطلق، نامقیّد و ناشناخته‌یِ «الله» اشاره دارد.
  • مبدأِ کلّ: به «الله» ، به عنوان سرچشمه‌یِ نهاییِ تمامِ هستی اطلاق می‌شود.
  • وجودِ صِرف: حقیقتِ «الله» را به‌عنوان وجودی محض؛ بدونِ هیچ‌گونه قید و شرط، بیان می‌دارد.
  • واجب الوجود بالذّات: اصطلاحی کاربردی در فلسفه که بر وجودِ ذاتی و بی‌نیازِ «الله» دلالت دارد.
  • صادرِ اول: اولین تجلّیِ حقیقتِ الهی که غالباً با عقلِ کلّ ؛ یکی دانسته می‌شود.
  • عقلِ کلّ: اولین عقلِ مخلوق که حاویِ تمامِ دانش‌هاست و واسطه‌یِ میانِ حق و عوالمِ پایین‌تر است.
  • نورِ محض:«الله» به عنوان منبعِ تمامِ روشنایی‌ها، چه حقیقی و چه مجازی.
  • اسماءِ حُسنی: نام‌هایِ الهی که کمالات و صفاتِ او را آشکار می‌سازند.
  • صفاتِ علیا: برترین اوصافِ الهی که عینِ ذاتِ او هستند.
  • توحیدِ ذاتی، افعالی، صفاتی، عبادی: چهار مدارِ کاربردی یا مرتبه‌یِ بنیادینِ یگانه‌گیِ خداوند.
  • معرفتِ شهودی یا معرفتِ حضوری: شناختِ مستقیم و تجربیِ حق که غالباً از طریقِ سلوکِ معنوی حاصل می‌شود.
  • بطونِ ذات: جنبه‌هایِ ناگفتنیِ ذاتِ الهی که از همه‌یِ مخلوقات پنهان مانده است.
  • تجلّیاتِ الهی: وجوهی که «الله» ؛ از حقیقتِ خویش به هستی می‌نمایاند.
  • فیضِ اقدس: اولین عملِ خلقت از ذاتِ الهی به عالمِ حقایقِ محضِ روحی.
  • فیضِ مُقدّس: عملِ خلقتِ بعدی که جهانِ پدیداریِ حواس و مادّه را پدید می‌آورد.
  • عالمِ امر: عالمِ حقیقتِ محضِ روحی که با فرمانِ «کُن» (باش) از ناحیه‌ی «الله» پدید آمده است.
  • عالمِ خلق: جهانِ پدیداری و مادّی که از طریقِ فرآیندی از گشوده‌گی و تجلّی «فَیَکُون» (شد) آفریده شده است.
 
  • امامت: هدایتِ مطلق و جامع، تداومِ رسالتِ الهی
طبقه‌ی دوم از سطح اوّلِ ولایت، امامت است. مقام «امامت» به استناد قرآن کریم و عقیده تشیع و با تایید عقل و علم اما برخلاف تصور عامّه، بالاتر از نبوت است. استدلال این نظریه ریشه در تحلیل مقام حضرت ابراهیم خلیل‌الرحمن علیه‌السلام در منظومه‌ی الهیّات متمرکز است. قرآن کریم در آیه ۱۲۴ سوره بقره بیان می‌دارد که پس از مقام نبوّت، خداوند ابراهیم علیه‌السلام را به مقام امامت منصوب فرمود: «و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین». این نص صریح، جای‌گاه امامت را پس از کمال یافتن در آزمون های نبوّت، به عنوان عهدی الهی مستدام معرفی می کند که حتی شامل ذریّه‌ی صالح ایشان نیز خواهد شد.از منظر فلسفی – کلامی، نبوّت با دریافت وحی و ابلاغ آن مرتبط است؛ با استناد به این که حضرت ابراهیم علیه‌السلام پیش از دریافت مقام «امامت»، مقام «نبوت» داشته است، نشان می دهد که «امامت» مرحله ای تکاملی و مستقل از آن است که پس از اتمام رسالت، برای استمرار هدایت مفروض است. در نتیجه مقام «امامت»، به سبب حفظ پیوسته‌گی هدایت برای تمامی اَزمان و اَطباق (مراتب) بشری، از حیث تداوم و عمق تاثیرگذاری بر جنبه‌ی صرفاً ابلاغی نبوت (پس از ختم آن) غلبه‌ی معنایی می‌یابد. این نگرش ، بیان نظریه‌ی غیبت و انتظار را نیز تقویت می کند که در آن، امام، ولیّ مطلق است که نبوّت پس از ختم، تنها از طریق او قابل تمثّل و استکمال است.این سُلطه و قَیّومیت، در سیرِ بطون و تجلیّاتِ خود، حقیقتِ واحده‌ای است که گرچه تجلیّاتِ ظاهری‌اش را در مقام «نبوی» می‌یابد، ولیکن قوّت و قوامِ باطنی‌اش، در وادیِ «امامت» است که به کمال می‌رسد؛ یعنی همان جای‌گاهِ عصمت و علمِ لَدُنّی که حافظِ فیضِ جاری و مجرای هدایتِ تکوینی در هستی است.الف. چیستیِ امامت: تداومِ هدایتِ الهی و سرپرستیِ جامعِ امّت«امامت»؛ در معنایِ عمیقِ خود، مقامی الهی و منصبی آسمانی است که پس از دورانِ نبوتِ پیام‌برِ اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ، تداومِ رسالتِ هدایت‌گریِ الهی را تضمین می‌کند. امام، نه تنها جانشینِ پیام‌بر صلی الله علیه و آله و سلم در ابلاغِ معارفِ دینی و احکامِ شرعی است؛ بل‌که پیش و بیش از آن، «ولیّ» و «سرپرستِ» مطلقِ جامعه‌یِ ایمانی نیز به شمار می‌رود. هدایتِ او، «مطلق» و «جامع» است؛ به این معنا که تمامیِ ابعادِ زندگیِ فردی و اجتماعیِ انسان، از عقاید و اخلاق گرفته تا نظامِ سیاسی و اقتصادی را در بر می‌گیرد.«اوجِ کمالِ انسانی» و «تجلیِ تامِّ ربوبیتِ الهی» در زمین، «امامت» است. امام، «آینه‌یِ تمام‌نمایِ صفاتِ کمالیه‌یِ الهی» است. امام در آیینه‌ی نظام ولایی، آیینه‌ی توحید است. در بازتاب آیینه‌؛ امام معصوم از «علمِ لدنّی» و «عصمتِ الهی» برخوردار است. و در تجلّی مهتاب ولایت؛ فقیه، آیینه‌ی کمال عقل است. امام، «حجّتِ بالغه»یِ خداوند در رویِ زمین است و اطاعت از او، اطاعت از خودِ خداوند محسوب می‌شود. چه امام امّت باشد در سطح حکم‌رانی و حاکمیّت، چه امام جماعت باشد در سطح یک نماز دو نفری.
  • بالاتر از «نبوت»: امام پیش و بیش از نبیّ در نظام ولایی، جای‌گاه دارد. گاهی تداوم سایه‌ی امامت است و گاهی بشارت ارتقای نبوت است.
  • تداومِ رسالت پیام‌بر اسلام: «امام»، ادامه‌دهنده‌یِ راهِ «نبوت» و حاملِ پیامِ الهی در جامعه است. او، «امانت‌دارِ وحی» و «مفسّرِ راستینِ کتابِ خدا» است. آگاهیِ «امام» از مقدّرات هر ساله، نشانه‌ی صحّت این مدعی است که «امام» هر شب قدر، میزبان هبوط و مأمن دریافت اخبار مقدّرات است؛ که این خود نسبت به غاصب و کذّاب، سنجه‌ی راستی‌آزماییِ تداومِ این مسیرِ ولایی است.
  • هدایتِ مطلق: دایره‌یِ هدایتِ «امام»، محدود به یک بُعدِ خاص از زندگی نیست، بل‌که تمامیِ جوانبِ وجودیِ انسان و جامعه را شامل می‌شود؛ از هدایتِ قلبی و روحی تا سامان‌دهیِ اجتماعی و سیاسی.
  • سرپرستیِ جامع (ولایت): «امام»، «ولیّ»ِ مؤمنان است؛ یعنی صاحبِ اختیار و سرپرستِ امورِ آنان است. این «ولایت» ؛ اقتضایِ هدایت، حمایت، و تربیتِ همه‌جانبه‌یِ پی‌روان را دارد.
  • علمِ لدنّی و عصمت: «امام»، از دانشِ ویژه‌یِ الهی و علمِ لدنّی برخوردار است که به او امکانِ فهمِ عمیقِ حقایق و احکام را می‌دهد. هم‌چنین، او از هرگونه گناه و خطا مصون است تا هدایتِ او، قابلِ اعتماد و اطمینان باشد.
  • حجتِ الهی: «امام»، «مُنجیِ بشریّت» و «گواه» بر اعمالِ انسان‌هاست. وجودِ او، دلیلِ زنده‌یِ هدایتِ الهی بر رویِ زمین است.
ب. مبانیِ کلامی و روایی: ریشه‌هایِ «امامت» در اندیشه‌یِ دینی
  • نصبِ الهی و تعیینِ پیام‌بر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم : مبنایِ اصلیِ «امامت» ، «نصبِ الهی» است. یعنی خداوند، خود؛ امامان را برایِ هدایتِ امّت تعیین کرده و این امر را از طریقِ پیام‌برِ اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ابلاغ فرموده است. تعیین ویژگی‌های عام توسط امام معصوم نیز نشان‌دهنده‌ی نصب الهی است. و این سلسله‌ی پی‌وندِ انتصاب از «الله» آغاز و تا نصب «فقها» تداوم دارد. خواه نائب خاص باشد یا نائب عام.
آیاتی چون «إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» (بقره، ۱۲۴) که در موردِ حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام نازل شده، و روایاتِ متواتر در موردِ جانشینیِ امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه پس از پیام‌بر خدا صلی الله علیه و آله و سلم ؛ شاهدی بر این مدعا هستند.
  • تداومِ سنّت و شریعت: «امامت»، تضمینِ کننده‌یِ حفظِ «سنّت» و «شریعت»ِ نبوی در طولِ تاریخ است. «امامان»، پاس‌دارانِ واقعیِ اسلام ناب هستند و از تحریفِ معارفِ دینی، و از تعطیلیِ احکامِ الهی حتی در زمان حکومت طاغوت؛ جلوگیری می‌کنند.
  • حکمتِ متعالیه و عقلِ کلی: در فلسفه‌یِ اسلامی به ویژه حکمتِ متعالیه، مراتبی از عقل و هدایتِ معنوی در نظر گرفته می‌شود. «امام»، به عنوان «عقلِ کلی» یا «نفسِ کلی» در عالمِ امر، تجلی‌گاهِ این هدایتِ فراگیر است. «امام»، واسطه‌یِ فیضِ الهی برایِ هدایتِ عقول و نفوسِ جزئیه است.
  • عرفان و قربِ الهی: «امام»، در اوجِ مقاماتِ عرفانی قرار دارد. او «محبوبِ حقیقی» و «مُتجلّیِ صفاتِ الهی» است. «قربِ او به خداوند»، فراتر از درکِ عادیِ انسان‌هاست و از طریقِ «شهودِ قلبی» و «اتصالِ روحی» حاصل می‌شود.
  • روایاتِ متواتر: منابعِ اسلامی، سرشار از روایاتِ متواتر در موردِ لزومِ «امامت»، تعدادِ «امامان»، هویّت و عاقبت آنان است. این روایات، که از طریقِ «شیعه» و «سنّی» نقل شده‌اند، «امامت» را به عنوانِ اصلیِ «بنیادین» در دین معرفی می‌کنند.
  • عدالت و قسط: «امام»، تجسّمِ «عدالت» و «قسط» در جامعه است. حکومتِ او، حکومتی بر پایه‌یِ عدلِ الهی است و هدفِ آن، برقراریِ «قسط» در تمامِ شئونِ زندگی است.
ج. واژگانِ تخصصی و اصطلاحاتِ علمی: کلیدواژه‌هایِ امامت
  • امامت: مقامِ راه‌بریِ دینی، سیاسی، و معنویِ جامعه که گاهی در زمان پیام‌بر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و گاهی پس از زمان ایشان و حتی گاهی پیش از زمان ایشان در حضرت ابراهیم علیه‌السلام تجلی می‌یابد.
  • امام: پیش‌وا، راه‌بر، جلودار، حجّتِ الهی.
  • ولایت: سرپرستی، دوستی، صاحب اختیار، اولویتِ تصرّف. (در این‌جا به معنایِ ولایتِ امام بر جامعه).
  • نصبِ الهی: تعیینِ امام از سویِ خداوند.
  • علمِ لدنّی: دانشی که مستقیماً از سویِ خدا افاضه می‌شود.
  • ولایت اعتباری: «ولایت اعتباری» برای تشکیل حکومت، به علم لدّنی، نیازی ندارد. گرچه به سند حدیث نبوی که علمای امّت اسلامی بیش از انبیاء پیشین فضیلت دارند، مراتبی از عصمت را نیز برخوردارند که ناخواسته و بدون کتمان از «علم لدّنی» نیز بهره دارند.
  • «امامت اعتباری» ارتباطی با «عصمت» و «مقامات معنوی» ندارد و صرفاً دو شرط اصلی «علم به قانون» و «عدالت» برای تحقق آن کفایت می‌کند.
*   عصمت: مصونیت از گناه، خطا، سهل‌انگاری و فراموشی.
  • حجّتِ بالغه: دلیلِ قاطع و نهاییِ خداوند بر بندگان.
  • تداومِ رسالت: ادامه‌یِ هدایتِ الهی پس از پیام‌بر خدا صلی الله علیه و آله و سلم چونان‌که تداوم هدایت و نبوّت در زمان خود پیام‌بر خدا هم لازم است.
  • جامعیتِ هدایت: فراگیریِ هدایتِ امام در تمامِ ابعادِ زند‌گی.
  • تقیّه: کتمانِ عقیده یا عمل به منظورِ حفظِ جان یا دین در شرایطِ خاص. (اگرچه مرتبط با ائمه است، اما در فهمِ جای‌گاهِ آنان اهمیت دارد).
  • الغیبه: پنهان شدنِ امامِ زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از دیدِ مردم.
  • انتظارِ فرج: امیدواری به ظهورِ امامِ غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف و تشکیلِ حکومتِ عدلِ جهانی.
  • شهادتِ روحی: ادراکِ مستقیمِ حقایقِ معنوی از طریقِ روح.
  • تجلّیِ ربوبیّت: ظهورِ صفاتِ پروردگاری و پرورش‌دهند‌گی خداوند در وجودِ امام.
  • آیه‌یِ الهی: امام، نشانه‌ای از نشانه‌هایِ خداوند در زمین.
  • جانشینِ پیام‌بر خدا صلی الله علیه و آله و سلم : فردی که پس از پیام‌بر خدا صلی الله علیه و آله و سلم مسئولیتِ هدایتِ امّت را برعهده دارد.
  • مفسّرِ حقیقیِ قرآن: فردی که علمِ تفسیرِ کامل و بی‌نقصِ قرآن را داراست.
  • منبعِ اجتهاد: امام، مرجعِ اصلیِ استنباطِ احکامِ دینی.
 
  • نبوت: تجلیِ وحیِ الهی و واسطه‌یِ فیضِ ربّانی
الف. چیستیِ نبوت: رسالتِ آسمانی و میانجی‌گریِ الهینبوّت؛ طبقه‌ی سوّم از سطح اول منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع اندیشه‌ورزی در نظام ولایی، استیلای ربوبیتِ لاهوتی و تملّک حقه‌ی هویّت غَیب و حکومتِ احدی از منبعِ کمالاتِ قطعی و مشیّت قاهره؛ از بحر مواج قدیم، ساطع می‌شود و در قالب دوایرِ تنزیل و تعیّن، در دوگانه‌گی صعود به اصل و نزول به فرع، در قدم نخست در مرتبه‌ی نبوت که مرآت تبلور فقه است تداوم می‌یابد.نبوت؛ به معنایِ «برانگیخته شدن» یا «خبر دادن» است و در اصطلاحِ دینی، به برگزیده‌گیِ افرادی از سویِ «الله» اطلاق می‌شود تا پیامِ «هدایت» و «رسالتِ» او را به انسان‌ها برسانند. پیام‌بران، «سفیرانِ» الهی هستند که واسطه‌یِ فیضِ ربّانی میانِ مبدأِ کلّ (الله) و خلقِ او می‌باشند. وحیِ الهی، که شاملِ علومِ لدنّی، احکامِ شرعی، و معارفِ حقیقی است؛ از طریقِ ایشان بر قلبِ بشریّت نازل می‌شود. این امر، نبوت را به منصبی بس رفیع و مسئولیتی سنگین بدل می‌سازد؛ چرا که ایشان، راه‌نمایانِ گم‌گشته‌گان و نورِ هدایت در تاریکیِ جهل و گم‌راهی هستند.
  • وحی: ارتباطِ مستقیم یا غیرمستقیمِ «الله» با «پیام‌بران»، از طریقِ «وحی» صورت می‌گیرد. این وحی می‌تواند به صورتِ «الهامِ قلبی»، «وحیِ از پسِ پرده»، یا «فرستادنِ فرشته‌ای» مانندِ جبرئیل باشد که پیامِ الهی را به گوشِ پیام‌بر می‌رساند. وحی، منبعِ اصلیِ هدایت و قانون‌گذاری در ادیانِ الهی است.
  • رسالت: پیام‌بران، حاملانِ پیامِ «رسالت» هستند. این پیام، صرفاً ابلاغِ مفاهیمِ نظری نیست؛ بل‌که دعوت به «ایمان» به «الله»، «عملِ صالح»، و «زندگیِ بر اساسِ احکامِ الهی» است. رسالتِ ایشان، هم جنبه‌یِ «تبلیغی» دعوت به سویِ حق و هم جنبه‌یِ «تشریعی» بیانِ احکام و قوانین الهی دارد.
  • عصمت: پیام‌بران، از هرگونه گناه، خطا، و انحرافِ عمدی و آگاهانه در ابلاغِ رسالت و هم‌چنین در مسائلِ شخصیِ زندگی، معصوم و مصون هستند. این «عصمت» که حاصل مشاهده‌ی آن به آنِ «شاهد» است؛ «تضمینِ الهی» برایِ «حفظِ پاکیِ پیامِ وحی» و «اطمینانِ مردم» به راه‌نماییِ ایشان است.
  • امامت: در سنّت الهی، «امامت» به عنوان ادامه‌یِ رسالت و هدایتِ الهی؛ پس از «پیام‌بران»، برایِ «امامان» تداوم یافته. امامان، «حافظانِ شریعت» و «مفسّرانِ حقیقیِ وحی» محسوب می‌شوند.
 ب. مبانیِ کلامی: ارکانِ نبوت و پیام‌بری
  • ضرورتِ نبوت: فلسفه‌یِ وجودِ پیام‌بران، بر اساسِ «عدالتِ الهی» و «مصلحتِ عمومیِ بشریت» است. از آن‌جایی‌که عقلِ بشری به تنهایی قادر به درکِ تمامِ حقایقِ هستی، نیازهایِ معنوی، و احکامِ الهی نیست؛ «الله» از رویِ رحمت و هدایت، پیام‌بران را برایِ راه‌نماییِ بشر فرستاده است.
  • براهینِ اثباتِ نبوت: گرچه در نگاه برخی؛ وقوع «معجزات» از جمله دلایلی است که بر نبوتِ پیام‌بران دلالت دارد؛ اما معجزات، کارهایِ خارق‌العاده‌ای هستند که اراده‌یِ الهی از طریقِ پیام‌بران انجام می‌دهد تا نبوتِ ایشان را تأیید کند. هم‌چنین، «آیاتِ قرآنی» به ویژه درباره‌ی پیام‌بر اسلام، «شخصیتِ اخلاقیِ» پیام‌بران، و «پیش‌گویی‌هایِ» کتبِ آسمانیِ پیشین، از دیگر براهینِ نبوت شمرده می‌شوند. بزرگ‌ترین دلیل بر نبوت پیام‌بران، ربوبیت است چرا که ربوبیت بدون ارسال رُسُل و اِنزالِ کُتُب، متصور نیست. همان‌طور که پرورده‌گار در آیه‌ی ۹ سوره‌ی نحل می‌فرماید «و علی الله قصد السبیل» یعنی «بر خداست که راه راست را به بنده‌گان نشان بدهد.»
  • نبوّتِ عامّه و خاصّه: نبوّتِ عامّه به اصلِ کلیِ پیام‌بران و فلسفه‌یِ وجودِ ایشان اشاره دارد. امّا نبوّتِ خاصّه، به پیام‌برِ خاصی مانندِ پیام‌برِ اسلام و ویژه‌گی‌ها و رسالتِ ویژه‌یِ او می‌پردازد.
  • جای‌گاهِ پیام‌برِ اسلام: در اسلام، پیام‌برِ اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان «خاتمِ الانبیاء» آخرینِ پیام‌بران و «رحمهٌ للعالمین» مایه‌ی رحمت برایِ جهانیان شناخته می‌شود. رسالتِ او، جهانی، جاودانه، و کامل‌ترینِ رسالت‌هاست زیرا که شریعتِ او، آخرینِ شریعت‌هایِ الهی است.
 ج. واژه‌گانِ تخصصی: لغت‌نامه‌یِ رسالت و پیام‌بری
  • محدّث: فردی است که به او خبر می‌رسد و الهام می‌گیرد.
  • نبیّ: فردی که به او خبر می‌رسد و الهام می‌گیرد و مأمور است به رساندن خبر که ممکن است صاحب کتاب نباشد.
  • رسول: نبی‌ای که مأمور به ابلاغِ رسالت و دارایِ شریعتِ جدید است. خبر می‌گیرد و باید برساند و صاحب کتاب هم هست.
  • اولوالعزم: تکلیفی سنگین‌تر از رسول دارند که «امام» هم هستند.
  • مقام ختم: که عصاره‌ و افضل از همه‌ی این‌هاست.
  • وحی: کلامِ خدا که بر پیام‌بران نازل می‌شود.
  • معجزه: امرِ خارق‌العاده‌ای که برایِ تأییدِ نبوتِ پیام‌بران صورت می‌گیرد.
  • عصمت: مصونیتِ پیام‌بران از گناه و خطا.
  • کتابِ آسمانی: مجموعه‌یِ وحیِ الهی که بر پیام‌برانِ خاص نازل شده است مانندِ تورات، انجیل، زبور، و قرآن کریم.
  • امامت: هدایت بالفعل امت است. برخی از پیام‌بران مانند حضرت ابراهیم عله‌السلام هم‌زمان، امام هم بودند.
  • خاتمِ الانبیاء: آخرینِ پیام‌بران در سلسله‌یِ نبوت.
  • شریعت: مجموعه‌یِ احکام و قوانینی که از سویِ «الله» برایِ هدایتِ بشر وضع شده است.
  • تبلیغ: رساندنِ پیامِ الهی به مردم.
  • تشریع: قانون‌گذاری و بیانِ احکام.
 
  • ولایت: مقامِ علمِ لدنّی، نبوغِ الهی و افاضه‌یِ دانشِ فراتر از درکِ متعارف
«ولایت»؛ در طبقه‌ی چهارم از سطح اول است و از منظومه‌ی سلسله‌مراتبِ جامعِ اندیشه‌ورزی، شریعت را تجلّیِ قالب و ظاهر می‌داند و خود را تجلّیِ روح و سرّ؛ سرّی که در ورای کثرت‌ها، وحدتِ حقیقت را پاس می‌دارد. معنایِ «مقامِ برترِ معنوی و علمی» در امّت است و دارای «حّق دخل و تصرف» در راستای «وظیفه‌ی ذاتی هدایت» است که از آنِ اولیایِ الهی، به ویژه امامانِ معصوم علیهم السلام اجمعین ، می‌باشد. این مقام، ریشه‌ی اصلیِ «راه‌بریِ سیاسی» در اسلام است. «ولایت» به «نبوغِ الهی»، «علمِ لدنّی»، و «افاضه‌یِ دانش» از منبعِ غیب؛ اشاره دارد. در این جای‌گاه، ولیّ الهی، نه تنها از دانشِ متعارفِ بشری بهره‌مند است؛ بل‌که از «منبعِ بی‌کرانِ علمِ الهی» نیز سیرآب می‌گردد و دانشِ او، «فراتر از درکِ عقلیِ محدودِ انسان‌ها» قرار دارد. در حکمت متعالیه و عرفان اسلامی، «ولایت» نه صرفاً یک منصب حکومتی و تدبیری، بل‌که حقیقت باطنی و سرّ مستودع هستی است که از خزانه‌ی غیب و کیمیای «نور محمّدی» به منصه‌ی ظهور می‌رسد. «ولایت» طلیعه‌ای از «امامت» است اما تمام امامت نیست.حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در دوران بیماری حکمت‌گونه‌ی امام سجّاد علیه‌السلام ، ولایتِ جهانِ اسلام و جریانِ حقّ را برعهده دارد. حضرت قمر منیر بنی‌هاشم ابالفضل‌العباس علیه‌السلام نیز در ذیل سایه‌ی امامت حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام ، ولایتِ لشکرِ اسلام را برعهده دارد و این چیزی بیش از سرداری و سرلشکری نظامی است. حضرت مسلم‌ابن‌عقیل در کوفه از زمانی که نماینده‌ی حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام می‌شود تا زمان شهادت، بر مردم و علما و عوام و خواص کوفه «ولایت» پیدا می‌کند.الف. چیستیِ ولایت: علمِ لدنّی، نبوغِ الهی، دانشِ غیبی و حکمت پروردگار«ولایت»، به معنایِ «سرپرستیِ معنوی» و «راه‌بریِ علمی» است که از سویِ خداوند به اولیایِ خاصِ او اعطا می‌شود. این «ولایت»، تجلّیِ «علمِ لدنّی» است؛ یعنی دانشی که مستقیماً از سویِ خداوند بر قلبِ ولیّ افاضه می‌شود، بدونِ واسطه‌یِ حواس یا ابزارهایِ متعارفِ کسبِ دانش.
  • علمِ لدنّی: این علم، «علمِ حضوری» و «علمِ شهودی» است که در آن، عالِم؛ بدونِ واسطه، به حقایقِ اشیاء احاطه دارد. امام، عالِم به تمامِ حقایقِ هستی؛ از جمله حقایقِ قرآن، سنّت، امّت و مصالحِ عالَم است.
  • نبوغِ الهی: ولایت، هم‌راه با «نبوغِ الهی» است. یعنی استعدادِ ذاتی و موهبتِ ویژه‌یِ الهی برایِ درکِ عمیقِ حقایق و انطباقِ آن‌ها با شرایطِ زمانی و مکانی. این نبوغ، به ولیّ اجازه می‌دهد تا راه‌کارهایِ نوآورانه و حکیمانه‌ای برایِ مسائلِ پیچیده‌یِ جامعه ارائه دهد.
  • افاضه‌یِ دانش: ولیّ الهی، «مسیر فیضِ الهی» است. دانشِ او، از منبعِ بی‌کرانِ علمِ پروردگار سرچشمه می‌گیرد و به واسطه‌یِ او، به عالمِ انسانیّت سرازیر می‌شود. این دانش، «فراتر از درکِ متعارف» است، به این معنا که هم عمقِ بیش‌تری دارد و هم جنبه‌هایِ جدیدی از حقایق را آشکار می‌سازد که عقلِ عادی قادر به درکِ آن‌ها نیست.
  • تجلیِ حکمتِ الهی: دانشِ ولیّ، تجلیِ «حکمتِ الهی» است. او، نه تنها حقایق را می‌داند؛ بل‌که «نحوه‌یِ به‌کارگیریِ صحیحِ آن‌ها» را نیز می‌داند و بر اساسِ آن، جامعه یا حکومت یا امّت یا بشریّت را هدایت می‌کند.
ب. مبانیِ قرآنی، عرفانی و کلامی: ریشه‌هایِ ولایتِ علمی
  • تأویلاتِ قرآنی: برخی آیاتِ قرآن کریم، به دانشِ ویژه‌یِ اولیایِ الهی اشاره دارند. به عنوان مثال، داستانِ حضرتِ خضر علیه السلام و دانشِ غیبیِ او که از سویِ خداوند به او آموخته شده بود، شاهدی بر امکانِ «علمِ لدنّی» است.
  • فلسفه‌یِ افلاطونی و نوافلاطونی: در فلسفه‌یِ افلاطون، «عالَمِ مُثُل» و «انسانِ کامل» که قادر به درکِ حقایقِ مجرّد است؛ مطرح می‌شود. اندیشه‌هایِ نوافلاطونی نیز بر «عقلِ اول» و «فیضِ الهی» تأکید دارند. در اسلام نیز ولایتِ علمیِ «امام»، با این مفاهیم، قابلِ تطبیق است؛ چرا که «امام»، «انسانِ کامل»ی است که به «عالَمِ حقایق» متّصل است.
  • عرفانِ اسلامی: در عرفانِ اسلامی، «علمِ لدنّی» و «اتّصالِ روحی» به خداوند؛ از مقاماتِ برجسته‌یِ عارفان است. «امام»، اوجِ عارفانِ بالله است؛ که با «شهودِ قلبی»، به حقایقِ غیبی دست می‌یابد.
  • اندیشه‌یِ صدرایی: ملاصدرا، با نظریه‌یِ «اتّحادِ عاقل و معقول» و «علمِ حضوری»، به تبیینِ نحوه‌یِ کسبِ دانشِ ازلی توسطِ انسانِ کامل پرداخته است. «امام»، مصداقِ بارزِ این نظریه است که علمِ او، حضوری و شهودی است.
  • مراتبِ کمالِ نفس: کمالِ نفسِ انسانی، دارایِ مراتبی است که اوجِ آن، رسیدن به «نورِ الهی» و اتّصال به علمِ خداوند است. ولیّ الهی، در این مسیر، به بالاترینِ مراتبِ کمال دست یافته است.
  • نبوغِ ذاتی و اکتسابی: نبوغِ ولیّ، هم «ذاتی» موهبتِ الهی و هم «اکتسابی» از طریقِ سلوک و تهذیبِ نفس است. این دو، درهم تنیده شده و مقامِ ویژه‌یِ او را رقم می‌زنند.
ج. واژه‌گانِ تخصصی و اصطلاحاتِ علمی: کلیدواژه‌هایِ ولایتِ علمی
  • ولایتِ علمی: راه‌بریِ علمی و هدایتِ فکری بر پایه‌یِ دانشِ الهی.
  • علمِ لدنّی: دانشی که مستقیماً از سویِ خدا افاضه می‌شود.
  • نبوغِ الهی: استعدادِ ذاتی و موهبتِ ویژه‌یِ الهی برایِ درکِ حقایق.
  • افاضه: فیض‌رسانی، بخششِ دانش از منبعِ الهی.
  • علمِ حضوری: دانشی که عالِم، بدونِ واسطه؛ به حقایق احاطه دارد.
*   علمِ شهودی: ادراکِ مستقیمِ حقایق از طریقِ شهودِ قلبی.
  • عقلِ کلی: عقلِ نخستین که واسطه‌یِ فیضِ الهی برایِ عقولِ جزئی است.
  • انسانِ کامل: اوجِ کمالِ انسانی که به علم و قُربِ الهی دست یافته است.
  • تجلّیِ حکمت: ظهورِ حکمتِ الهی در علم و عملِ ولیّ.
  • بصیرتِ غیبی: درکِ حقایقِ پنهان از حواسِ ظاهری.
  • الهامِ ربّانی: دریافتِ مستقیمِ معارف از سویِ خداوند.
  • کشفِ حقایق: آشکار شدنِ رازهایِ هستی برایِ ولیّ.
  • فراشناخت: درکی عمیق‌تر از شناختِ متعارف.
  • منبعِ غیب: خداوند، منبعِ اصلیِ دانشِ لدنّی.
  • نبوغِ ذاتی: استعدادِ فطری و موهبتِ الهی.
 
  • ولایت مطلقه‌ی فقیه: جامعیّتِ اختیار و مسئولیّت در غیابِ معصوم
«ولایت مطلقه‌ی فقیه»، پایین‌ترین طبقه از بالاترین سطح در چارچوبِ اندیشه‌ورزیِ نظامِ ولایی؛ به معنایِ «جامعیّتِ اختیار» و «گستره‌یِ مسئولیّت»ِ فقیهی است که در عصرِ غیبتِ امامِ معصوم علیهم السلام اجمعین، عهده‌دارِ امامتِ جامعه‌یِ اسلامی می‌شود. این «مطلق بودن»، نه به معنایِ «خودکامه‌گی» یا «اراده‌یِ شخصی» ؛ بل‌که به معنایِ «گستره‌یِ فراگیرِ اختیارات»ی است که به موجب «گستره‌یِ فراگیرِ مسولیت» برایِ حفظِ مصالحِ دین و دنیایِ مؤمنان، از سویِ «شارعِ مقدس» به او «تفویض» یا برعهده او گذارده شده است. این مقام، در واقع ادامه دهنده‌یِ مسیرِ هدایتِ الهی در بسترِ عملیِ جامعه است. «ولی‌فقیه» ، «وکیل‌الرّعایا» نیست بل‌که منصوب خداست. صِرفِ تصوّرِ ضرورتِ وجودِ «ولی‌فقیه» برای اجرای احکام اسلامی در زمان غیبت معصوم در جامعه دینی و جامعه‌ی جهانی؛ موجب تصدیق آن است و این حجم از اختیارات و مسولیت‌ها عقلاً نمی‌تواند بدون نصب باشد. و این «نصب»، بسیار فراتر و چیزی غیر از این سطح‌بندیِ سلسله‌وارِ مراتبِ اندیشه‌ورزی در نظام اسلامی است.الف. چیستیِ «ولایت مطلقه‌ی فقیه» : گستره‌یِ اختیار و هدفِ هدایت«ولایت مطلقه‌ی فقیه» ، به معنایِ «تصدّیِ تامّ» و «اختیارِ کامل»ِ فقیهِ جامع‌الشّرایط در امورِ مربوط به «حفظِ نظامِ اسلامی» و «اجرایِ احکامِ الهی» است. این اختیار، «مطلق» است، زیرا:
  • گستره‌یِ وسیع: «ولایت» شاملِ تمامِ شئونِ اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، آموزشی، رسانه‌ای، سیاسی و قضاییِ جامعه می‌شود.
  • هدفِ عالی: هدفِ این «ولایت»، «تحققِ احکامِ الهی» و «تأمینِ سعادتِ دنیوی و اُخرویِ مؤمنان» است که همان اهدافِ انبیاء و ائمه علیهم السلام اجمعین است.
  • تحدیدِ شرعی نداشتن: اختیاراتِ ولی‌فقیه، جز در مواردی که صراحتاً توسطِ شارعِ مقدّس تحدید شده باشد (مانند حجیّتِ ظواهرِ کتاب و سنِت)، محدودیّتِ شرعیِ دیگری ندارد. که در واقع این نیز خود محدودیّت به معنای چارچوب شرع است و برای نبیّ و امام و ولیّ؛ یکی است.
  • ضرورتِ عقلی: عقلِ سلیم، حکم می‌کند که در غیابِ امامِ معصوم؛ باید فردی شایسته، عهده‌دارِ امورِ جامعه باشد تا نظامِ دینی از هم نپاشد. رییس یا ولیّ در نظام دینی، باید آگاه‌ترین فرد به چارچوب و مبانی دینی باشد.
ب. مبانیِ فقهی، اصولی، کلامی و علمی: ریشه‌هایِ نظریِ ولایتِ مطلقه‌ی فقیه
  • اصلِ احتیاط: در مواردی که نصِ صریحی از شارع وجود ندارد؛ «ولی‌فقیه» با احتیاط عمل می‌کند تا از وقوعِ فساد و انحراف جلوگیری نماید.
  • مفهومِ «حفظِ نظام» : «حفظِ نظامِ اسلامی»، از «واجباتِ مؤکدِ شرعی» است و «ولی‌فقیه»، مسئولِ اصلیِ این حفظ به شمار می‌رود.
  • اجتهاد و استنباطِ احکام : «فقیهِ مجتهد»، تواناییِ استنباطِ احکامِ الهی از منابعِ اصلی قرآن و سنّت و احادیث و روایات را دارد و این توانایی، «مبنایِ صلاحیّتِ» او برایِ «ولایت» است.
  • نیابتِ عامّه از امامِ زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف : بر اساسِ دیدگاهِ مشهور؛ ولی‌فقیه، «نائبِ عام»ِ امامِ زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در عصرِ غیبت است و اختیاراتِ او، متناسب با گستره‌یِ نیابتِ عامّه است.
  • اهمیّتِ حکمتِ نظری و حکمتِ عملی: «ولایتِ مطلقه‌ی فقیه»، پیش از هر چیزی «حکمت نظری» یا خشتِ اول را سرلوحه می‌داند تا بنیان و زیرساخت دانش و کارآمدی نظام دینی را بر پایه‌ی آن استوار سازد گرچه در جای‌گاه حکم‌رانی بیش از آن‌که به «حکمتِ نظری» و دانشِ صرف بپردازد، متمرکز بر «حکمتِ عملی» یا کاربردِ دانش و استفاده‌ی عملی از حکمت نظری در اداره‌یِ جامعه است. «حکمت نظری» حکم «شجره» را دارد و «حکمت عملی» حکم «میوه».
  • مبانیِ کلامیِ «امامت»: اگر «امامت» را امتدادِ «نبوّت» بدانیم که می‌دانیم و هست، پس در عصرِ غیبت؛ این «امامت»، به ولی‌فقیه منتقل می‌شود. البته با محدودیت‌هایِ ذاتیِ غیبت. بر اساس طراحی پیچیده اما دقیق خالق هستی که آگاه بر غیب است، و علما و اولیای امّت رسول‌الله را بر انبیای پیشین، اولی می‌داند؛ نائب عام بر نائب خاص قطعاً و بی‌تردید اولی است. رابطه‌ی نائب عام مانند اصلاح فتوای مشهور شیخ درباره‌ی دفن مادر و جنین است. این خود برای اهل اشاره، نشانه‌ی تکمیل عقل امّت آخرالزمان است.
 ج. واژه‌گانِ تخصصی و اصطلاحاتِ کاربردی: ابزارهایِ مفهومیِ ولایتِ فقیه
  • ولایتِ مطلقه: گستره‌یِ مسولیّت و پهنای فراگیرِ اختیاراتِ ولی‌فقیه، بدونِ تحدیدِ غیرِ شرعی.
  • فقیهِ جامع‌الشّرایط: مجتهدی که علاوه بر علمِ فقه؛ دارایِ صفاتِ اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و مدیریتیِ لازم برایِ «امامت» است.
  • غیبتِ امامِ زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف : دوره‌ای که امامِ دوازدهم از دیدگانِ مؤمنان پنهان است.
  • نیابتِ عامّه: نمایندگیِ کلّیِ ولی‌فقیه از امامِ غایب، در برابرِ نیابتِ خاصه مانند نوابِ اربعه.
  • حفظِ نظامِ اسلامی: پاس‌داری از ساختارِ سیاسی و اجتماعیِ مبتنی بر اسلام.
  • مصالحِ دین و دنیا: منافعِ مادی و معنویِ جامعه‌یِ اسلامی.
  • تصرّفاتِ ولایی: اقداماتی که ولی‌فقیه در راستای اداره‌یِ جامعه انجام می‌دهد.
  • حفظِ کیانِ اسلام: پاس‌داری از هویّت و موجودیّتِ حکم‌رانی اسلامی.
  • اجتهادِ پویا: تواناییِ استنباطِ احکامِ متناسب با نیازهایِ روز.
  • حاکمیّتِ شرع: اصلِ برتریِ قوانینِ الهی بر قوانینِ بشری.
  • دینِ سیاسی: نگاهِ اسلام به دین، به عنوانِ یک اعتقاداتِ (ایدئولوژیِ) جامع که شاملِ نظامِ حکومتی نیز می‌شود.
 
  • حکیم: اوجِ بصیرتِ نظری و اقتدارِ عملی
«حکیم»؛ بالاترین حلقه‌ی وصل از طبقاتِ فوقانیِ ولایت به ادامه‌ی منظومه‌ی سطوح و طبقات زیرین است. و از اعلی حلقه‌ی اتصال است میان مراتب عالیه‌ی ولایت و منظومه‌ی اطباق تالیه. توفیق مُضیف بودن سرّ ولایت به او عطا شده تا به کشف ماوراءَ العقل بپردازد و این نور مستور را به سایرین و نقاط تَهادُنِ مراتبِ تالی خود افاضه کند. یعنی میزبانی ولایت به او توفیق داده تا فراتر از عقل را کشف کند به‌طوری‌که مکاشفاتِ حکیم را هر عاقلی تایید کند اما خودِ عاقل، بدونِ حکیم و پیش از کشف، توان کشف نداشته باشد. همان مکاشفات متعدد و پی‌در‌پی حضرت موسی نبیّ علیه‌السلام در محضر حضرت خضر حکیم علیه‌السلام .«حکیم»، ساکن طبقه‌ی اول از سطح دوم، فردی است که به بالاترین مراتبِ «دانش»، «خرد» و «حکمت» دست یافته است. این جای‌گاه، صرفاً به معنایِ داشتنِ آگاهیِ زیاد نیست؛ بل‌که به معنایِ درکِ عمیقِ حقایقِ هستی، شناختِ نظامِ عالَم، و تواناییِ به‌کارگیریِ این دانش در راستایِ خیرِ بشریّت است. «حکیم»، هم در «نظریه» یا درکِ چراییِ پدیده‌ها و هم در «عمل» یا به‌کارگیریِ دانش برایِ هدایت و اصلاح، به اوجِ کمال رسیده است.الف. چیستیِ «حکیم» : تلفیقِ دانشِ نظری و حکمتِ عملیحکیم، فردی است که؛
  • دارایِ حکمتِ نظری: به درکِ عمیقِ مبانیِ هستی، شناختِ عللِ غاییِ پدیده‌ها، و فهمِ نظامِ کلّیِ عالَم دست یافته است. او به «چرایی‌ها» می‌اندیشد و ساختارهایِ بنیادینِ واقعیت را درک می‌کند.
  • صاحبِ حکمتِ عملی: تواناییِ به‌کارگیریِ دانشِ نظری خود در اداره‌یِ امورِ زند‌گی، جامعه، و رسیدن به خوش‌بختی فردی و جمعی را دارد. او می‌داند چه‌گونه «باید» زیست و چه‌گونه «می‌توان» جامعه را به سویِ کمال ره‌نمون ساخت.
  • بصیرتِ نافذ: «حکیم» قادر است حقایق را آن‌گونه که هستند، ببیند و از ظواهرِ امور فراتر رود. این بصیرت، او را از اشتباهاتِ رایجِ کوتاه‌مدت و لغزش‌هایِ فکری در بلندمدت، مصون می‌دارد.
  • بینشِ جامع: «حکیم» قادر است میانِ اجزایِ مختلفِ یک مجموعه (مانند سیاست، اقتصاد، فرهنگ و اجتماع) ارتباط برقرار کند و تصویرِ کلانِ نظام را درک نماید.
  • عدالت‌محور: حکمتِ حقیقی، هم‌واره با عدالت هم‌راه است. حکیم، در پیِ استقرارِ عدل در همه‌یِ شئونِ زندگی است.
ب. مبانیِ دینی «حکیم»: ریشه‌هایِ حکمت در اندیشه‌یِ دینی
  • قرآن کریم: قرآن کریم، بارها بر واژه‌ی «حکمت» و «حکیم» تأکید کرده است. از جمله، آیاتی که به «اعطایِ حکمت به لقمان» یا «تعلیمِ حکمت به بندگان» اشاره دارند. مانند آیه‌ی ۲۶۹ بقره: «یُؤتِی الْحِکْمَهَ مَن یَشَاءُ وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا» حکمت را به هر فردی بخواهد می‌دهد و آن‌که به او حکمت داده شود؛ بی‌تردید او را خیر فراوانی داده‌اند.
  • روایاتِ اهلِ بیت علیهم السلام اجمعین : در روایاتِ بسیاری، بر اهمیتِ «عقل» و «حکمت» تأکید شده و ملاکِ برتریِ انسان‌ها، عقل و خردِ آن‌ها دانسته شده است. مانند روایتِ «إنّما یُقاسُ العبادُ بالعُقولِ» که بر سنجشِ انسان‌ها بر اساسِ عقل‌شان دلالت دارد.
  • فلسفه‌یِ الهی: در مکاتبِ فلسفیِ اسلامی، «حکمت» به معنایِ معرفتِ به حقایقِ اشیاء؛ تا حدِ طاقتِ انسان، تعریف شده است. حکیم فردی است که به «علمِ حضوری» و «شهودِ عقلی» دست یافته است.
  • عرفانِ اسلامی: عرفا، حکیم را فردی می‌دانند که به «شهودِ باطنی» و «کشفِ حقایق» نائل آمده و از عالمِ غیب، بهره‌مند است.
  • کلامِ اسلامی: متکلمان، بر اهمیتِ «عقل» در کنارِ «نقل» تأکید دارند و حکیم را فردی می‌دانند که با مددِ عقل و وحی، به شناختِ خداوند و نظامِ آفرینش نائل می‌شود.
  • جای‌گاهِ «انسانِ کامل» : در نگاهِ فلسفی و عرفانیِ اسلامی، «انسانِ کامل» همان «حکیمِ مطلق» است که به اوجِ کمالِ عقلی و روحی رسیده و مظهرِ «حکمتِ الهی» است.
ج. واژه‌گانِ تخصصی: ابزارهایِ مفهومیِ حکمت
  • حکمتِ نظری: معرفتِ به حقایقِ اشیاء، اصولِ هستی، نظامِ عالَم و مهم‌تر از حکمت عملی.
  • حکمتِ عملی: به‌کارگیریِ دانش در تدبیرِ امورِ زندگی و جامعه، و رسیدن به خوش‌بختی برمبنای حکمت نظری.
  • عقلِ فعّال: عقلی که تواناییِ درکِ حقایقِ مجرّد و هدایتِ قوایِ نفس را دارد.
  • ادراک محض: درکِ مستقیم و بی‌واسطه‌یِ حقایقِ کلّی و عقلی.
  • علمِ حضوری: دانشی که در آن؛ فاعلِ علم، حضورِ مستقیم با متعلّقِ علم دارد.
  • کشف و شهود: دست‌یابی به حقایق از طریقِ سیر و سلوکِ معنوی.
  • بصیرتِ ایمانی: درکی که از ایمانِ قلبی سرچشمه می‌گیرد و به روشن‌بینیِ معنوی می‌انجامد.
  • قوّتِ استدلال: تواناییِ اقامه‌یِ برهان و استنتاجِ صحیح.
  • تأمّل و تدبّر: اندیشیدنِ عمیق در پدیده‌ها و عبرت‌آموزی از آن‌ها.
  • تعقّل: به‌کارگیریِ عقل در فهمِ مسائل.
  • عرفانِ نظری و عملی: شناختِ مبانیِ عرفانی و به‌کارگیریِ آن در زندگی.
«حکیم» در واقع، فردی است که توانسته است به استناد «کلما حکم به العقل، حکم به الشرع ؛ و کلما حکم به الشرع، حکم به العقل» ؛ میانِ «دانش» و «عمل» و میانِ «نظریه» و «کاربرد» ؛ پی‌وندی عمیق و سازنده برقرار کند و از این تلفیق، برایِ هدایتِ جامعه بهره گیرد. 
  • علّامه: جامعیّت در دانش و تخصص در همه‌ی علوم
«علّامه» در رتبه‌ی ثانیه‌ی اطباقِ ثانی از مدارِ سلسله‌الذهبِ جامعِ اندیشه‌ورزی در ساحتِ اسلام، مقامِ معبرِ نورِ تنزل است؛ نوری که ولیّ مطلق، آن را از ساحتِ کشف و غَیبِ مطلق به حوزه‌ی علم و برهانِ عقلی افاضه می‌نماید. قوه‌ی کشف و حکمت به‌طور گسترده و عمیق و متراکم در انحصار حکیم است که سرریز آن به علّامه می‌رسد. علّامه بیش از آن‌که دانشی بر پایه‌ی کشف یا علم لدنّی داشته باشد، براساس کسب علم است.«علّامه» فردی است که در علومِ مختلف، به درجه‌ی بالایی از تخصّص و به لایه‌های عمیقی از دانش، دست یافته است. این مرتبه، بر «جامعیّتِ علمی» و «گستره‌یِ دانش» تأکید دارد. علّامه، نه تنها در یک یا چند رشته‌یِ خاص؛ بل‌که در حوزه‌هایِ متنوّعی از دانشِ بشری، صاحب‌نظر و متخصّص است.الف. چیستیِ علّامه: گستره‌یِ دانش و عمقِ تخصّصعلاّمه، فردی است که؛
  • تسلّط بر علومِ مختلف؛ «علّامه» در رشته‌هایِ گونه‌گونِ علمی، اعمّ از علومِ دینی (فقه، اصول، تفسیر، رجال)، علومِ عقلی (فلسفه، منطق، ریاضیات، کلام)، علومِ تجربی (طبیعیّات، پزشکی، فیزیک، شیمی)، علومِ انسانی (مدیریت، تاریخ، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی)، و سایرِ معارف؛ صاحبِ دانشِ عمیق است.
  • قدرتِ استنباط و استنتاج: «علّامه» قادر است از میانِ انبوهِ اطّلاعات و آگاهی‌ها و دانش‌هایِ مختلف و متنوّع، نتایجِ درست را استنباط کند و به راه‌حل‌هایِ مناسب دست یابد.
  • تواناییِ تلفیقِ دانش‌ها: «علّامه» می‌تواند میانِ علومِ مختلف، ارتباط برقرار کند؛ و از این پی‌وندها، دیدگاه‌هایِ نو و راه‌حل‌هایِ خلّاقانه ارائه دهد.
  • مرجعیّتِ علمی: «علّامه» به دلیلِ عمقِ دانش و گسترد‌گی ؛ در میانِ اهلِ علم و جامعه، به عنوانِ یک مرجعِ علمی شناخته می‌شود و دیدگاه‌هایش موردِ توجه و احترام است.
  • پژوهش‌گرِ پویا: «علّامه» هم‌واره در حالِ آموختن، پژوهش، و به‌روزرسانیِ دانشِ خود است و از اکتشافاتِ جدید علمی غافل نمی‌ماند.
ب. مبانیِ دینی و فکری: ارزشِ دانش در نگاهِ اسلام
  • تأکیدِ اسلام بر علم: دینِ مبینِ اسلام، ارزشِ فوق‌العاده‌ای برایِ علم و دانش قائل است. آیاتِ قرآن کریم و روایاتِ اهلِ بیت علیهم السلام اجمعین سرشار از فضیلتِ علم و عالِم است.
  • آیاتِ قرآن کریم: آن‌جا که در آیه‌ی ۹ سوره‌ی زمر می‌فرماید «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» بگو آیا افرادی که دانش و معرفت دارند با افرادی که بی‌بهره‌اند یکسان‌اند؟! ؛ یا در آیه‌ی مبارکه‌ی ۱۱۴ سوره‌ی طه می‌فرماید «وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا» بگو پروردگارا ! دانش مرا بی‌افزا . این آیات، برتریِ عالِمان و لزومِ طلبِ علم را نشان می‌دهند.
  • روایاتِ اهلِ بیت علیهم السلام اجمعین : روایاتِ متعدّدی بر فضیلتِ علم، عالِم، و انتقالِ دانش تأکید دارند. از جمله، حدیثِ معروفِ «هر فردی برای خدا دانش بی‌آموزد و به آن عمل کند و به دیگران آموزش دهد؛ در ملکوت آسمان‌ها به بزرگی یاد شود و گویند؛ برای خدا آموخت و برای خدا عمل کرد و برای خدا آموزش داد.» که از حضرت اباعبدالله امام جعفر صادق علیه السلام نقل شده است.
  • مقامِ «اجتهاد» : در فقهِ اسلامی، «اجتهاد» به معنایِ تلاشِ مجتهد برایِ استنباطِ احکامِ شرعی از منابعِ دینی است. مجتهدِ جامع‌الشّرایط، باید به علومِ مختلفی از جمله؛ فقه، اصولِ فقه، تفسیر، حدیث، رجال، و لغت تسلط داشته باشد؛ که این خود، نشان‌دهنده‌ی اهمیّتِ جامعیّتِ علمی است.
  • تاریخِ تمدنِ اسلامی: بسیاری از دانش‌مندانِ بزرگِ تاریخِ اسلام مانندِ ابنِ سینا، فارابی، خوارزمی، ابوریحان بیرونی، و خواجه نصیرالدّین طوسی، در علومِ مختلف تبحّر داشتند و به «علّامه» مشهور بودند. این امر، نشان‌دهنده‌یِ الگویِ جامعیّتِ علمی در تمدنِ اسلامی است.
ج. نسبتِ علّامه با سایرِ مراتب:
  • علّامه در برابرِ حکیم: حکیم، به اصلِ «حکمت» و به‌کارگیریِ آن در عمل می‌پردازد؛ در حالی که علّامه، بر «گستره‌ و عمقِ دانش» در رشته‌هایِ گونه‌گون تمرکز دارد. البتّه این دو مرتبه و این دو ساحت، منافاتی با هم ندارند و چه بسا یک «حکیم» ؛ در عینِ حال، «علّامه» نیز باشد.
  • علّامه در برابرِ فیلسوف: فیلسوف، بیش‌تر بر «پرسش‌گریِ عقلانی» و «ساختاردهیِ مفاهیم» تمرکز دارد؛ اما علّامه، بر «تسلطِ بر علومِ موجود» و «گستردگیِ دانش» تأکید می‌کند.
  • نسبت علّامه با ولی‌فقیه: ولی‌فقیه، مسئولیتِ «مدیریتِ جامعه» و «اجرایِ احکام» را برعهده دارد. لازمه‌یِ این امر، داشتنِ دانشِ کافی است و عبور از مرحله‌ی علّامه ؛ در حالی‌که «علّامه» بودن، به معنایِ داشتنِ تخصّص در تمامِ علوم است که می‌تواند پیش‌نیاز و پشتوانه‌یِ علمیِ قوی برایِ ولی‌فقیه (شدن) یا بازوی او (بودن) باشد.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: کلیدواژه‌هایِ جامعیّتِ علمی
  • جامعیّتِ علمی: احاطه بر علومِ مختلف و داشتنِ دانشِ گسترده.
  • تخصّص: مهارت و دانشِ عمیق در یک یا چند رشته‌یِ علمی.
  • اجتهاد: استنباطِ احکامِ شرعی از منابعِ دینی.
  • علومِ نقلی: علومی که مبنایِ آن‌ها (مبنا مانند قرآن و سنّت) نقل است (علوم نقلی مانند تفسیر، حدیث، فقه، کلام).
  • علومِ عقلی: علومی که مبتنی بر عقل و استدلال هستند (فلسفه، منطق، ریاضیات، کلام).
  • علومِ تجربی: علومی که از راهِ مشاهده و آزمایش به دست می‌آیند (فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، زمین‌شناسی، نجوم).
  • علومِ انسانی: علومی که به مطالعه‌یِ رفتار و جامعه‌یِ انسانی می‌پردازند (جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، تاریخ، مدیریت، ادبیات).
  • ریاستِ علمی: مقامِ مرجعیّت و اعتبارِ علمی در یک حوزه یا حوزه‌هایِ متعدد.
  • استقصاء: تحقیقِ کامل و فراگیر در یک موضوع.
«علّامه» بودن، نشان‌دهنده‌یِ ظرفیّت بالایِ علمی است که می‌تواند پایه‌یِ محکمی برایِ درکِ عمیق‌ترِ مسائل و ارائه‌ی راه‌حل‌هایِ جامع باشد. 
  • فیلسوف: کاوش‌گرِ عقلانیِ حقایق و بنیان‌گذارِ معارفِ مستحکم
در طبقه‌ی سوّم از سطح دوّم از مدارِ سلسله‌الذهبِ جامعِ اندیشه‌ورزی در ساحتِ اسلام به‌واسطه‌ی وجود فیلسوفِ واصل؛ فیوضِ لاینقطعِ ولایتِ حقّ، از منبعِ لاهوتِ مطلق تا اطباقِ نزولیِ فکر؛ در نظامِ مقدّسِ ولایی، جاری و ساری است. فیلسوفِ واصل، در رتبه‌ی نخستین، مقام مربط‌العقول و متصّل به اعلی حلقه‌ی اتصّال است؛ آن‌جا که نور مستور از عرش، قدم بر جان او می‌تابد و وی را موفّق به کشف ماوراءالعقل می‌نماید.«فیلسوف» فردی است که خرد را، ودیعه‌ی الهی و ابزارِ اصلیِ وصول به حقایقِ وجود و معانیِ غیب و شهود قرار می‌دهد. وی با روی‌کردی عمیقاً پرسش‌گرانه و استدلالی؛ به تحلیلِ مبانیِ مفاهیم، کشفِ اصولِ متعالیه، و ارائه‌یِ نظام‌هایِ فکریِ منسجم و منطقی می‌پردازد.الف. ماهیتِ فیلسوف: جوینده‌یِ حقّ از منظرِ عقلِ سلیم و براهینِ متقن منتج به کشف حقیقتفیلسوف فردی است که:
  • پرسش‌گرِ بنیادین: هیچ امری را بدیهی و قطعی نمی‌انگارد و هم‌واره در پیِ درکِ «چرائی» مسائل و «ریشه‌»‌ی مفاهیم از منظرِ هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی است. سؤالاتی چون «حقیقتِ هستی چیست؟»، «معرفتِ یقینی چه‌گونه حاصل می‌شود؟» و «مبنایِ اخلاق و کمالِ انسانی بر چه اساسی استوار است؟» در کانونِ تفحّص و تدبّرِ او قرار دارند. این پرسش‌ها ریشه در فطرتِ کنجکاوِ انسان و طلبِ حقیقت دارند.
  • تحلیل‌گرِ مفاهیم: فیلسوف، واژه‌گان و مفاهیمِ رایج در حیاتِ فردی و اجتماعی و گستره‌یِ اندیشه‌یِ بشری را با دقّتی عالمانه و عمیق واکاوی می‌کند تا به تعریفی روشن، جامع، مانع و مطابق با اصولِ عقلی و منطقی دست یابد. وی به دنبالِ پالایشِ زبان و رفعِ ابهام از مفاهیم است.
  • بنیان‌گذارِ نظام‌هایِ فکریِ منطقی: فیلسوف تلاش می‌کند تا با پی‌وند دادنِ مفاهیم و قضایایِ متعالی، یک چارچوبِ فکریِ منسجم و نظام‌مند بر اساسِ براهینِ عقلی و اصولِ منطقی ایجاد کند که بتواند بخش‌هایِ مختلفِ واقعیت و حوزه‌هایِ گونه‌گونِ معرفت را تبیین و تحلیل نماید. این نظام فکری می‌بایست مستظهر به استحکامِ استدلالی و سازه‌گاریِ درونی باشد.
  • عقل‌گرایِ ناب: فیلسوف، محوریتِ شناختِ حقایق را بر عقلِ سلیم و استدلالِ منطقی قرار می‌دهد و از هرگونه پذیرشِ بی‌چون و چرایِ عادات، رسومِ رایج، یا صرفِ تمایلاتِ نفسانی؛ دوری می‌جوید. عقل نزد او، ابزارِ بی‌بدیل برای تمییزِ حقّ از باطل و وصول به یقین است.
  • مستقّل در تفکّر و متدّبر در سنّت: فیلسوف، هم‌واره از مواریثِ گران‌سنگِ علمیِ اساتید و فیلسوفانِ پیشین بهره می‌برد، امّا در ورطه‌یِ تقلیدِ کورکورانه فرو نمی‌افتد و در پیِ بازنگری، نقدِ مستدلّ و ارائه‌یِ دیدگاهِ مستقلِ خود، در سایه‌یِ اصولِ کلیِ فلسفی و منطقی است. او با احترام به سنّت و نظرات اساتید پیشین، راهِ اجتهادِ فلسفی را پیش می‌گیرد. سنجه و سنگ محک برای فیلسوف در این معرکه‌ی اندیشه، متون اسلامی است که «توّهم» را از «کشف حقیقت» تمیز می‌دهد.
ب. مبانیِ معرفت‌شناختی و دینی: جای‌گاهِ عقل در اندیشه‌یِ دینی
  • نقشِ عقل در اسلام: برخلافِ تصوّرِ برخی، اسلام نه تنها با عقلانیّت مخالف نیست؛ بل‌که عقل را یکی از راه‌هایِ مهمِ شناختِ حقیقت و درکِ معارفِ دینی می‌داند.
  • آیاتِ قرآن: بسیاری از آیاتِ قرآن کریم؛ مؤمنان را به تفکّر، تدبّر، و تعقّل فرا می‌خوانند مانند آیه‌ی ۸ سوره‌ی روم «أَوَلَمْ یَتَفَکَّرُواْ فِی أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى» (آیا در خلوت خود نه‌اندیشیده‌اند که خداوند، آسمان‌ها و زمین و آن‌چه را میان آن‌هاست؛ جز به حق و راستی، و برای مدّت معیّنی نه‌آفریده است).
  • روایاتِ اهلِ بیت علیهم السلام اجمعین : امامانِ معصوم علیهم السلام اجمین هم‌واره بر جای‌گاهِ رفیعِ عقل تأکید کرده‌اند. از جمله، حدیثِ مشهورِ «إنَّ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حُجَّتَینِ: حُجَّهٌ ظاهِرَهٌ و حُجَّهٌ باطِنَهٌ، فَأَمّا الظّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الأَنبِیاءُ وَ أَما الباطِنَهُ فَالعُقولُ» به استناد کافی، ج ۱، ص ۲۵ (خداوند را بر مردمان دو حجت است؛ حجتی بیرونی و حجتی درونی. حجت بیرونی همان فرستاده‌گان و پیام‌بران و امامان علیهم السلام اجمعین هستند، و حجت درونی همان خردها هستند) که این مروارید از فرموده‌های امام موسی الکاظم علیه السلام است.
  • فلسفه‌یِ اسلامی: فلسفه‌ی امروز حکمای اسلام را به حکمت یونان نسبت دادن، از بی‌اطلاعی بر کتب قوم است؛ مثل کتب فیلسوف عظیم‌الشأن صدرالمتألهین قدس سره و تلمیذ بزرگوار او فیض کاشانی قدس سره و تلمیذ عظیم‌الشأن فیض، عارف جلیل ایمانی قاضی سعید قمی قدس سره و نیز از بی‌اطلاعی به معارف صحیفه‌ی الهیه و احادیث معصومین علیهم السلام اجمعین است. پس هر حکمتی را به یونان نسبت داده و حکمای اسلامی را تابع حکمت یونان انگاشته‌اند. حال آن‌که اندیشه‌مندانی چون صدرالمتألّهین، با بهره‌گیری از معارفِ اسلامی و متون دینی، نظام‌هایِ فلسفیِ عمیق و جامعی را بنا نهاده‌اند که نشان‌دهنده‌یِ ظرفیّتِ بالایِ عقلانیّت در دینِ اسلام است.
  • از بین حکمای اسلامی امثال شیخ‌الرییس که به مشی حکمت یونانی مشق کرده‌اند در بازار اهل معرفت و در باب معرفت ربوبیّه و مبدأ و معاد، رونقی ندارند؛ در نتیجه فلسفه‌ی متأثر از فلسفه‌ی یونانی در پیش‌گاه اهل معرفت بی‌ارزش است.
  • رابطه‌یِ عقل و وحی: فیلسوفِ مسلمان، عقل و وحی را دو بالِ پرواز به سویِ حقیقت می‌بیند. وحی، حقایقِ برین را به انسان می‌آموزد و عقل، به فهمِ این حقایق و سازمان‌دهیِ آن‌ها کمک می‌کند.
ج. نسبتِ فیلسوف با سایرِ مراتب:
  • فیلسوف در برابرِ علّامه: علّامه، بر «گستره و عمقِ دانش» تمرکز دارد؛ امّا فیلسوف، بیش‌تر بر «روشِ شناخت» و «تحلیلِ مفاهیم» تأکید می‌کند. یک فیلسوف ممکن است در حوزه‌یِ فلسفه متخصّص باشد؛ امّا یک علّامه در بسیاری از علوم؛ دانش و آگاهی دارد.
  • فیلسوف در برابرِ حکیم: هر دو به نوعی با حکمت سروکار دارند امّا فیلسوف بیش‌تر به «دانشِ نظری» و «ساختارِ مفاهیم» می‌پردازد؛ در حالی که حکیم، بر «بینشِ عملی» و «به‌کارگیریِ دانش در زند‌گی» تمرکز دارد. و هر دو خوب می‌دانند که «حکمت نظری» بسیار عمیق‌تر از «حکمت عملی» است.
  • فیلسوف در برابرِ مفسّر و شارح : مفسّر و شارح، بر توضیحِ متونِ خاص (قرآن کریم، روایات، یا متونِ فلسفیِ دیگران) تمرکز دارند؛ اما فیلسوف، خود به تولیدِ اندیشه و ساختاردهیِ مفاهیمِ نو می‌پردازد.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: ابزارهایِ اندیشه‌یِ فلسفی
  • هستی‌شناسی: شاخه‌ای از فلسفه که به مطالعه‌یِ هستی و انواعِ آن می‌پردازد.
  • معرفت‌شناسی: شاخه‌ای از فلسفه که به مطالعه‌یِ دانش، شناخت، و راه‌هایِ حصولِ آن می‌پردازد.
  • منطق: ابزارِ اصلیِ فیلسوف برایِ ارزیابیِ درستیِ استدلال‌ها و جلوگیری از اشتباه در اندیشیدن است.
  • ماوراء (متافیزیک): بخشی از فلسفه که به بررسیِ حقایقِ ورایِ طبیعت و جهانِ مادی می‌پردازد.
  • اخلاق: شاخه‌ای از فلسفه که به مطالعه‌یِ رفتارِ صحیح و معیارهایِ خوب و بد می‌پردازد.
  • تحلیلِ مفهومی: فرآیندِ دقیقِ بررسی و روشن‌سازیِ معنایِ مفاهیم است.
  • استدلالِ قیاسی: استدلالی که در آن؛ از مقدماتِ کلّی، نتیجه‌یِ جزئیِ ضروری به دست می‌آید.
  • استدلالِ استقرایی: استدلالی که در آن؛ از مواردِ جزئی، نتیجه‌یِ کلیِّ احتمالی به دست می‌آید.
فیلسوف؛ با سلاحِ عقل و منطق، به کاوش در ژرفایِ اندیشه می‌پردازد و بنیان‌هایِ فکریِ ما را شکل می‌دهد. 
  • صاحب‌نظر (نظریه‌پرداز): آفرینشِ چارچوب‌هایِ فکری و عملی در پرتوِ معارفِ الهی
نازل‌ترین جای‌گاهِ نخبه‌گان یا همان طبقه‌ی چهارم از سطح دوم در منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام جایی است که سِریان مستدامِ ولایتِ حقّ چونان نَفَسِ رحمانی که از بحرِ ازل برخاسته در تمامِ مدارِ نَظَر و مظاهرِ نظریه‌پردازی نفوذ دارد. این استیلاء ربوبیّت تنها به ظهوراتِ شریعی محصور نیست بل‌که شریانِ حیاتِ مدارِ کشفِ حقایقِ غیبیّه است. حکیمِ واصل، آن قطبِ اتّصال، مُدرک است که ولیّ مطلق، مستقرُّ الخیرات است و از منبع قِدَم بر هستی، فیضِ کلیّه را افاضه می‌نماید. این تجلّیِ مشیّتِ قاهره، زمینه سازِ تنزّلِ نور از ساحتِ لاهوت به دَواهِرِ ناسوت است؛ فرآیندی که در آن، عقل محدود به یاری نور مستعار، حجاب‌های ظلمتِ موهوم را می‌درد و به مشاهداتِ اسرارِ کلیّه، راه می‌یابد. بنابراین نظامِ ولایتِ الهی چونان تار و پود اَکوان، پیوستار است و هر نظریه‌ی ناب و هر کشف ژرف، در حقیقت ترشح این جریان ازلی از مَخبَعِ علمِ لایتناهی به مرتبتِ شهود است؛ حقیقتی که حکمتِ باری‌تعالی را در ساحتِ تفکّر، جاری و ساری می‌سازد.«صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز)، در گستره‌یِ اندیشه‌یِ اسلامی، فردی است که با تحلیلِ دقیقِ مسائل و معضلاتِ فردی و اجتماعی، و با بهره‌گیری از سرچشمه‌هایِ زلالِ وحی (قرآن کریم) و تبییناتِ معصومین علیهم السلام اجمعین (سنّت مطهّر)، و خلّاقیّتِ فکریِ مستند به عقلِ سلیم؛ چارچوب‌هایِ نوینی برایِ فهمِ پدیده‌ها یا حلِّ مشکلاتِ جامعه‌یِ اسلامی و بشریّت ارائه می‌دهد. او از «دانشِ نظریِ الهیّاتی» به «عملِ کاربردی و سلوکِ دینی» پُل می‌زند.الف. ماهیّتِ «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز): سازنده‌ی اندیشه و عمل در راستایِ قسط و صلاحنظریه‌پرداز فردی است که:
  • تحلیل‌گرِ مسائل از منظرِ توحیدی: «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) عمیقاً به ریشه‌یابیِ عللِ یک پدیده یا مشکل، با نگاه به مبانیِ اعتقادی و جهان‌بینیِ توحیدی می‌پردازد و ابعادِ مختلفِ آن را در پرتوِ هدایت‌هایِ الهی بررسی می‌کند.
  • خالقِ چارچوب‌هایِ مبتنی بر شریعت: «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) یک نظام فکری (نظریه) می‌سازد که بتواند داده‌ها و مشاهداتِ پراکنده را در یک کلیّتِ منسجم و سازه‌گار با مبانیِ شرعی جمع کند و روابطِ میانِ آن‌ها را تبیین نماید. این نظام، هدایت‌گرِ فهمِ عالمانه و عملِ صالح است.
  • پیش‌بینی‌گر و تبیین‌گرِ سننِ الهی: نظریه‌یِ «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) قادر است پدیده‌هایِ آینده را بر اساسِ سننِ جاریه‌یِ الهی و قوانینِ حاکم بر هستی پیش‌بینی کند یا پدیده‌هایِ گذشته را به شکلی منطقی و مطابق با حکمتِ الهی تبیین نماید. وی شفّاف کننده‌ی رابطه‌ها و فرآیندها بین مولفه‌های ظاهراً بی‌ربط، از منظرِ حکمتِ متعالیه است.
  • الهام‌بخشِ عملِ صالح و تشکیلِ مدینه‌یِ فاضله: نظریه‌هایِ او، جهت‌دهنده‌یِ اقداماتِ عملی و طراحیِ راه‌بردها (استراتژی‌ها) و برنامه‌ها در حوزه‌هایِ مختلفِ زندگیِ مسلمین (علمی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی) هستند تا به کمالِ انسانی و تحققِ اهدافِ شریعت، یعنی «قسط» و «عدل»، منجر شوند.
  • نوآور در اندیشه با التزام به اصول: «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) با نگاهی نقّادانه و اجتهادی به دانشِ موجود؛ شکاف‌ها و کاستی‌ها را شناسایی کرده و برایِ پُر کردنِ آن‌ها، ایده‌ها و چارچوب‌هایِ تازه‌ای را خلق می‌کند که با اصولِ ثابت و مبانیِ غنیِ اسلامی در تعارض نباشند و در راستایِ بسطِ آن عمل کنند.
ب. مبانیِ نظری و روش‌شناختی: از اندیشه تا ساختار در اسلام ناب
  • پایه‌گذاری بر معارفِ وحیانی و عقولِ بزرگان: «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) اسلامی معمولاً بر شانه‌هایِ اَبَرمردان اندیشه، یعنی انبیاء و اوصیاء الهی علیهم‌السلام اجمعین، و سپس بر آرایِ راسخون در علم و مجتهدانِ بزرگِ اسلامی بنا می‌شود. استفاده‌یِ هوش‌مندانه و اجتهادی از یافته‌هایِ پیشین، اساسی‌ترین گام است.
  • استقراء و استنتاج در بسترِ فقه و اصول: «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) از مشاهداتِ جزئیِ واقعه‌ها و مستحدثات به استخراجِ قوانینِ کلّیِ شرعی و عقلی (استقراء) و از اصولِ کلّیِ فقهی و کلامی به نتایجِ جزئیِ کاربردی (استنتاج) می‌رسد تا چارچوبِ نظریِ خود را بسازد.
  • شیوه‌سازیِ منطبق با مقاصدِ شریعت: غالباً نظریه‌ها در قالبِ شیوه‌هایی (مفاهیم، احکام، قواعد، نمودارها، فرضیه‌ها، پیش‌بینی‌ها) ارائه می‌شوند که پیچیده‌گیِ واقعیّت را به شکلی قابلِ فهم و عمل درمی‌آورند و هدف‌شان تسهیلِ زندگیِ دینی و دنیویِ انسان است.
  • آزمون‌پذیری و مطابقت با واقع: یک نظریه‌یِ اسلامیِ خوب، باید قابلیّتِ آزمون و راستی‌آزمایی از طریقِ تجربه و مشاهداتِ بیش‌تر را داشته باشد و در نهایت با واقعیتِ خارجی و اهدافِ متعالیِ شریعت، مطابقت یابد.
  • تلفیقِ دانش‌هایِ میان‌رشته‌ای با روی‌کردِ اسلامی: بسیاری از نظریه‌هایِ پیش‌رو، حاصلِ ترکیبِ دانش از حوزه‌هایِ مختلفِ علمی (اعم از علوم عقلی و نقلی) هستند، مشروط بر آن‌که این تلفیق با روی‌کردِ اسلامی و تحتِ هدایتِ مبانیِ اصیلِ دینی صورت پذیرد.
ج. نسبتِ «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) با سایرِ مراتب:
  • نظریه‌پرداز در برابرِ فیلسوف: فیلسوف بیش‌تر به تحلیلِ مفاهیمِ بنیادی و پرسش‌گریِ عقلانی می‌پردازد؛ در حالی که «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) ، چارچوب‌هایی مشخص برایِ تبیینِ حوزه‌ای خاص یا حلِّ مسئله‌ای معیّن ارائه می‌دهد.
  • «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) در برابرِ علّامه: علّامه بر دانشِ موجود تسلّط دارد امّا «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) ، از این دانش برایِ خلقِ اندیشه‌ها و ساختارهایِ نوین استفاده می‌کند.
  • «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) در برابرِ مدبّر (راه‌بر) (استراتژیست): «صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) ، چارچوبِ کلّیِ فکری را می‌سازد؛ در حالی که مدبّر (راه‌بر) (استراتژیست)، بر اساسِ این چارچوب‌ها، اهدافِ بلندمدت و جهت‌گیریِ کلّیِ یک سازمان یا جامعه را تعیین می‌کند.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: ابزارهایِ خلقِ نظریه
  • نظریه: مجموعه‌ای از گزاره‌ها و اصولِ مرتبط که برایِ تبیینِ یک پدیده به کار می‌رود.
  • شیوه و سبک: بازنماییِ ساده‌شده‌یِ یک سامانه (سیستم) یا فرآیند برایِ فهمِ به‌ترِ آن.
  • چارچوب فکری: مجموعه‌ای از مفروضات، مفاهیم، روش‌ها و ارزش‌هایِ مشترک در یک حوزه‌یِ علمی یا فکری.
  • فرضیه: یک توضیحِ موقّت و آزمون‌پذیر برایِ یک مشاهده یا پدیده.
  • قانون: توصیفِ یک رابطه‌یِ ثابت و تکرارشونده در طبیعت که معمولاً با یک فرمولِ ریاضی بیان می‌شود.
  • بین‌رشته‌ای: روی‌کردی که دانش و روش‌هایِ چندین رشته‌یِ علمی را ترکیب می‌کند.
«صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز) ، با دیدی کلان و خلّاقانه؛ به دنبالِ ارائه‌یِ الگوها و چارچوب‌هایی است که درکِ ما را از جهان، عمیق‌تر کرده و راه را برایِ کنش‌هایِ مؤثر هم‌وار می‌سازد. 
  • مرجعیّت تقلید: مجتهدِ محلِ رجوعِ مردم
علما در سطح سوم از سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام قرار دارند که بالاترین مقام فقهیِ این سطح و طبقه‌ی اول آن به‌ویژه در حکومت طاغوت و در خلأ وجودی «امامت معصوم» و «ولایت‌فقیه» متعلق به «مرجعیّت تقلید» است. «مرجعیّت تقلید» به جای‌گاهی اطلاق می‌شود که یک مجتهد جامع‌الشّرایط، به دلیلِ احرازِ مرتبه‌یِ علمی و عملیِ بالا و جلبِ اعتمادِ همه‌گانی، به عنوانِ منبعِ رجوعِ مردم در امورِ دینی و فقهی شناخته می‌شود. این جای‌گاه، مسئولیتِ سنگینی در هدایتِ دینیِ جامعه بر دوشِ دارنده‌ی آن می‌گذارد. در زمانِ بسطِ یدِ یک فقیه، عملاً مرجعیّت او تبدیل به «ولایت‌فقیه» و «امامت امّت» می‌شود. آن‌گاه است که ولایت مطلقه معنا می‌یابد. الف. چیستیِ مرجعیّت تقلید: راه‌نمایِ دینیِ جامعهمرجعِ تقلید فردی است که؛
  • اجتهادِ مطلق: به درجه‌ای از اجتهاد رسیده است که قادر به استنباطِ احکامِ شرعی از منابعِ اصلی (قرآن و سنّت) بدونِ نیاز به تقلید از دیگری باشد.
  • جامعیّتِ در علومِ دینی: تسلّط بر علومِ مختلفِ اسلامی؛ از جمله فقه، اصولِ فقه، تفسیر، حدیث، رجال، کلام، و سایر.
  • ملکه‌ی عدالت و تقوا: دارایِ صفاتِ برجسته‌یِ اخلاقی؛ به‌ویژه عدالت، تقوا، پرهیزگاری، و طهارتِ نفس.
  • بینشِ سیاسی و اجتماعی: درکِ مسائلِ روزِ جامعه و تواناییِ ارائه‌یِ ره‌نمودهایِ دینی متناسب با نیازهایِ عصر.
  • قبولِ عام: موردِ پذیرش و وثوقِ اکثرِ مقلّدان (پی‌روان) در جامعه باشد.
  • تواناییِ هدایتِ مقلّدان: قادر به پاسخ‌گویی به پرسش‌هایِ شرعی و ارائه‌ی راهنمایی‌هایِ لازم به پی‌روانِ خود باشد.
ب. مبانیِ مرجعیّت تقلید: پایه‌هایِ فقهی و شرعی
  • ضرورتِ تقلید: بر اساسِ آموزه‌هایِ دینی، افرادِ ناآگاه به احکام شرعی (عموم مردم) موظف‌اند در احکامِ دینی به متخصّصان (مجتهدان) رجوع کنند.
  • ادلّه‌ی روایی: وجودِ روایاتِ متعدّد از ائمه‌ی اطهار علیهم السلام اجمعین که بر لزومِ رجوع به مجتهدانِ جامع‌الشّرایط تأکید دارند.
  • سیره‌ی عقلاء: رجوعِ عقلایِ جامعه به متخصّصان در هر فنّی؛ معیاری برایِ مشروعیّتِ پی‌روی (تقلید) در امورِ دینی است.
  • شرایطِ مرجعیّت: فقها و علما، بر اساسِ اجماع و ادلّه، شرایطی را برایِ مرجعِ تقلید برشمرده‌اند؛ که شاملِ علم، اجتهاد، عدالت، پرهیزگاری و حُسن شهرت در یک مجتهد است.
ج. نسبتِ مرجعِ تقلید با سایرِ مراتب:
  • مرجعِ تقلید در برابرِ مجتهد: هر مرجعِ تقلیدی، مجتهد است؛ اما هر مجتهدی لزوماً مرجعِ تقلیدِ عامّه نیست. مرجعیّت، مرحله‌ای بالاتر و متضمّنِ پذیرشِ همه‌گانی است.
  • قیاس مرجعِ تقلید با ولی‌فقیه: در نظامِ «ولایی»، مرجعِ تقلیدِ اعلم (آگاه‌ترین) ، همان ولی‌فقیه است که مسئولیّتِ امامت جامعه را نیز برعهده دارد. عقلاً و شرعاً و عرفاً «اعلان مرجعیّت» در برابر فرد اعلم و آگاه‌تر، چیزی جز هوای نفس یا اشتباه در تشخیص نیست؛ بدتر این‌که در دوران حکومت اسلامی و در درون نظام «ولایی» و در برابر ولی‌فقیه باشد. در نظریه‌ی «ولایت‌فقیه»؛ اعلان مرجعیت در زمان حکومت «ولایت‌فقیه» تصرف در سهم امام زمان است.
  • مرجعِ تقلید در برابرِ مفسّر و شارح: مفسّر و شارح، بر جنبه‌هایِ خاصی از دانشِ دینی تمرکز دارند؛ امّا مرجعِ تقلید، باید در تمامِ ابعادِ فقه و دین، تواناییِ فتوا و هدایت داشته باشد.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: ابزارهایِ مرجعیّت
  • تقلید: پی‌روی از فتوا و نظرِ مجتهد در احکامِ شرعی.
  • مقلّد و پی‌رو: فردی که از مجتهد تقلید می‌کند.
  • مجتهد: فردی که به درجه‌یِ اجتهاد رسیده است.
  • اجتهاد: فرآیندِ استنباطِ احکامِ شرعی از منابعِ آن.
  • اعلم و آگاه‌ترین؛ در مسائلِ تقلید، به معنایِ فردی است که در استنباطِ احکام؛ داناتر و دقیق‌تر از دیگران است.
  • رساله‌ی عملیّه: کتابی که حاویِ فتاوایِ مجتهد در مسائلِ عبادی و معاملاتی و فردی و اجتماعی و حکومتی است که مقلّدان و پی‌روان، به آن عمل می‌کنند.
«مرجعیّتِ تقلید»، امانتی الهی است که بر دوشِ عالمانِ ربّانی نهاده شده تا نورِ هدایتِ دین را در جامعه روشن نگه دارند. 
  • مفسّر قرآن کریم: گشودنِ رازهایِ کلامِ الهی
دومین طبقه در سطح سوم از سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام تعلق دارد به متخصص قرآن کریم که در پی‌وند مرتبت «پیشین» و «پسین» خود عملاً ظهور و بروز «ثقلین» را متجلّی کرده است. «مفسّر قرآن کریم» فردی است که با تکیّه بر دانش‌هایِ گونه‌گون و با بهره‌گیری از روش‌هایِ علمی و معتبر؛ به شرح، تبیین، و استخراجِ معانی و مفاهیمِ عمیقِ آیاتِ الهی می‌پردازد. او راه‌نمایِ مخاطبان در فهمِ کلامِ خداست.الف. چیستیِ مفسّر قرآن کریم: راه‌نمایِ فهمِ کلامِ حقمفسّر قرآن کریم فردی است که؛
  • شناختِ عمیقِ زبانِ قرآن: تسلّط بر زبانِ عربیِ فصیح؛ به‌ویژه واژه‌گان، اشتقاقات، صرف و نحو، و بلاغتِ عربیِ دورانِ نزولِ قرآن، شرطِ اساسیِ اوست.
  • دانشِ علومِ قرآنی: اشرافِ کامل بر علومِ مرتبط با قرآن؛ مانندِ اسبابِ نزول، ناسخ و منسوخ، عامّ و خاص، مطلق و مقیّد، محکم و متشابه، و سایر.
  • تکیه بر منابعِ معتبر: استفاده از تفاسیرِ روایی یا همان تفاسیرِ منقول از پیام‌بر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه‌ی اطهار علیهم السلام اجمعین.
  • نگاهِ جامع به قرآن: «مفسّر قرآن کریم» قرآن را یک مجموعه‌ی یک‌پارچه می‌بیند و هر آیه را از یک سو در بسترِ «آیاتِ دیگر» و از سوی دیگر نسبت به «کلِ ساختارِ کتابِ الهی» تفسیر می‌کند.
  • استخراجِ احکام و هدایت‌ها: فراتر از صِرفِ شرحِ لغت؛ به دنبالِ استنباطِ احکامِ فقهی، مبانیِ اعتقادی، و درس‌هایِ اخلاقی و تربیتی از آیاتِ قرآن است.
  • رعایتِ عرفِ مخاطب: زبانِ تفسیر را متناسب با فهمِ مخاطبانِ زمانِ خود تنظیم می‌کند تا پیامِ قرآن به بهترین شکل، منتقل شود.
ب. مبانیِ تفسیری: روش‌شناسیِ درکِ وحی
  • تفسیرِ قرآن به قرآن: اصلِ اساسی در تفسیرِ قرآن، رجوع به خودِ قرآن است؛ آیاتی که مفاهیمِ آیاتِ دیگر را روشن می‌کنند.
  • تفسیرِ روایی (المأثور): بهره‌گیری از تفاسیرِ نقل‌شده از پیام‌برِ اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و اهلِ بیتِ ایشان علیهم السلام اجمعین به عنوانِ بهترین مفسّرانِ وحی.
  • تفسیرِ اجتهادی (الرأی): تفسیر بر پایه‌یِ عقل، اجتهاد، و استنباطِ عالمِ دین؛ با رعایتِ اصول و قواعدِ تفسیری.
  • تفسیرِ موضوعی: بررسیِ یک موضوعِ خاص در سراسرِ قرآن و جمع‌آوریِ آیاتِ مرتبط با آن برایِ رسیدن به یک دیدگاهِ جامع.
  • تفسیرِ ادبی و بلاغی: توجه به زیبایی‌هایِ لفظی، ساختارِ زبانی، و اعجازِ بیانیِ قرآن.
ج. نسبتِ مفسّر با سایرِ مراتب:
  • مفسّر در برابرِ علّامه: علّامه، دانشِ گسترده در علومِ مختلف دارد؛ اما مفسّر، دانشِ خود را متمرکز و در خدمتِ فهمِ قرآن به کار می‌گیرد و تسلّط بر زبانِ عربی و علومِ قرآنی برایش اولویت دارد.
  • مفسّر در برابرِ فیلسوف: فیلسوف به پرسش‌گریِ عقلانی می‌پردازد اما مفسّر، با تکیه بر وحی و منابعِ دینی به دنبالِ تبیینِ حقایقِ الهی است؛ هرچند ممکن است از عقل برایِ فهمِ بهترِ وحی بهره ببرد.
  • قیاس مفسّر با ولی‌فقیه: ولی‌فقیه، بر اساسِ فهمِ خود از دین (که تفسیرِ قرآن، بخشی از آن است)؛ به تدبیرِ امورِ جامعه می‌پردازد اما وظیفه‌یِ اصلی‌ مفسّر، اکتفا به شرح و تبیینِ کلامِ الهی است.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: ابزارهایِ تفسیر
  • تفسیر: شرح و بیانِ معانیِ قرآن.
  • تأویل: بازگرداندنِ ظاهرِ آیه به باطنِ آن، که نیازمندِ علم و بصیرتِ ویژه‌ای است.
  • مفسّر: فردی که به تفسیرِ قرآن می‌پردازد.
  • علومِ قرآنی: مجموعه‌یِ دانش‌هایی که به قرآن مربوط می‌شوند.
  • اسبابِ نزول: وقایعی که سببِ نزولِ آیاتِ قرآن شده‌اند.
  • ناسخ و منسوخ: آیاتی که حکمِ آیاتِ دیگر را از اعتبار می‌اندازند یا برطرف می‌کنند.
  • محکم و متشابه: آیاتی که معنایِ روشنی دارند و آیاتی که ممکن است تفاسیرِ مختلفی داشته باشند.
مفسّرِ قرآن کریم؛ با اخلاص و دقّت، چراغِ راهِ فهمِ کلامِ خداست و هدایتِ الهی را برایِ جویندگانِ حقیقت آشکار می‌سازد. 
  • مجتهد : استنباط‌گرِ احکامِ الهی
«مجتهد» بر سومین طبقه در سطح سوم از سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام تکیه دارد. «مجتهد» فردی است که با بهره‌گیری از دانشِ عمیقِ خود در اصول و فروعِ دین، قادر به استنباطِ احکامِ شرعی از منابعِ اصلی (قرآن و سنّت) است. او ستونِ فقراتِ استنباطِ احکام و هدایتِ عملیِ مسلمانان در شئونِ مختلفِ فقهی و سبک زندگی مذهبی محسوب می‌شود.الف. چیستیِ مجتهد: درکِ عمیقِ شریعتمجتهد فردی است که؛
  • احاطه بر منابعِ اربعه: تسلّط کامل در فهم قرآن کریم (به‌ویژه آیات الاحکام)، سنّتِ نبوی و روایاتِ معصومین علیهم السلام اجمعین ، اجماعِ فقها (در صورتِ تمامیّتِ شرایط)، و عقل که به‌عنوانِ کاشفِ از وحی حجتِ شرعی دارد.
  • مهارت در اصولِ فقه: تسلّط بر دانشِ اصولِ فقه که ابزارِ استنباطِ احکام از منابعِ اربعه است (مانندِ مباحثِ اوامر، نواهی، مفاهیم، ادلّه‌ی ظنیّه و قطعیّه، تعارضِ ادلّه).
  • آگاهی از علومِ مرتبط: تسلّط بر علومی چون لغتِ عرب، علومِ قرآنی، علومِ حدیث، رجالِ حدیث، و تاریخِ تشریع.
  • ملکه‌ی اجتهاد: دست‌یابی به ملکه و تواناییِ استنباطِ احکامِ شرعی به صورتِ مستقیم از منابع، بدونِ نیاز به تقلید از دیگران.
  • فهمِ مقاصدِ شریعت: درکِ روح و اهدافِ کلیِّ شریعتِ اسلامی در راستای تأمینِ مصالحِ فردی و اجتماعی.
ب. مبانیِ اجتهاد و فقاهت: ستون‌هایِ استنباط
  • کتاب الله: قرآن کریم به عنوانِ اصلی‌ترین منبعِ وحیانی و راه‌نمایِ بشر.
  • سنّتِ معصومین علیهم السلام اجمعین : گفتار، کردار، و تقریراتِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه‌ی اطهار علیهم السلام اجمعین که بیان‌گرِ احکامِ الهی هستند.
  • اجماع: اتّفاقِ فقها بر حکمی شرعی، در صورتی که منتهی به سنّتِ معصوم علیهم السلام اجمعین باشد، حجّت است.
  • عقل: به عنوانِ یکی از منابعِ استنباط؛ که احکامِ قطعیِ عقلی (مانندِ حُسن و قُبحِ عقلی) در استنباطِ احکامِ شرعی نقش دارد.
  • قواعدِ فقهیه: مجموعه‌ای از قواعدِ کلّی که بر بسیاری از مسائلِ فقهی منطبق می‌شوند (مانندِ قاعده‌ی «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام»).
ج. نسبتِ مجتهد با سایرِ مراتب:
  • مجتهد در برابرِ مقلّد: مجتهد، فاعلِ استنباط است و مقلّد، تابعِ نتیجه‌ی آن.
  • مجتهد در برابرِ مفسّر و شارح: اگرچه مفسّر و شارح، دانشِ قابلِ توجهی دارند؛ اما تخصّصِ اصلیِ مجتهد، در استنباطِ مستقیمِ احکام از منابع است.
  • قیاس مجتهد با ولی‌فقیه: ولی‌فقیه، مجتهدی است که علاوه بر شرایطِ فقاهت، عهده‌دارِ مسئولیتِ امامتِ جامعه نیز می‌شود.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: ابزارهایِ فقاهت
  • فقه: دانشِ شناختِ احکامِ شرعیِ فرعی از طریقِ ادلّه‌ی تفصیلی.
  • اصولِ فقه: دانشِ قواعدی که در فرآیندِ استنباطِ احکامِ شرعی از منابعِ آن به‌کار می‌روند.
  • فتوا: نظرِ مجتهد در خصوصِ یک حکمِ شرعی.
  • استنباط: فرآیندِ استخراجِ حکمِ شرعی از منابع.
  • حجّت: دلیلِ معتبر و قابلِ اتّکا در استنباط.
  • ظنّی: حکمی که بر اساسِ ادلّه‌ی غیرِ قطعی به دست آمده باشد.
  • قطعی: حکمی که بر اساسِ ادلّه‌ی قطعی به دست آمده باشد.
مجتهد، پاس‌دارانِ شریعت و راه‌نمایانِ گم‌گشته‌گانِ در مسیرِ زندگیِ بر اساسِ احکامِ الهی هستند. 
  • فقیه: امام جماعت یا راه‌برِ فرهنگی و اجتماعی
طبقه چهارم در سطح سوم از سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام را «فقیه» به خود اختصاص داده است. «فقیه» در این جای‌گاه، فراتر از یک طلبه‌ی صِرف، به عنوانِ یک شخصیّتِ چندوجهی؛ نقشِ مهمی در هدایتِ فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و دینیِ جامعه ایفا می‌کند. او نه تنها در استنباطِ احکام، بل‌که در تبیین، ترویج، و اجرایِ مفاهیمِ دینی در بطنِ جامعه نیز فعال است.الف. چیستیِ فقیه (روحانی، مبلّغِ دین، امامِ جماعت، فرمانده‌ی فرهنگیِ محله): راه‌نما و پیش‌وا
  • فقیه در این معنا، فردی است که علاوه بر مرجعیّتِ فقهی، از تقوای لازم در زمینه‌هایِ مختلفِ دینی و اجتماعی برخوردار است و می‌تواند به عنوانِ مرجعِ علمی و عملی در متن جامعه و در دست‌رس مردم باشد که معمولاً موردِ رجوع اهالی قرار می‌گیرد.
  • تبیینِ مفاهیمِ دینی: تواناییِ انتقالِ مفاهیمِ پیچیده‌یِ دینی به زبانِ ساده و قابلِ فهم برایِ همه‌گان مردم؛ اعمّ از کودکان، نوجوانان، جوانان، و بزرگسالان.
  • تبلیغ دین: فعّالانه در راستای معرفیِ ارزش‌ها و آموزه‌هایِ اسلام، و پاسخ‌گویی به شبهاتِ دینی؛ به‌ویژه در میانِ نسلِ جوان، تلاش می‌کند.
  • امامِ جماعت: اقامه‌یِ نمازِ جماعت به عنوانِ یکی از ارکانِ وحدتِ جامعه و بستری برایِ ارتباطِ معنویِ مؤمنان.
  • فرمانده‌ی فرهنگیِ محله: نقشِ هدایت‌گر در مسائلِ فرهنگیِ محله؛ از جمله برگزاریِ مراسمِ دینی، حمایت از فعالیت‌هایِ فرهنگیِ مذهبی، و نظارت بر محتوایِ فرهنگیِ منطقه.
  • مشاورِ خانواده و اجتماع: ارائه‌ی راه‌نمایی و مشاوره در مسائلِ خانواده، تربیتِ فرزند، و حلِ اختلافاتِ اجتماعی بر اساسِ آموزه‌هایِ اسلامی.
ب. مبانیِ نقش‌آفرینیِ فقیه: اصولِ هدایت‌گری
  • تبلیغِ دین: دعوتِ مردم به سویِ دینِ اسلام؛ با حکمت، موعظه‌ی حسنه، جدالِ احسن و رفتار عملی.
  • تعلیم و تربیت: آموزشِ احکامِ دین، اخلاقِ اسلامی، و سیره‌ی اهلِ بیت علیهم السلام اجمعین به نسل‌هایِ آینده.
  • امر به معروف و نهی از منکر: ترویجِ فضائل و ریشه‌کن کردنِ رذائل در جامعه.
  • وحدتِ امّت: تلاش برایِ ایجادِ هم‌دلی و هم‌بسته‌گی میانِ مسلمانان، به‌ویژه از طریقِ اقامه‌یِ نمازِ جماعت.
  • خدمت به مردم: حضورِ فعّال در میانِ مردم و تلاش برایِ رفعِ مشکلاتِ آنان.
ج. نسبتِ فقیه (در این جای‌گاه) با سایرِ مراتب:
  • فقیه در برابرِ مجتهد: فقیه در این جای‌گاهِ خاص، علاوه بر تفقّه؛ وظایفِ اجتماعی، فرهنگی، و تبلیغیِ بیش‌تری را برعهده دارد. از طلبه‌ی ملبّس به لباس پیام‌بر صلی الله علیه و آله و سلم در پایان مقطع معتبر اولیه تا بالاترین رتبه‌ی علمی و مذهبی در اسلام به عنوان فقیه نیز شناخته می‌شود.
  • فقیه در برابرِ مرجعِ تقلید: مرجعِ تقلید، تمرکزِ اصلی‌اش بر استنباطِ احکام است؛ اما فقیهِ مبلّغ، نقشِ فعال‌تری در هدایتِ عملیِ مردم دارد.
  • قیاس فقیه با ولی‌فقیه: ولی‌فقیه، مسئولیتِ امامتِ کلانِ جامعه و امّت را برعهده دارد؛ درحالی‌که فقیهِ محله، به هدایتِ بخشی از جامعه (محله) می‌پردازد.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: ابزارهایِ خدمت
  • تبلیغ: رساندنِ پیامِ دین به مردم.
  • تفسیر: توضیح و تبیینِ آیاتِ قرآن کریم.
  • خطبه: سخن‌رانیِ مذهبی، به‌ویژه در نمازِ جمعه و اعیاد.
  • موعظه: اندرز و پند دادن به مردم.
  • امامتِ جماعت: امامتِ نمازِ جماعت.
  • فرهنگ: مجموعه‌ی باورها، ارزش‌ها، گفتارها و رفتارها
فقیه به عنوانِ مبلّغِ دین و امامِ جماعت، نقشی حیاتی در سلامتِ فرهنگی و معنویِ جامعه ایفا می‌کند و در هر محله، می‌تواند مرکزی برایِ هدایت و ارشاد باشد. 
  • مصلح اجتماعی:
«مصلح اجتماعی» در بالاترین طبقه از سطح راهبردی که همان سطح چهارم از سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلامزاست قرار دارد. «مصلح اجتماعی» در چارچوب اعتقادی (ایدئولوژیک) و با تکیّه بر «فکر اصیل» (اسلام ناب) به مبارزه با انحرافات فکری و عملی در جامعه برمی‌خیزد. «مصلح اجتماعی» اصلاح واقعی را در اصلاح روحی و فکری انسان‌ها می‌داند نه صرفاً اصلاح ظواهر اجتماعی. او اصلاح را به‌طور اساسی و اصولی با «بازگشت به خویشتن» و از «خودسازی» آغاز می‌کند و سپس با «تبیین منطق دین» و «روشن‌گری عقلانی» ؛ مردم را به سوی حق، هدایت می‌نماید.الف. چیستی مصلح اجتماعی: خیرخواه مردم«مصلح اجتماعی» فردی است که؛
  • اصلاح بنیادین: صرفاً به «تظاهرات خیابانی» یا «تحصن‌های مقطعی» یا حتی به «تغییرات سطحی» نظیر جابه‌جایی مدیران دولتی اکتفا نمی‌کند؛ بل‌که به «اصلاح بنیادهای فکری و فرهنگی» فکر می‌کند تا بتواند بهترین خیرخواهی را برای حال و آینده‌ی مردم جامعه رقم بزند.
  • تقابل با خودکامه‌گی: «مصلح اجتماعی» با نقد «مصلحان خودکامه» و «تفرقه‌افکنان» ، بر ضرورت «وحدت صفوف» و «استدلال منطقی» در فرآیند اصلاح؛ تأکید می‌ورزد.
  • تربیت فکری: «مصلح اجتماعی» در حقیقت، «مربی اندیشه» است. با تربیت و رشد و ایجاد طراوت در ذهن و اندیشه‌ی فرد به فرد جامعه است که به‌سوی تربیت یا اصلاح اجتماع اقدام می‌کند.
  • روشن‌گر مسیر هدایت: «مصلح اجتماعی» بر مبنای «حکمت الهی» و «علم نافع» می‌تواند و باید روشن‌گر مسیر هدایت در جامعه باشد.
ب. مبانی اصلاح اجتماعی: روش‌شناسی اصلاح‌گرایی اجتماعی
  • خودسازی و تزکیه‌ی نفس: «اصلاح جامعه» از «اصلاح فرد» آغاز می‌شود. فرد مصلح باید ابتدا خود را از رذایل، پاک کرده باشد و به فضایل آراسته باشد تا بتواند دیگران را نیز هدایت نماید.
  • آگاهی و علم نافع: شناخت صحیح از اسلام ناب، جامعه، نیازها و راه‌کارهای عملی؛ لازمه‌ی هرگونه اصلاح موثّر است.
  • بصیرت: هرگونه اصلاح اجتماعی باید براساس درکِ عمیق از مشیّت الهی و با در نظر گرفتن مصالح و مفاسدِ واقعی صورت بگیرد؛ نه صرفاً براساس احساسات یا دیدگاه‌های سطحی که خودِ این تشخیص، همان «بصیرت» و یکی از مهم‌ترین الزامات در اصلاح اجتماعی است.
  • وحدت صفوف: ایجاد هم‌بسته‌گی و انسجام اجتماعی و اتحّاد میان افراد جامعه به‌ویژه در میان نیروهای مومن و دغدغه‌مند؛ برای تحقّقِ اصلاحاتِ اجتماعیِ پای‌دار، یک ضرورت است.
ج. نسبت مصلح اجتماعی با سایر مراتب:
  • مصلح اجتماعی در برابر مرجعیّت تقلید: هر دو مسول هدایت فکری جامعه هستند؛ «مرجع تقلید» عمدتاً «متکفّلِ تبیینِ احکامِ شرعی» و « هدایت فقهی» است امّا «مصلح اجتماعی» رسالتی گسترده‌تر در «رفع کژتابی‌ها» دارد.
  • قیاس مصلح اجتماعی با ولی‌فقیه: هر دو در پیِ «صَلاح امّت» هستند امّا ولی‌فقیه، علاوه بر «اصلاح‌گری» ؛ «تولیّت امر حکومت» و «ولایت مطلقه در تمام شئون جامعه» را نیز برعهده دارد. حال آن‌که «مصلح اجتماعی» هم‌واره و حداکثر از طریق «نفوذ کلام» و «اقناع‌گری» زمینه‌ساز تحوّلات اصلاحی می‌شود.
  • مصلح اجتماعی در برابر صاحب‌نظر (نظریه‌پرداز): هر دو اندیشه‌مندان عمیق هستند که مسایل جامعه را واکاوی می‌کنند؛ «صاحب‌نظر» بیش‌تر «مبتکر چارچوب‌های فکری و روش‌های تحلیلی» است در حالی که «مصلح اجتماعی» دغدغه‌ی اجرایی کردن آن راه‌کارهای اصلاحی در جامعه را دارد.
  • مصلح اجتماعی در برابر شارح فلسفه: هر دو «مفسّران اندیشه‌های عمیق» هستند؛ تخصّص اصلی «مفسّر فلسفه» در تبیین و تفسیر و روشن‌سازی مبانی و مفاهیم پیچیده‌ی فلسفه است اما هدف غایی «مصلح اجتماعی» در به‌کارگیری مبانی و تحلیل‌ها و اندیشه‌ها برای «حلّ معضلات عینی جامعه» و «تحقّق عدالت» است.
د. واژه‌گان تخصّصی: ابزارهای شرح «مصلح اجتماعی»
  • حکمت الهی: دانایی و بینش عمیق خداوند نسبت به تمام امور که در تدبیر عالم و تشریع احکام، تجلّی می یابد و راه‌نمای انسان است.
  • علم نافع: دانشی که آموختن و به‌کار بستن آن، موجب رشد و کمال فردی و اجتماعی و رضایت الهی باشد.
  • وحدت صفوف: خط قرمز اسلام در ایجاد یا حفظ انسجام، میان افراد و آحاد جامعه یا امّت.
  • اصلاح بنیادین: اصلاحاتی که ریشه‌ای، عمیق و ساختاری بوده و به‌جای پرداختن به ظواهر؛ به علل و ریشه‌های اصلی مشکلات می‌پردازد.
  • مصلح: فردی که با هدف بهبود و رفع کاستی‌ها در راستای اصلاح و سازندگی جامعه، افراد، نظام یا بشریّت تلاش می‌کند.
  • اسلام ناب: برداشت و پیاده‌سازی اسلام در جامع‌ترین، عمیق‌ترین، متعالی‌ترین و کامل‌ترین شکل آن؛ به دور از خرافات و تحریفات و التقاط‌ها و منیّت‌ها، بل‌که‌ مطابق با آموزه‌های اصیل وحی و سیره‌ی نبوی و علوی.
  • خودسازی: فرآیند تهذیب نفس، تربیت اخلاقی و معنوی فردی؛ برای رسیدن به کمال انسانی و نزدیکی به خدا.
  • اصلاح: فرآیند به‌بود، بازسازی، یا تغییر در یک وضعیت، ساختار، یا سامانه (سیستم) برای رفع نواقص و ارتقای کارآمدی آن.
«مصلح اجتماعی»، طبیبٌ دوّار است و از این‌رو شبیه‌ترین بازی‌گر «نظام ولایی» به پیام‌بر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به‌شمار می‌رود. 
  • شارحِ فلسفه: تبیینِ اندیشه‌هایِ ژرف
درست در میانه‌ی سطح راهبردی و در طبقه دوم از سطح چهارم سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام، «شارح فلسفه» قرار دارد. «شارحِ فلسفه» فردی است که با درکِ عمیقِ متون و اندیشه‌هایِ فیلسوفان؛ به تشریح، توضیح، و تحلیلِ مفاهیم، استدلال‌ها، و نظام‌هایِ فلسفی می‌پردازد. او پلِ ارتباطی اندیشه‌هایِ پیچیده‌یِ فیلسوفان و فهمِ مخاطبان است.الف. چیستیِ شارحِ فلسفه: راه‌نمایِ عقلانیّتشارحِ فلسفه فردی است که؛
  • احاطه بر متونِ فلسفی: تسلّط بر آثارِ فیلسوفانِ بزرگ، از یونانِ باستان تا دورانِ معاصر؛ و درکِ دقیقِ اصطلاحات و سیاقِ تاریخیِ آن‌ها را دارد.
  • فهمِ نظامِ فکری: تواناییِ درکِ کلیّتِ یک نظامِ فلسفی و نحوه‌یِ ارتباطِ اجزایِ آن با یکدیگر (مانندِ هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، منطق، اخلاق).
  • تحلیلِ استدلال‌ها: تواناییِ بازسازی و ارزیابیِ منطقیِ برهان‌ها و استدلال‌هایی که فیلسوفان برایِ اثباتِ مدعاهایِ خود به کار می‌برند.
  • توضیحِ مفاهیمِ انتزاعی: قدرتِ تبدیلِ مفاهیمِ پیچیده و انتزاعیِ فلسفی به زبانی روشن و قابلِ فهم برایِ مخاطبانِ عام‌تر یا دانش‌جویان.
  • ارتباط دادنِ اندیشه‌ها: تواناییِ مقایسه‌یِ اندیشه‌هایِ فیلسوفانِ مختلف و یافتنِ نقاطِ اشتراک و افتراقِ میانِ آن‌ها.
  • نقدِ منصفانه: ارائه‌یِ تحلیل‌هایی که هم به عمقِ اندیشه‌یِ فیلسوف پی می‌برند و هم به نقاطِ قوّت و ضعفِ احتمالیِ آن اشاره می‌کنند.
ب. مبانیِ شرحِ فلسفی: روش‌شناسیِ درکِ اندیشه
  • متن‌شناسی: دقّتِ نظر در خواندنِ متنِ اصلی، توجّه به جزئیاتِ واژه‌گان؛ ساختارِ جملات، و ارجاعاتِ متن.
  • تاریخِ فلسفه: درکِ بسترِ تاریخی، اجتماعی، و فکری که فیلسوف در آن می‌زیسته و آثارش را خلق کرده است.
  • منطقِ صوری و کاربردی: استفاده از ابزارهایِ منطق برایِ تحلیلِ ساختارِ استدلال‌هایِ فلسفی.
  • تحلیلِ مفهومی: شکافتنِ مفاهیمِ فلسفی و روشن کردنِ معنایِ دقیقِ آن‌ها در چارچوبِ فکریِ فیلسوف.
  • تفسیرِ نظام‌مند: شرحِ هر بخش از فلسفه‌یِ یک متفکّر در نسبت با کلِّ نظامِ فکریِ او.
ج. نسبتِ شارحِ فلسفه با سایرِ مراتب
  • شارحِ فلسفه در برابرِ فیلسوف: فیلسوف خالقِ اندیشه است؛ در حالی که شارح، آن اندیشه را تبیین و منتقل می‌کند.
  • شارحِ فلسفه در برابرِ علّامه: علّامه بر حوزه‌هایِ مختلفِ دانش تسلّط دارد؛ اما شارحِ فلسفه، تخصّصِ خود را بر حوزه‌یِ فلسفه و آثارِ فیلسوفان متمرکز می‌کند.
  • شارحِ فلسفه در برابرِ صاحب‌نظر (نظریه‌پرداز): صاحب‌نظر، چارچوب‌هایِ فکریِ جدیدی خلق می‌کند؛ در حالی که شارح، چارچوب‌هایِ موجودِ فلسفی را شرح می‌دهد.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: ابزارهایِ شرحِ فلسفه
  • شرح: توضیح و تفسیرِ یک متن یا اندیشه.
  • اصطلاح: واژه‌ای که در یک حوزه‌یِ تخصّصی، معنایِ ویژه‌ای دارد.
  • استدلال: مجموعه‌ای از مقدّمات که برایِ اثباتِ یک نتیجه به کار می‌روند.
  • مقدّمه: گزاره‌ای که در آغازِ یک استدلال می‌آید.
  • نتیجه: گزاره‌ای که از مقدّمات استنتاج می‌شود.
  • هستی‌شناسی: شاخه‌ای از فلسفه که به مطالعه‌یِ هستی و وجود می‌پردازد.
  • معرفت‌شناسی: شاخه‌ای از فلسفه که به مطالعه‌یِ شناخت و معرفت می‌پردازد.
  • منطق: علمِ قواعدِ صحیحِ اندیشیدن و استدلال.
شارحِ فلسفه، با صبر و دقت، ذهنِ ما را به سویِ ژرف‌ترین پرسش‌ها و اندیشه‌هایِ بشری هدایت می‌کند و در فهمِ میراثِ گران‌بهایِ فلسفی یاری‌رسان است. 
  • «مدبّر» یا راه‌بر یا اندیشه‌مندِ راه‌بردی (استراتژیست): ترسیمِ مسیرِ آینده در پرتوِ هدایتِ الهی
در آخرین مرحله‌ی راه‌بردی یعنی دقیقاً در پایین‌ترین بخش، در طبقه‌ی سوم از سطح چهارمِ سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام «مدبّر» یا «استراتژیست» قرار دارد که راه‌بردی‌ترین حلقه‌ی وصل است میان تمام نور ولایت و نخبه‌گان و علما با تمام فعالان و مدیران و مجریان و اصحاب تکلیف در سطح عملیاتی نظام ولایی.«مدبّر» فردی است که با نگاهی کلان و الهیاتی، و با بصیرتِ نافذ؛ اهدافِ متعالی و بلندمدت را در راستایِ مقاصدِ شریعت تعیین کرده و مسیرِ کلّیِ دست‌یابی به آن‌ها را با استناد به مبانیِ وحیانی و اصولِ عقلی ترسیم می‌کند. او با تحلیلِ شرایطِ موجود؛ شناساییِ فرصت‌ها و تهدیدها، و پیش‌بینیِ تحولاتِ آتی با اتکاء به سننِ الهی، چارچوبی برایِ حرکتِ امّت یا نهادهایِ اسلامی فراهم می‌آورد تا به سرمنزلِ مقصود، یعنی قربِ الهی و صلاحِ امّت، نائل آید.الف. ماهیتِ «مدبّر»: معمارِ آینده‌یِ امّتِ اسلامی«مدبّر» فردی است که:
  • نگاهِ کلان و سامانه‌محورِ توحیدی: تواناییِ دیدنِ تصویرِ بزرگ و درکِ ارتباطِ میانِ اجزایِ مختلفِ یک سامانه (مانندِ امّتِ اسلامی، دولتِ دینی، نظام اسلامی یا یک تشکیلاتِ مذهبی) را در پرتوِ جهان‌بینیِ توحیدی و وحدتِ وجودی دارد و می‌فهمد که همه چیز به هم پیوسته و در راستایِ یک هدفِ واحد، یعنی کمالِ انسان و تقرّب به خداوند است.
  • آینده‌نگریِ مبتنی بر سننِ الهی و بصیرتِ ایمانی: پیش‌بینیِ روندها، شناساییِ عواملِ مؤثر بر آینده، و برنامه‌ریزی برایِ مواجهه با تغییراتِ احتمالی با اتکاء به حکمتِ الهی و عبرت‌گیری از تاریخِ انبیاء و اولیاء. بصیرت او از ایمان عمیق‌اش نشأت می‌گیرد.
  • تعیینِ چشم‌اندازِ الهام‌بخش: ترسیمِ تصویری روشن و الهام‌بخش از وضعیتِ مطلوبِ آینده‌یِ امّتِ اسلامی، که متأثر از آرمان‌هایِ قرآنی و سیره‌ی نبوی صلی الله علیه و آله و سلم و طریقه‌ی علوی علیه السلام برایِ تشکیلِ جامعه‌یِ صالح است.
  • تدوینِ مدبّرانه یا راه‌برد (استراتژی) بر اساسِ مصالحِ مسلمین: طراحیِ نقشه‌ای جامع و راه‌گشا برایِ دست‌یابی به چشم‌انداز؛ شاملِ تعیینِ اهدافِ کلانِ مبتنی بر مصالحِ عالیه‌یِ مسلمین، اولویت‌ها، و تخصیصِ منابعِ مادی و معنوی، با رعایتِ عدالت و تقوا.
  • تحلیلِ محیطی با در نظر گرفتنِ فتنه‌ها و عبرت‌ها: بررسیِ دقیقِ عواملِ داخلی (نقاطِ قوّت و ضعفِ امّت) و عوامل خارجی (فرصت‌ها و تهدیدها، مانندِ فتنه‌ها و توطئه‌هایِ دشمنان) که بر مسیرِ حرکت، تأثیر می‌گذارند. او با بینشِ عمیق، عبرت‌هایِ تاریخ را پیشِ رویِ خود دارد.
  • تصمیم‌گیریِ «مدبّرانه» (استراتژیک) با توکل بر خدا: انتخابِ بهترین گزینه‌ها و مسیرها از میانِ گزینه‌هایِ موجود؛ با در نظر گرفتنِ منافعِ بلندمدتِ امّت، مصالحِ اسلامی، و با توکلِ کامل بر خداوند متعال و رعایتِ اصولِ مشورت.
ب. مبانیِ تفکرِ «مدبّرانه» یا راه‌بردی (استراتژیک): اصولِ جهت‌دهی
  • تحلیلِ رقابتی: درکِ محیطِ رقابتی و شناساییِ مزیت‌هایِ رقابتی.
  • مدیریتِ منابع: تخصیصِ بهینه‌ی منابع (انسانی، مالی، اطّلاعاتی و تجهیزاتی) برایِ دست‌یابی به اهداف.
  • مدیریتِ خطرپذیری (ریسک): شناساییِ خطرهای (ریسک‌هایِ) بالقوه و تدوینِ برنامه‌هایی برایِ کاهشِ اثراتِ منفیِ آن‌ها.
  • نوآوری و خلاقیّت: جست‌وجو برایِ راه‌هایِ جدید و کارآمدترِ دست‌یابی به اهداف.
  • یادگیریِ سازمانی: ایجادِ فرهنگی که در آن، یادگیری و تطبیق با تغییرات؛ امری مستمر باشد.
ج. نسبتِ «مدبّر» یا اندیشه‌مندِ راه‌بردی با سایرِ مراتب:
  • «مدبّر» (استراتژیست) در برابرِ مجریِ برنامه‌یِ الهی (برنامه‌ریز عملیاتی): مدبّر مسیرِ کلّی بلندمدّت را تعیین می‌کند؛ در حالی که «برنامه‌ریز اجرایی»، جزئیاتِ اجراییِ کوتاه‌مدت و میان‌مدت را طراحی می‌کند.
  • «مدبّر» (استراتژیست) در برابرِ «مدیرِ میدانیِ مکتبی» : «مدبّر» (استراتژیست) ، «چه» و «چرا» را مشخص می‌کند؛ امّا مدیرِ میدانیِ مکتبی، «چه‌گونه» را به اجرا درمی‌آورد.
  • قیاس «مدبّر» با ولی‌فقیه: ولی‌فقیه، در عالی‌ترین سطح ؛ تدبیر (استراتژی) جامعه،‌ و اهدافِ کلانِ دینی و دنیویِ آن را تعیین می‌کند.
د. واژه‌گانِ تخصّصیِ «تدبیر» (استراتژی) در منظومه‌یِ اندیشه‌یِ اسلامی
  • «تدبیر» یا راه‌برد (استراتژی): برنامه‌یِ جامع و هوش‌مندانه‌یِ الهی-انسانی برایِ دست‌یابی به اهدافِ بلندمدتِ دنیوی و اُخروی، که بر اساسِ آموزه‌هایِ وحیانی و هدایت‌هایِ ائمه‌یِ هُدی علیهم السلام اجمعین تدوین می‌شود. این برنامه، نقشه‌ی راهِ حرکتِ امّت در مسیرِ کمال و قربِ الهی است.
  • چشم‌انداز: تصویری روشن و الهام‌بخش از آینده‌یِ مطلوبِ امتِ اسلامی، که بازتابِ آرمان‌هایِ بلندِ قرآنی و انسانیِ اسلام است؛ آینده‌ای سرشار از عدل، معنویت، و پیش‌رفتِ همه‌جانبه، حولِ محورِ ولایت.
  • مأموریت: هدفِ اصلی و غاییِ وجودیِ یک فردِ مؤمن، یک نهادِ اسلامی، یا کلِّ امت؛ که همانا عبودیتِ خالصانه‌یِ خداوند متعال، اقامه‌یِ قسط، و گسترشِ معارفِ الهی در زمین است. این «چراییِ وجود»، ریشه در هدایتِ الهی دارد.
  • تحلیلِ «شناختی» (توانمندی‌ها، ضعف‌ها، فرصت‌ها، و تهدیدها): ابزاری برایِ ارزیابیِ دقیقِ وضعیتِ موجود؛ شاملِ شناختِ «توانمندی‌ها» (نقاطِ قوتِ درونیِ انسانی)، «ضعف‌ها» (کاستی‌ها و نواقصِ احتمالی)، «فرصت‌ها» (بسترهایِ مساعدِ الهی برایِ رشد و پیشرفت)، و «تهدیدها» (موانع و فتنه‌هایِ بیرونی و درونی)؛ تا در پرتوِ آن، برنامه‌ریزیِ صحیح صورت پذیرد.
  • مزیّتِ راه‌بردی (به جایِ مزیّتِ رقابتی): عاملی که یک نهادِ اسلامی یا یک فردِ مؤمن را در مسیرِ تحققِ اهدافِ الهی، از دیگران (چه مؤمن و چه غیرِ مؤمن) متمایز می‌سازد و به او در انجامِ وظایفِ الهی، برتریِ معنوی و عملی می‌بخشد. این برتری، در گروِ تقوا و اخلاص است.
  • اهدافِ بلندمدت (مقاصدِ عالیه): مقاصدِ اصلی و آرمان‌هایِ متعالی که دست‌یابی به آن‌ها نیازمندِ تلاشِ مستمر، صبرِ جمیل، و استقامت در مسیرِ الهی است؛ و در نهایت به سعادتِ حقیقیِ دنیا و آخرت می‌انجامد. این اهداف، هم‌سو با اهدافِ خلقت و رضایتِ الهی است.
«مدبّر» (اندیشه‌مندِ راه‌بردی) با بصیرت و تدبیر، مسیرِ دست‌یابی به اهدافِ بزرگ را هم‌وار می‌سازد و جامعه را در مسیرِ پیش‌رفت، هدایت می‌کند. 
  • مجریِ برنامه‌یِ الهی (برنامه‌ریز عملیاتی) (سطح تاکتیکی): پیاده‌کننده‌یِ عهد
طبقه‌ی اول و بالاترین طبقه از سطح عملیاتی در سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام «مجریِ برنامه‌ی الهی» تمام قد ایستاده است. «مجریِ برنامه‌یِ الهی»، که در سطوحِ عملیاتی و جزئی‌تر به « برنامه‌ریزی اجرایی» می‌پردازد، مسئولیتِ ترجمه‌یِ راه‌بردهایِ کلانِ الهی و انسانی به برنامه‌هایِ اجراییِ مشخّص، متقن، و قابلِ پیاده‌سازی را برعهده دارد. او با دقّتِ فراوان در جزئیّات؛ مراحلِ عملیاتی، زمان‌بندیِ دقیق، تخصیصِ صحیحِ منابعِ حلال و طیّب، و تعیینِ مسئولیّت‌ها را مشخص می‌کند تا اطمینان حاصل شود که اهدافِ راه‌بردیِ الهی، به طورِ مؤثّر، کارآمد، و با رعایتِ اصولِ شرعی و اخلاقی محقّق می‌شوند.الف. چیستیِ مجریِ برنامه‌ی الهی (سطحِ عملیاتی): معمارِ صحنه‌یِ عملمجریِ برنامه‌یِ الهی فردی است که:
  • تبدیلِ راه‌برد به عملِ صالح: اهدافِ کلان و راه‌بردیِ نظامِ اسلامی را به اقداماتِ مشخص، برنامه‌هایِ عملیاتیِ میان‌مدت و کوتاه‌مدت، وظایفِ قابلِ سنجش (بر اساسِ میزانِ قربِ الهی و خدمت به خلق) ؛ که در راستایِ جلبِ رضایتِ خداوند است، تبدیل می‌کند.
  • زمان‌بندیِ الهی: تعیینِ زمانِ شروع و پایانِ هر فعّالیّت با رعایتِ مقتضیّاتِ شرعی و عرفی، و ایجادِ جدولِ زمانیِ منسجم برایِ اجرایِ برنامه‌ها، که با تقدیرِ الهی نیز هم‌سو باشد.
  • تخصیصِ عادلانه‌یِ منابع: مشخص کردنِ این‌که چه منابعی (نیروی انسانیِ متعهد، اموالِ حلال، تجهیزاتِ پاکیزه، و اطلاعاتِ صحیح) برایِ هر فعّالیّت، موردِ نیاز است و چه‌گونه باید به صورتِ عادلانه و در چارچوبِ شرع، تخصیص یابند.
  • تعیینِ مسئولیت‌ها و امانت‌داری: مشخص کردنِ این‌که چه فرد یا چه تیمی مسئولِ انجامِ چه وظایفی است و اطمینان از امانت‌داریِ کاملِ آن‌ها در انجامِ مسئولیت محوّله.
  • پایشِ مستمر و محاسبه‌یِ نفس (فردی یا تشکیلاتی یا سازمانی): پی‌گیریِ مداومِ پیش‌رفتِ برنامه، سنجشِ عمل‌کردِ بخش‌هایِ مختلف با معیارهایِ الهی، و شناساییِ انحرافات از مسیرِ صحیح و اصلاحِ آن‌ها.
  • مدیریتِ ابتلاء و دشواری‌ها: شناساییِ موانع و دشواری‌هایِ احتمالی (ابتلائات) در مسیرِ اجرایِ برنامه‌ها و یافتنِ راه‌حل‌هایِ عملی و متوسّل شدن به خدا و اهل بیت علیهم السلام اجمعین برایِ رفعِ آن‌ها.
  • بهینه‌سازیِ فرآیندها در چارچوبِ «احسان»: یافتنِ راه‌هایِ کارآمدتر و نیکوتر برایِ انجامِ وظایف و استفاده‌یِ بهتر از منابع، با تأکید بر اصلِ «احسان» در همه‌یِ امور.
ب. مبانیِ برنامه‌ریزیِ عملیاتی: اصولِ پیاده‌سازیِ امرِ الهی
  • اهدافِ «مُبین» (روشن و شفاف): اطمینان از این‌که اهدافِ اجرایی، «مُبین» (روشن و آشکار)، «مُقَدَّر» (قابلِ اندازه‌گیری و سنجش)، «مُمکِن» (دست‌یافتنی و واقع‌بینانه)، «مُرتَبِط» (مرتبط با هدفِ کلانِ الهی)، و «مُوَقَّت» (دارایِ زمان‌بندیِ مشخص) هستند.
  • مدیریتِ «پروژه‌یِ الهی»: استفاده از چارچوب‌ها و روش‌شناسیِ مناسب برایِ سازمان‌دهی و اجرایِ مؤثّرِ برنامه‌ها، با تأکید بر اصولِ مدیریتِ اسلامی که خود ریشه در سیره و کلامِ اهل بیت علیهم السلام اجمعین دارد.
  • بودجه‌بندیِ «حلال و طیّب»: تهیه‌یِ بودجه‌یِ دقیق برایِ فعّالیّت‌هایِ اجرایی و مهارِ هزینه‌ها با رعایتِ صرفه‌جویی، پرهیز از اسراف، و اطمینان از حلال بودنِ منابع.
  • مدیریتِ «عمل‌کردِ رضایت‌بخش»: تعیینِ شاخص‌هایِ کاربردیِ عمل‌کرد برایِ سنجشِ موفقیتِ برنامه‌ها، نه فقط از منظرِ کمّی، بل‌که از نگاهِ کیفی و میزانِ قربِ الهی حاصل شده.
  • ارتباطاتِ «مؤثّر و شفّاف»: اطمینان از این‌که اطلّاعاتِ لازم به طورِ شفّاف، صادقانه، و به‌هنگام به تمامِ افرادِ درگیر در برنامه می‌رسد و فضایی مبتنی بر اعتماد و برادری حاکم است.
ج. نسبتِ «مجریِ برنامه‌یِ الهی» (برنامه‌ریز عملیاتی) با سایرِ مراتب: هم‌آهنگی در پیاده‌سازیِ امرِ الهی
  • مجریِ برنامه‌یِ الهی در برابرِ مدبّر یا اندیشه‌مندِ راه‌بردی: مدبّر، طرحِ کلیِ کشتیِ نجات را ترسیم می‌کند؛ اما مجریِ برنامه‌یِ الهی یا برنامه‌ریز عملیات، جزئیاتِ مسیرِ حرکت، بادبان‌ها، و بادبان‌بانان را مشخص می‌کند تا کشتی در صراطِ مستقیمِ الهی به ساحلِ مقصود برسد.
  • مجریِ برنامه‌یِ الهی در برابرِ مدیرِ میدانیِ مکتبی: مدیرِ میدانیِ مکتبی، مسئولیتِ کلیِ هدایتِ یک «حوزه‌یِ مسئولیت» (مانندِ یک مؤمنِ متعهّد یا یک نهادِ اسلامی) را به‌طور تخصّصی و محدود برعهده دارد؛ حال آن‌که مجریِ برنامه‌یِ الهی، برنامه‌هایِ عملیّاتیِ مشخص و گام‌به‌گام را برایِ تحقّقِ اهدافِ آن حوزه، با الهام از آموزه‌هایِ الهی، تدوین می‌کند.
د. واژه‌گانِ تخصّصی: ابزارهایِ پیاده‌سازیِ امرِ الهی
  • فنون (تاکتیک): اقدام یا مجموعه‌ای از اقداماتِ ظریف، دقیق و متقن که با الهام از تدبیرِ الهی و با احتیاط و بصیرتِ کامل، برایِ دست‌یابی به یک هدفِ جزئی‌تر در چارچوبِ راه‌بردِ کلانِ الهی و ولایی صورت می‌پذیرد. این فنون، جلوه‌ای از حکمتِ عملیِ مؤمنان در صحنه‌یِ عمل است.
  • برنامه‌یِ عملیاتی: طرحِ تفصیلیِ اقداماتِ لازم برایِ اجرایِ یک راه‌بردِ الهی؛ که در آن تمامِ جوانبِ شرعی، اخلاقی، ولایی، و عرفیِ جامعه‌یِ مؤمنان به دقّت مدّ نظر قرار گرفته باشد. این برنامه، نقشه‌یِ راهِ نورانیِ پیاده‌سازیِ امرِ الهی در زمین، با هدایتِ نائبِ بر حقِ امامِ زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف است.
  • شاخصِ کلیدیِ عمل‌کرد: معیاری برایِ سنجشِ میزانِ موفقیّت در دست‌یابی به یک هدفِ الهی، نه فقط از منظرِ ظاهری و دنیوی؛ بل‌که از منظرِ قربِ الهی، رضایتِ حضرتِ حق، و خدمتِ خالصانه به خلقِ خدا. این شاخص‌ها باید بر اساسِ موازینِ شرعی و معنوی تنظیم گردند و میزانِ «عبدیّت» و «عبودیّت» را بسنج‌اند.
  • نمودارِ زمان‌بندی: نموداری که زمان‌بندیِ دقیقِ فعالیت‌ها را در یک «مأموریتِ الهی» (مشابهِ کارِ تعریف شده در نظامِ اداریِ مؤمنان) به تصویر می‌کشد؛ تا از پراکنده‌گیِ اعمال، جلوگیری شده و نظمِ الهی و انضباطِ حاصل از ولایت در اجرا، حاکم گردد. این نمودار، نظمِ ظاهری را در خدمتِ تحققِ اهدافِ باطنی و معنوی قرار می‌دهد.
  • مسیرِ «بصیرت» : طولانی‌ترین و حیاتی‌ترین فعالیت‌های پی‌درپی در یک «مأموریتِ الهی» که مستقیم‌ترین راه به سویِ تحققِ هدفِ نهایی است. هرگونه تأخیر، سهل‌انگاری یا انحراف در این مسیر، کلِّ مأموریّت را با خطرِ عدمِ تحقّقِ کامل یا انحراف از اهدافِ اصلی مواجه خواهد ساخت. بنابراین دقّت، مراقبت، توسّل به اولیایِ الهی و استمداد از عنایاتِ ربّانی در این مسیر، واجب و ضروری است.
مجریِ برنامه‌یِ الهی یا برنامه‌ریزِ اجراییِ مکتبی؛ با دقّتِ فراوان، نظمِ الهی و احساسِ مسئولیّتِ سنگینِ در قبالِ امرِ الهی، اطمینان حاصل می‌کند که رؤیاهایِ مدبّران یا اندیشه‌مندانِ راه‌بردی (استراتژیست‌ها) و طرح‌هایِ کلانِ راه‌برانِ الهی، به واقعیّتِ عینی و ملموس می‌پیوندند و اهدافِ متعالی، گام به گام، در سایه‌یِ عنایتِ الهی و تلاشِ مؤمنانه، محقّق می‌شوند. او تجسّمِ عملیِ «انّ الله لایغیّر ما بقومٍ حتّی یغیّروا ما بانفسهم» در عرصه‌یِ عمل است. 
  • مدیرِ میدانیِ مکتبی (سطحِ فنی و اجرایی) : سازنده‌ی نظامِ عبودیّت در سازمان
«مدیرِ اجرایی» در طبقه دوم از سطح سومِ سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام قرار دارد. «مدیرِ اجرایی» یا همان «مدیرِ میدانیِ مکتبی»، در قامتِ یک «سازنده‌ی فرآیندهایِ عبادی و سازمانی» ؛ متصّدیِ «تعالیِ اجرایی» و «تحقّقِ عملیِ اهدافِ خردِ عملیاتی» در بطنِ «پیکره‌یِ فنّی و اجراییِ» سازمان است. او «واسطه‌ای پویا» میانِ «مفاهیمِ کلانِ مکتبی و راه‌بردی» و «میدانِ پویایِ کنش‌هایِ روزمرّه‌یِ مؤمنانه» محسوب می‌شود که با «مهندسیِ دقیقِ جریانِ کارِ الهی»؛ «پای‌داریِ عمل‌کردِ مؤمنانه» را «تضمین» می‌کند. او، در واقع، جلوه‌یِ عملیِ «ولایتِ فقاهتی» در کوچک‌ترین واحدِ اجرایی است.الف. چیستیِ «مدیرِ میدانیِ مکتبی»؛ کارگزارِ امینِ نظامِ ولایی در صحنه‌یِ عمل
  • مدیرِ میدانیِ مکتبی، «اقتدارگرا در حوزه‌یِ اجرایی بر اساسِ موازینِ الهی»، بر «تمامیِ مراحلِ فرآیندهایِ تولیدی یا خدماتیِ متناسب با اهدافِ مکتبی» نظارتِ «دقیق و بی‌واسطه» اعمال می‌کند تا از «هم‌راستاییِ کاملِ خروجی‌ها» با «استانداردهایِ از پیش تعیین‌شده‌یِ الهی و مکتبی» و «الزاماتِ کیفیِ موردِ رضایتِ حضرتِ حقّ» اطمینان حاصل کند.
  • او «توزیع‌کننده‌یِ امانت‌هایِ الهی (منابعِ کم‌یابِ حلال)» و «تصمیم‌گیرنده‌یِ آنی بر اساسِ حکمِ شرع و تدبیرِ الهی» در مواجهه با «گلوگاه‌هایِ اجرایی» است؛ به نحوی که با «بهینه‌سازیِ کاربریِ دارایی‌هایِ الهی» و «مدیریتِ بهینه‌یِ نیرویِ کارِ مؤمن»، «ظرفیتِ بهره‌وری» را در «بالاترین سطحِ ممکن» با روی‌کردِ «تقرّبِ الهی» نگاه می‌دارد.
  • این کنش‌گرِ سازمانی، در «مواجهه‌یِ مستقیم با چالش‌هایِ فنی و اجراییِ مبتنی بر اصولِ اسلامی» و «مسائلِ پی‌درپیِ روزانه که نیازمندِ تدبیرِ مکتبی است»، «فراهم آورنده‌یِ بسترِ لازم» برایِ «انطباق‌پذیریِ سازمانی با مقتضیّاتِ زمان» و «تاب‌آوریِ عملیّاتی در برابرِ فشارهایِ بیرونی و درونی» است؛ ضمن این‌که «حیاتِ نبضِ سازمان» را که همانا «اراده‌یِ الهی در تحقّقِ اهداف» است، در «اندکِ زمانیِ ممکن» «حفظ» و «گسترش» می‌بخشد.
  • مدیرِ میدانیِ مکتبی، «مجریِ راه‌بردهایِ خُردِ مبتنی بر احکامِ الهی» و «تدوین‌کننده‌یِ دستورالعمل‌هایِ اجراییِ منطبق با روحیّه‌یِ اسلامی» است که با «پایشِ مستمرِّ شاخص‌هایِ عمل‌کردیِ معنوی و مادی» و «بررسی و پایشِ دقیقِ روندها»، «بازخوردِ لازم» را به «لایه‌هایِ مدیریتیِ فرادست» برایِ «اصلاحِ مسیرِ عبودیّت» و «بهبودِ مستمرِّ عمل‌کردِ سازمانی در راستای رضایتِ الهی» ارائه می‌دهد.
ب. مبانیِ «مدیرِ میدانیِ مکتبی» (سطحِ فنی و اجرایی):
  • «اصالت بر فرآیندِ الهی و تعهّد به دستورالعمل‌هایِ وحیانی» : مبنایِ اصلیِ عملِ مدیرِ میدانیِ مکتبی، «فهمِ عمیق از فرآیندهایِ کاریِ منطبق با سنتِ الهی»، «تسلط بر جزئیاتِ اجراییِ موردِ تأییدِ شرع» و «التزامِ بی‌چون‌وچرا به رعایتِ دستورالعمل‌ها و روش‌هایِ استانداردی که برآمده از مکتبِ اهلِ بیت علیهم السلام اجمعین است» می‌باشد؛ امری که «کاستی‌هایِ احتمالیِ عملیاتی» را «به کم‌ترین سطح» رسانده و «پای‌داریِ عمل‌کردِ معنوی و مادی» را «تضمین» می‌کند.
  • «بهینه‌سازیِ منابعِ الهی و کارآییِ حداکثریِ مبتنی بر تقوا» : بنیادِ دیگر، «توان‌مندی در تخصیصِ اثربخشِ منابعِ الهی (انسانی، مالی، تجهیزاتی و اطلاعاتی)» و «بهره‌برداریِ بیش‌ترین سطح» از آن‌ها برایِ «نیل به خروجی‌هایِ مطلوبِ موردِ رضایتِ حقّ» با «کم‌ترین اتلافِ منابعِ الهی» است؛ این امر، «چارچوبِ نظریِ کارآییِ اسلامی» را در «میدانِ عمل» «محقّق» می‌سازد و «برکتِ الهی» را در کارها، جاری می‌سازد.
  • «حلّ مسئله‌یِ آنی بر اساسِ حکمتِ اسلامی و تصمیم‌گیریِ چابکِ ولایی» : در بسترِ «پیچیدگی‌هایِ عملیّاتیِ سازمان»، مدیرِ میدانیِ مکتبی بر «توان‌مندی در تشخیصِ سریعِ مشکلاتِ فنّی و اجرایی با روی‌کردِ الهی»، «تجزیه و تحلیلِ بلادرنگِ موقعیّت با معیارهایِ شرعی» و «اتخاذِ تصمیماتِ مقتضی و چابکی که منعکس‌کننده‌یِ تدبیرِ الهی است» استوار است تا از «گسترشِ گلوگاه‌ها» و «ایجادِ اختلال» در «جریانِ کارِ مؤمنانه» ؛ «ممانعت» به عمل آورد.
  • «راه‌بریِ تیم‌هایِ اجراییِ مؤمن و گسترشِ صلاحیّت‌هایِ مبتنی بر تقوا» : این نقش، مستلزمِ «مهارت‌هایِ راه‌بریِ مستقیمِ مبتنی بر سیره‌ی ائمه علیهم السلام اجمعین» برایِ «هدایت و ارتقای توان‌مندی‌هایِ تیم‌هایِ اجرایی» است؛ به گونه‌ای که «توانایی‌هایِ فردیِ هر مؤمن» در «راستایِ اهدافِ جمعیِ مکتبی» ، «هم‌افزایی یافته» و «بالندگیِ مستمرِّ فردی و سازمانی» حاصل شود.
  • «پایش و مهارِ کیفیِ بر اساسِ موازینِ شرعی و بازخوردِ ساختاریافته‌یِ اصلاحی» : نهایتاً، «مبانیِ عملیاتیِ» یک «مدیرِ میدانیِ مکتبی» بر «سامانه‌هایِ پایشِ کیفیِ منطبق با استانداردهایِ الهی»، «سنجشِ شاخص‌هایِ عمل‌کردیِ معنوی و مادی» و «فراهم‌آوریِ بازخوردهایِ ساختاریافته و دل‌سوزانه‌یِ اصلاحی» استوار است تا «مبنایی متقن» برایِ «تعالیِ مستمرِّ فرآیندها» و «تضمینِ انطباق‌پذیریِ محصول یا خدمت» با «انتظاراتِ ذی‌نفعانِ الهی و انسانی» را فراهم آورد.
 
  • نسبت مدیرِ میدانیِ مکتبی (سطح تکنیکی) با سایر مراتب؛
  • نسبت مدیرِ میدانیِ مکتبی با اندیشه‌مند راه‌بردی : مدیرِ میدانیِ مکتبی در «هم‌کنشی پویا» با اندیشه‌مند راه‌بردی قرار دارد؛ اندیشه‌مند راه‌بردی «سازنده‌ی کلان نقشه‌ی راه سازمان» است که «افق‌های آینده» را «رصد» کرده و «مسیرهای راه‌بردی» را «تعیین» می‌کند. در مقابل، مدیرِ میدانیِ مکتبی؛ «بخش جدایی‌ناپذیر حلقه‌ی اجرایی» است که «سیاست‌های کلان» اندیشه‌مند راه‌بردی را به «برنامه‌های اجرایی خُرد» و «دستورالعمل‌های عملیاتی» ، «ترجمه» می‌کند. او «منبع حیاتی بازخورد» برای اندیشه‌مند راه‌بردی است؛ «چالش‌ها» و «موانع تحقق راه‌بردی» در «میدان عمل» را «بازتاب» می‌دهد و «فرصت‌های بهبود» را «تبیین» می‌کند. این «هم‌زیستی راه‌بردی -عملیاتی» ، «موجب حصول اطمینان» از «واقع‌گرایانه بودن طرح‌های راه‌بردی» و «ظرفیّت اجرایی» آن‌ها می‌شود. اندیشه‌مند راه‌بردی، «مغز متفکّر» و مدیرِ میدانیِ مکتبی، «دستان توان‌مند» هر سازمان برای «تحقّق چشم‌اندازهای بلندمدت» است.
  • «ارتباط بین مدیرِ میدانیِ مکتبی (سطح تکنیکی) و مجریِ برنامه‌یِ الهی (سطح تاکتیکی)» : یک «هم‌افزایی چهار‌وجهی» را «متبلور» می‌سازد که «پیکره‌ی اجرایی سازمان» را «انسجام» می‌بخشد. «مجریِ برنامه‌یِ الهی» (مدیر برنامه‌ریزی)، یک «مترجم اندیشه‌مند راه‌بردی کلان» برای «اهداف و برنامه‌های میان‌مدّت» است؛ او «سیاست‌های عملیاتی» را «طراحی» می‌کند و «منابع لازم» را «تخصیص» می‌دهد. در این میان، مدیرِ میدانیِ مکتبی؛ «مجری بی‌بدیل» این «سیاست‌های اجرایی» است. مدیرِ میدانیِ مکتبی «مسئولیّت مستقیم تحققّ اهداف کمّی و کیفی» را در «کوتاه‌مدّت» و در «فرآیندهای مشخص» برعهده دارد. مجریِ برنامه‌یِ الهی (مدیر برنامه‌ریزی) ، «افق‌های نزدیک» را «چیده‌مان» می‌کند و مدیرِ میدانیِ مکتبی «خانه‌های جدول آن افق‌ها» را «به دقّت و موشکافی» ، «تکمیل و یا اجرا» می‌کند. مدیرِ میدانیِ مکتبی «اطلّاعات لحظه‌ای» و «داده‌های اجرایی» را به مجریِ برنامه‌یِ الهی (مدیر برنامه‌ریزی) «ارسال» می‌کند تا او بتواند «انحرافات» را «تشخیص» داده و «تصمیمات اصلاحی» را «اتّخاذ» نماید. این «عامل دوسویه» ، «سرعت عمل» و «انطباق‌پذیری» را در «لایه‌ی میانی و اجرایی سازمان» ، «تقویّت» می‌کند و «هم‌افزایی عمل‌کردی» را «حاصل» می‌آورد. یک وزیر وزارت‌خانه در نسبت با حاکمیت، نقش مدیر برنامه‌ریز در سطح تاکتیکی را برعهده دارد حال آن‌که هم‌او در نسبت با وزارت‌خانه در سطح یک اندیشه‌مند راه‌بردی؛ وظیفه برعهده دارد در حالی‌که هم‌زمان و در همان‌حال و در همان جای‌گاه در ساختار هیأت‌دولت نسبت به وزارت‌خانه در مقام یک مدیر اجرایی و عملیاتی است. با همین نگاه است که یک وزیر یا مدیر در نظام ولایی، «نوکر مردم» محسوب می‌شود.
وجوه این رابطه‌ی چهاروجهی عبارت‌اند از؛ ولایت، مدبّر، مجریِ برنامه‌ی الهی، مدیرِ میدانیِ مکتبید. واژه‌گانِ تخصصیِ «مدیرِ میدانیِ مکتبی» در قاموسِ عبودیّت:
  • مهندسیِ فرآیند در ترازویِ مکتب: این واژه به «هنر و علمِ طرّاحی، تحلیل، امتداد و بهینه‌سازیِ فرآیندهایِ اجراییِ منطبق با موازینِ اسلامی» اطلاق می‌شود. مدیرِ میدانیِ مکتبی، در نقشِ یک «مهندسِ فرآیندِ الهی» ؛ «نقشه‌هایِ جریانِ کارِ عبادی و سازمانی» را «تدوین» می‌کند، «گلوگاه‌هایِ نفسانی و شیطانی» را شناسایی نموده و با استفاده از «روش‌شناسی‌هایِ مبتنی بر سنّتِ الهی»، «کارآیی و اثربخشیِ فرآیندها» را «ارتقاء» می‌بخشد. این «روی‌کردِ نظام‌مندِ الهی» ؛ «موجباتِ کاهشِ ضایعاتِ معنوی و مادی»، «افزایشِ سرعتِ تحققِ اهدافِ الهی» و «بهبودِ کیفیتِ محصولِ نهاییِ موردِ رضایتِ حقّ» را فراهم می‌آورد.
  • تاب‌آوریِ عملیّاتی در پناهِ ولایت: این مفهوم، به ظرفیّتِ یک «نظامِ عملیّاتیِ مبتنی بر اصولِ اسلامی» برایِ مقاومت در برابرِ «اختلالاتِ ناگهانیِ نفسانی و وسوسه‌هایِ شیطانی» (مانندِ ضعفِ ایمان، کم‌بودِ هم‌دلیِ مؤمنانه، نوساناتِ اقتصادیِ ناشی از غفلت، حملاتِ سایبری، ضعف‌های عقیدتی و حوادثِ پیش‌بینی‌نشده‌یِ امتحان الهی) و «بازیابیِ سریعِ عمل‌کرد» به حالتِ «پای‌دارِ عبودیّت» یا «مطلوبِ رضایتِ الهی» دلالت دارد. مدیرِ میدانیِ مکتبی، «سازنده‌ی تاب‌آوریِ الهی» ؛ با «تدوینِ برنامه‌هایِ اضطراریِ مبتنی بر ادعیه و آیاتِ قرآنی»، «ایجادِ ذخایرِ راه‌بردیِ معنوی (مانندِ انس با قرآن و عترت)» و «گسترشِ دستورالعمل‌هایِ جای‌گزینِ منطبق با فقه»، موجباتِ «تداومِ فعالیتِ سازمان در مسیرِ الهی» را در «شرایطِ بحرانیِ معنوی و مادّی» فراهم می‌آورد و «آسیب‌پذیریِ عقیدتی و عملی» را «کاهش» می‌دهد.
  • بهره‌وریِ حاشیه‌ای در ترازویِ کارِ خالص: اشاره به «افزایشِ خروجیِ معنوی و مادّی» که با افزودنِ یک واحدِ اضافی از یک «منبعِ الهی» (مثلاً یک نیرویِ کارِ مؤمنِ بیش‌تر، یک ساعتِ کارِ خالصِ اضافی) در «فرآیندِ تولیدِ رضایتِ الهی» حاصل می‌شود. مدیرِ میدانیِ مکتبی باید هم‌واره به «بهره‌وریِ حاشیه‌ایِ منابعِ الهی» توجّه کند تا از «تخصیصِ بهینه‌یِ امانت‌هایِ الهی» و «تلف نشدنِ آن‌ها» اطمینان حاصل شود. «تحلیلِ مستمرِّ این شاخصِ معنوی» به او کمک می‌کند تا «نقطه‌یِ بهینه‌یِ سرمایه‌گذاری در منابع» را «تشخیص» دهد و «کارآییِ اقتصادی و معنوی» را به «بیش‌ترین حالتِ ممکن» برساند.
  • تابلویِ وظایف در نظامِ بصریِ مکتب: یک «روش‌شناسیِ دیداری» برایِ «مدیریتِ جریانِ کارِ الهی» و «کاهشِ انباشتِ کارهایِ معلّق» محسوب می‌شود. تابلویِ وظایف، که مانند کارنامه‌ی ‌اعمالِ روزانه ریشه در «نظامِ تولیدِ رضایت‌بخشِ الهی» دارد؛ به مدیرِ میدانیِ مکتبی این امکان را می‌دهد که با استفاده از «نشان‌ها یا تابلوهایِ دیداریِ منطبق با فرهنگِ اسلامی»، «نیازهایِ تولیدِ معنوی و مادی» را به صورتِ «کششی» یعنی «بر اساسِ نیازِ واقعی و در زمانِ مقتضی»، «هم‌آهنگ» کند. این «ابزارِ مدیریتیِ الهی»، «بسترِ لازم» برایِ «کاهشِ زمانِ انتظارِ غیرضروری»، «بهبودِ شفافیّتِ فرآیندها» و «افزایشِ انعطاف‌پذیریِ واحدهایِ عملیّاتی» را فراهم می‌آورد.
  • پایش بر مبنایِ استثناء در منظرِ الهی: یک «روی‌کردِ مدیریتیِ الهی» است که در آن مدیرِ میدانیِ مکتبی؛ «تنها به مسائلی تمرکز می‌کند» که از «محدوده‌یِ معمولیِ عمل‌کردِ مطلوبِ الهی» یا «انتظاراتِ استانداردِ شرعی»، «انحرافِ قابلِ توجهی» دارند. به جایِ «نظارتِ ریزبینانه بر تمامیِ جزئیاتِ غیرضروری»، او «سامانه‌هایِ هوش‌مندی» را طراحی می‌کند که «هشدارها را هنگامِ بروزِ استثناءهایِ مهمِ معنوی یا عملی»، «فعّال» کنند. این «راه‌بردِ حکیمانه»، «زمان و انرژیِ مدیر» را آزاد می‌سازد تا به «مهم‌ترین و حسّاس‌ترین چالش‌هایِ عقیدتی و عملی» رسیده‌گی کند و از «اتلافِ منابعِ ذهنی و عملی» جلوگیری نماید.
   
  • خواص بابصیرت
در سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلام «خواص بابصیرت»، طبقه‌ی سوم از سطح پنجم و عملیاتی را به خود اختصاص داده است. «خواص با بصیرت»، «پیش‌وایان فکری و دیده‌بانان آگاه جامعه» هستند که با «درکی عمیق از ماهیّت تحوّلات»، «فرازونشیب‌های زمانه» و «ژرف‌بینی در تشخیص حقّ از باطل» ؛ «راه‌بران فکری مردم» در «برهه‌های حسّاس تاریخی» و «سیاسی» به‌شمار می‌روند. آنان با «نافذ البصر بودن»، «سیمایِ حقایقِ پنهان» را «مکشوف» کرده و «مسیرِ رست‌گاریِ گروهی» را «روشن» می‌سازند.«خواص بابصیرت» در واقع حلقه‌ی اتصّال «امام» و «امّت» محسوب می‌شوند. و وظیفه‌ی جهاد تبیین را نیز برعهده دارند. «خواص بابصیرت» گاهی در یک مجتهد، گاهی در یک فقیه، گاهی در یک اندیشه‌مند راه‌بردی، گاهی در یک مفسّر قرآن کریم، گاهی در یک شارح، گاهی در یک علّامه یا فیلسوف یا مصلح اجتماعی بروز و ظهور دارد امّا فارغ از تمام این عناوین و سطوح و طبقات فوقانی، صرفاً جای‌گاه عابد فعّال موثّر که هیچ‌کدام از تصدیه‌های مذکور را مستقلاً برعهده ندارد؛ توفیق تشخیص سره از ناسره یا تداوم در بصیرت‌افزایی جامعه را دارد، همین جای‌گاه «خواص بابصیرت» است.الف. چیستی «خواص با بصیرت»؛
  • خواص با بصیرت، «نخبه‌گان فکری و اخلاقی جامعه» هستند که به واسطه‌ی «تعمّق در مبانی معرفتی»، «تسلّط بر علوم و فنون گونه‌گون» و «ژرفای تجربیّات انسانی» ؛ از «بینش نافذی» برخوردارند که به آن‌ها امکان می‌دهد «پدیده‌های سطحی» را «تحلیل» کرده و به «لایه‌ی زیرین حقیقت» ، «ره‌نمون» شوند.
  • آنان «واجد شجاعت اخلاقی» و «قوّت ایمانی» هستند که در «مواجهه با تطمیع و تهدیدات زمانه» ؛ «ثبات قدم» نشان داده و از «منافع زودگذر فردی» فراتر رفته و «مصلحت جمعی و آرمان‌های متعالی» را «ارجح» می‌دانند. این ویژه‌گی، آن‌ها را از «خواص بی‌بصیرت» که در «مخمصه‌ی دنیازده‌گی» گرفتار می‌آیند، «متمایز» می‌کند.
  • این افراد، «آگاهی‌بخش جامعه» و «رصدکننده‌گان هوش‌یار فضای عمومی» هستند؛ با «تحلیل دقیق روی‌دادها» و «شناخت ماهیّت جریانات»، «پرده از فریب‌ها و دسیسه‌ها» برمی‌دارند و «راه‌نمای افکار عمومی» برای «انتخاب مسیر صواب» و «پرهیز از افتادن به ورطه‌ی خطا» می‌شوند.
  • در نهایت، خواص با بصیرت، «متعهّد به وظیفه‌ی روشن‌گری» و «تربیت فکری و اخلاقی جامعه» هستند؛ آنان با «تولید محتوای عمیق»، «ارائه‌ی تحلیل‌های مستدلّ» و «حضور فعّال در میدان اندیشه»، «مرزبانان خرد جمعی» بوده و «مانع از غلبه‌ی سطحی‌نگری» و «عوام‌فریبی» (پوپولیسم) در «سپهر اجتماعی» می‌شوند.
  • خواصِ بابصیرت جامعه (در این معنا): افرادی هستند که خود نیز از درکِ عمیق‌تری از حقایقِ الهی برخوردارند و الهام‌گونه، ندایِ حقیقت را می‌شنوند. این «خواص» لزوماً اکثریتِ جامعه نیستند؛ بل‌که ممکن است گروهی اندک باشند که به درکِ درستی از مسیرِ الهی رسیده‌اند. اینان به کَرّات، تشخیصی متفاوت از جریان معمول نخبه‌گان مشهور در جامعه دارند و هم‌واره به مرور زمان بر اثر صحت و درستی مواضع و هشدارهای پیشین خود که به تثبیت رسیده؛ در بین مردم نفوذ پیدا می‌کنند. البته که در این مسیر و در صورت حفظ نیّت الهی و ثبات قدم، هزینه‌های بسیاری نیز متحمّل و متقبّل شده و می‌شوند. تا جایی که گاهی در اوّل قیام یا در میانه‌ی راه توسط خود مردم و عوام‌النّاس، محکوم یا طرد یا گاهی حتّی تکفیر یا شهید می‌شوند مانند شهید شیخ فضل‌الله نوری که هم‌چون مقتدای خود، حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام در یک کنش بصیرتی و حقیقت‌طلبی پای نگاه عمیق و دقیق خود ایستاد و به شهادت رسید و البته پس از مدّتی مردم فهمیدند که اشتباه کردند و به حقّانیت گفتار و راه او رسیدند.
  • ادایِ حقیقت: پاسخ به ندا، در واقع پاسخ به ندایِ درونی یا بیرونیِ حقیقتِ الهی است که افرادِ «خواص» آن را دریافت کرده و به اشتراک می‌گذارند.
 
  • مبانی «خواص با بصیرت» ؛
  • معرفت عمیق و اندیشه‌ورزی مستمرّ: مبنای اولیه‌ی خواص با بصیرت، «دریافت معرفت جامع و عمیق» نسبت به «هستی، انسان، جامعه و حاکمیّت حقّ» است. این معرفت از طریق «اندیشه‌ورزی مستمرّ»، «مطالعه‌ی کتب و منابع اصیل»، «تعمّق در سنّت‌های فکری» و «فهم دقیق از تحولات زمانه» حاصل می‌شود و به ایشان «قدرت تحلیل» و «عمق‌نگری» می‌بخشد.
  • بینش تاریخی و عبرت‌گیری از گذشته : یکی از ارکان اصلی بصیرت؛ «فهم ژرف» از «تاریخ» ، «فرآیندها» و «علل رویدادها» است. خواص با بصیرت، از «تجربیات گذشته» ؛ «عبرت» می‌گیرند. «سنّت‌های الهی» در «تاریخ» را «درک» می‌کنند و با «میراث تلخ دیروز» ، «آینده‌پژوهیِ واقع‌بینانه» انجام می‌دهند.
  • تعهد اخلاقی و تقوای سیاسی: بصیرت حقیقی، «قرین با تعهّد اخلاقی» و «پرهیزکاری در عرصه‌ی عمومی و سیاسی» است. خواص با بصیرت «از نفسانیّات و حبّ و بغض‌های شخصی» ، «فراتر» رفته و تنها «مصلحت دین و ملّت» را «مدّ نظر» قرار می‌دهند. این «تقوای سیاسی» ، «مصونیّت» آنان را از «انحراف» و «سقوط» ؛ «تضمین» می‌کند.
  • حقیقت‌جویی فارغ از هرگونه تعلّق: این گروه از خواص، «وابسته به هیچ جناح یا گروه خاصّی» نیستند؛ «جویا و تشنه‌ی حقیقت» بوده و «تحت تأثیر جریانات فکری» و «تبلیغات رایج» ؛ «قرار نمی‌گیرند». آنان «حقیقت را معیار» قرار می‌دهند و «حقایق تلخ» را نیز با «شجاعت» ، «بیان» می‌کنند.
  • قدرت تحلیل جامع و آینده‌نگری: بصیرت، تنها به «دیدنِ حال» محدود نمی‌شود؛ «قدرت تحلیل جامع» (یعنی در نظر گرفتن تمامی ابعاد یک پدیده) و «توانایی آینده‌نگری» (یعنی پیش‌بینی پی‌آمدهای آتی یک روی‌داد یا تصمیم) از «مبانی اساسی» آن است. خواص با بصیرت، «تحوّلات را صرفاً سطحی» نمی‌بینند، بل‌که «ریشه‌ها و پی‌آمدهای دور و نزدیک ناظر به آینده یا گذشته» را «مورد کاوش» قرار می‌دهند.
 
  • نسبت «خواص بابصیرت» با «عوام» و «خواص بی‌بصیرت»
  • نسبت «خواص بابصیرت» با «عوام» : «خواص بابصیرت» در «ارتباطی خالص» و «تعاملی حیاتی» با «عوام جامعه» قرار دارند. «عوام مردم»، گروه بسیاری از مردم هستند که به دلیل «اشتغالات روزمرّه»، «کم‌بود فرصت برای تعمّق»، یا «دست‌رسی نداشتن به اطلّاعات کافی» ؛ ممکن است «تصویری ناقص یا مبهم» از «تحوّلات پیچیده» داشته باشند. در این‌جا، «وظیفه‌ی خواص بابصیرت» ؛ «روشن‌گری»، «تبیین حقایق» و «هدایت فکری عوام مردم» است. آنان «باید با زبانِ رسا و قابلِ درک»، «پیام‌های مهم» را به «عموم مردم» ؛ «منتقل» کنند و «مانع از فریب خوردن» آنان توسط «جریانات باطل» شوند. «خواص بابصیرت»، «چراغ راه عوام مردم» در «تاریکی‌های فتنه» و «ابها‌م‌های زمانه» هستند و «بابصیرت خود»، «نقش دیده‌بانی» و «راه‌بری» را برای «حفظ وحدت و انسجام ملی» ؛ «ایفا» می‌کنند. بدون این «ارتباط روشن‌گرانه» ؛ «عوام مردم» ممکن است «اسیرِ تبلیغاتِ بد» شده و «مسیر انحرافی» را «برگزینند» .
  • نسبت «خواص بابصیرت» با «خواص بی‌بصیرت» : «خواص بابصیرت» ، در «تضاد ماهوی» و «تقابلی عمیق» با «خواص بی‌بصیرت» قرار دارند. «خواص بی‌بصیرت»، اگرچه ممکن است از «موقعیّت‌های علمی، اجتماعی یا سیاسی برجسته‌ای» برخوردار باشند؛ اما به دلیل «نداشتنِ تعمّق لازم» ، «غلبه‌ی حبّ و بغض‌های شخصی» ، «دنیازده‌گی» ، یا «ترس از هزینه‌های روشن‌گری»؛ «از درک صحیح حقایق» ، «عاجز» مانده و یا «از بیان آن» ، «امتناع» می‌ورزند. این «بی‌بصیرتی»، ممکن است «ناشی از غرور»، «جهل مرکب»، «مصلحت‌اندیشی‌های غلط» و یا «وابسته‌گی به منافع زودگذر» باشد. «خواص بابصیرت»، وظیفه دارند «خواص بی‌بصیرت» را نیز «هشدار» دهند، «خطاهای آنان» را «نقد و بررسی» کنند و «آنان را به بازگشت به مسیر حقّ» ؛ «فراخوانند» . «بی‌تفاوتی یا پرهیز خواص بی‌بصیرت از هم‌راهی» در «برهه‌های حسّاس» ، «می‌تواند به انحرافات بزرگ» در جامعه «منجر» شود؛ بنابراین «نقش خواص بابصیرت» ، در «روشن‌گری برای هر دو گروه (عوام مردم و خواص بی‌بصیرت)» «حائز اهمیت حیاتی» است.
 د. واژه‌گان تخصصی «خواص با بصیرت»
  • نافذ البصری: این اصطلاح فراتر از «دیدن صرف» ؛ به «توانایی نفوذ به عمق حقایق» و «درک لایه‌های پنهان پدیده‌ها» اشاره دارد. خواص بابصیرت، «واجد نافذ البصری» هستند؛ یعنی «صرفاً ظاهر امور» را نمی‌بینند، بل‌که با «تحلیل عمیق» ؛ «ریشه‌ها»، «عوامل»، «پیامدها» و «جریانات زیرپوستی» را «کشف» می‌کنند. این «قابلیّت ادراکی»، آنان را قادر می‌سازد تا «حقّ و باطل» را در «پیچیده‌گی‌های زمانه» «تمییز» دهند و «از فریب ظواهر» ، «در امان» بمانند.
  • ژرف‌اندیشی: به معنای «تعمّق فلسفی» و «پردازش فکری گسترده» است که به جای «سطحی‌نگری»، «تحلیل چندبعدی» را بر می‌گزیند . خواص بابصیرت، «اهل ژرف‌اندیشی» هستند؛ یعنی در «مواجهه با هر پدیده یا روی‌داد»، «ابعاد مختلف آن» را «مورد واکاوی» قرار می‌دهند: بُعد «تاریخی»، «سیاسی»، «اجتماعی»، «اقتصادی» و «معنوی». این «روی‌کرد تحلیلی» ، به آنان «تصویری کامل و جامع» از «واقعیّت» ، «ارائه» می‌دهد و «مانع از قضاوت‌های شتاب‌زده» می‌شود.
  • حق‌بینی: این واژه، به «توانایی دیدن و تشخیص حقیقت» (حتی اگر تلخ باشد) و به «توانایی اعلام و اعلان آن» اشاره دارد؛ آن ‌هم بدون «هراس از تبعات» و بدون «میل به مصلحت‌اندیشی‌های دنیوی» . خواص با بصیرت، «حق‌بین» هستند و «باور دارند» که «حقیقت »، «معیار» است. آنان «اسیر تعصبات» ، «گرایش‌های جناحی» یا «منافع گروهی» نمی‌شوند و «تنها رضایت الهی» و «مصلحت واقعی مردم» را «مدّ نظر» قرار می‌دهند.
  • بصیرت سیاسی: این اصطلاح به «بینش عمیق» و «درک پیچیده‌گی‌های عرصه‌ی سیاست»، «شناخت جریانات و بازی‌گران سیاسی»، «قدرت پیش‌بینی تحوّلات» و «توانایی تشخیص اهداف پنهان» در «فضای سیاسی» اشاره دارد. خواص بابصیرت، «واجد بصیرت سیاسی» هستند. یعنی «تنها به ظاهر اخبار و تحلیل‌ها اکتفا نمی‌کنند» ؛ بل‌که با «تحلیلِ عمیقِ مناسباتِ قدرت»، «دسیسه‌ها» و «نقشه‌های پنهان دشمنان» را «کشف» و «موجبات روشن‌گری» برای جامعه را «فراهم» می‌آورند.
  • تعهّد به روشن‌گری: این مفهوم، به «مسئولیّت اخلاقی و اجتماعی» خواص بابصیرت در «آگاهی‌بخشی» و «هدایت فکری توده‌های مردم» اشاره دارد. خواص بابصیرت «صرفاً به کسب بصیرت» اکتفا نمی‌کنند، بل‌که «خود را متعهد» می‌دانند که «این بصیرت را به دیگران» نیز «منتقل» کنند. این «تعهّد»، از طریق «سخنرانی‌ها»، «مقالات»، «تحلیل‌ها» و «حضور فعّال در مجامع فکری» نمود پیدا می‌کند و هدف آن؛ «ارتقاء سطح آگاهی جمعی» و «مصون‌سازی جامعه» از «فتنه‌ها و انحرافات» است.
 
  • پیش‌گامانِ هدایت: شکست‌ناپذیرانِ در مسیرِ حقّ
«اولینِ پیش‌گامانِ در مسیرِ حقّ در بین آحاد مردم»، که بر اساسِ هنجارهایِ الهی و ندایِ بصیرتِ خواصِ مؤمن، نقشِ پیش‌رو را ایفا می‌کنند و مصداقِ آیه‌ی شریفه‌ی «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» (آیات ۱۰-۱۱ سوره‌ی واقعه) هستند. بند بیستم از سطوحِ هدایت و اندیشه‌ورزی در نظامِ ولایی، به گروهی خاص از مؤمنانِ در جامعه اشاره دارد که نقشی پیش‌گام و غالباً چالش‌برانگیز در برابرِ گم‌راهی‌ها ایفا می‌کنند. ایشان نه تنها به ندایِ «خواصِ بابصیرت» پاسخ می‌دهند، بل‌که این کار را در «چارچوبِ هنجارهایِ الهی» و «در مسیرِ خلافِ جریاناتِ باطلِ زمانه» با «روی‌کردی جسورانه در شکستنِ موانعِ فکری و عملی اجرای دستورات اسلام» انجام می‌دهند تا بتوانند جامعه را به «صراطِ مستقیم» بازگردانند. تقابل ایشان معمولاً با خط انحراف یا مجموعه‌ی فاسد یا جریان نفاق یا مسیر دشمن یا بانیان فتنه است.الف. چیستیِ «پیش‌گامِ هدایت»: پرچم‌دارانِ تحوّلِ ایمانی«پیش‌گامِ هدایت» به افرادی اطلاق می‌شود که؛
  • سبقت‌گیرنده‌گان: در صفِ اولِ اقدام برایِ حق، نوآوری در خدمت به دین، یا پذیرشِ یک اندیشه یا روی‌کردِ الهیِ جدید قرار دارند.
  • الهام‌بخشِ معنوی: رفتار و اقداماتِ ایشان، دیگران را به پی‌روی و هم‌راهی در مسیرِ حقّ ترغیب می‌کند.
  • چشم‌اندازِ الهی: اغلب دارایِ دیدگاهی عمیق‌تر نسبت به شرایطِ موجودِ جامعه و آینده‌یِ مطلوبِ موردِ رضایتِ حقّ هستند.
  • پیش‌قراولانِ تحوّلِ ایمانی: افرادی که مسیرِ حقّ را برایِ دیگران هم‌وار می‌کنند؛ حتّی اگر این مسیر، پر از موانعِ نفسانی و شیطانی باشد.
ب. مبانیِ «پیش‌گامان در مسیرِ حقّ» ؛ «به چالش کشیدنِ وضعِ موجودِ جاهلی»«پیش‌گام در مسیر حقّ» فردی است که؛
  • هنجارهایِ تثبیت‌شده‌یِ غیرالهی و غیرعقلانی را زیرِ سؤال می‌برد: «تابوهایِ جاهلی»، قوانینِ نانوشته و قدرت‌مندی هستند که رفتارها را محدود می‌کنند و شکستنِ آن‌ها معمولاً با مقاومتِ شدیدِ اجتماعی؛ توسط «عوامِ ناآگاه» و با تحریک «خواصِ بی‌بصیرت»، «نخبه‌گانِ دنیاگرا» یا «صاحبانِ منافعِ باطل» روبه‌رو می‌شود.
  • شجاعتِ اقدامِ بر اساسِ حقّ را دارد: «پیش‌گام و شکست‌ناپذیرِ در مسیرِ حقّ»، برخلافِ اکثریّتِ مردمانِ دنباله‌رو، جسارتِ انجامِ کاری را دارد که از نظرِ عرفِ رایجِ جاهلی؛ «نادرست»، «ناممکن»، یا «غیرقابلِ قبول» تلقّی می‌شود.
  • خطرپذیر در راهِ خدا: غالباً، شکستنِ تابوهایِ جاهلی با هزینه‌هایِ شخصیِ بالایی هم‌راه است مانندِ طرد شدن، برچسب خوردن، تحقیر شدن یا حتی مجازات. مانندِ مدافعانِ مظلومانِ غزّه در اقصی نقاط گیتی به‌ویژه داخل آمریکا که علی‌رغمِ فشارها، صدایِ حق‌طلبی را سر می‌دهند.
  • منبعِ الهام و سنجش، فراتر از عرفِ انسانی است: این افراد، نه بر اساسِ عرفِ رایجِ جامعه، بل‌که بر مبنایِ اصول، ارزش‌ها، و دستوراتِ الهی که آن را از «مراتبِ بالایِ اندیشه‌ورزی در نظامِ ولایی» (مانندِ کلامِ ولی‌فقیه) دریافت کرده‌اند، عمل می‌کنند.
  • تضادّ با هنجارهایِ عرفی: ممکن است هنجارهایِ الهی با هنجارهایِ رایجِ جامعه در تضادّ باشند. در چنین شرایطی؛ این پیش‌گامان، وفاداریِ خود را به منبعِ الهی نشان می‌دهند و حاضرند عرفِ جامعه را به خاطرِ آن به چالش بکشند.
  • عقلانیّتِ الهی: این هنجارهایِ موردِ نظرِ پیش‌گامان که از اندیشه‌ورزانِ الهی، مصلحانِ اجتماعی، نظریه‌پردازانِ و صاحب‌نظران دینی یا ولی‌فقیه و یا سایرِ اولیایِ امور دریافت شده است، از دیدگاهِ پیروان‌شان؛ دارایِ عقلانیّتِ برتر، عدالتِ مطلق، خیرِ نهایی و آرمان‌گراییِ الهی هستند. حتی اگر در کوتاه‌مدت قابلِ درک یا پذیرشِ عرفِ عام نباشند.
 ج. نسبتِ «پیش‌گامانِ هدایت و شکست‌ناپذیرانِ در مسیرِ حقّ» با سایرِ مؤمنان:
  • هم‌افزاییِ حقیقت‌جویان: هنگامی که این «پیش‌گامانِ شکست‌ناپذیر» به ندایِ خواصِ بابصیرت پاسخ می‌دهند؛ در واقع با گروهِ کوچک اما آگاهِ دیگری (خواصِ مؤمن) هم‌راستا می‌شوند و نیرویِ جمعیِ خود را برایِ پیش‌بردِ اهدافِ الهی، بسیج می‌کنند. این هم‌سویی، نورِ هدایت را در جامعه افزون می‌سازد.
  • «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» (آیات ۱۰-۱۱سوره‌ی واقعه): این تکرارِ شکوه‌مند در کلامِ الهی، بر اهمیّتِ سبقت گرفتن و پیش‌تازی در خیر و حقیقت تأکید دارد. این همان نقشِ «پیش‌گامِ هدایت» است که نتیجه و پاداشِ پیش‌گامی و شکست‌ناپذیریِ مبتنی بر هنجارهایِ الهی را، «قُربِ الهی» بیان می‌کند.
  • جای‌گاهِ ویژه در درگاهِ الهی: افرادِ «پیش‌گامِ هدایت»، هم‌آن‌هایی هستند که در برابرِ فشارِ عرفِ گمراه‌کننده‌یِ جامعه، «هنجارهایِ الهی» را برمی‌گزینند و در این راه از دیگران سبقت می‌گیرند. به واسطه‌یِ این وفاداریِ محض و اقدامِ شجاعانه‌یِ بر حقّ، به جای‌گاهی ویژه در نزدیکی به خداوند دست می‌یابند. ایشان نه تنها تابوهایِ جاهلی را می‌شکنند، بل‌که تابوهایی را می‌شکنند که در تضادّ با حقیقتِ الهی قرار دارند و به ندایِ حقیقت‌جویانِ حقیقی پاسخ می‌دهند.
د. واژگان و ابعادِ تخصّصیِ بیش‌تر در قاموسِ هدایت:
  • اخلاقِ الهیِ پیش‌گامانه: مطالعه‌ی اخلاقیِ افرادی که در تضادّ با عرفِ رایجِ جاهلی، بر اساسِ اصولِ اخلاقیِ والاتر (در این‌جا الهی) عمل می‌کنند. این اخلاق، نه تنها فضیلت است، بل‌که راهی برایِ رسیدن به کمال است.
  • جامعه‌شناسیِ «انحرافِ معکوس»: در مباحثِ جامعه‌شناسی، «انحراف» فی‌نفسه و ذاتاً به معنایِ رفتارِ خارج از هنجار و نامناسب است. اما در این بند از سطح‌بندی سلسله‌وار مراتب جامع اندیشه‌ورزی در نظام ولایت، نکته‌ای برجسته می‌شود که از دیدگاهِ یک نظامِ ارزشیِ برتر (الهی)، «انحراف» نیست؛ بل‌که مصداق و عینِ «پی‌روی» از یک نظامِ اندیشه‌مند و مصلحِ الهی و عینِ هدایت است. این «انحرافِ معکوس» به معنایِ بازگشت از گم‌راهی و هنجارِ رایجِ جامعه یا همان عُرفِ غیرشرعی به سویِ حق است.
  • راه‌بریِ معنوی و اخلاقیِ اسطوره‌ای (کاریزماتیکِ الهی): این افراد اغلب دارایِ ویژه‌گی‌هایِ راه‌بریِ معنوی و اسطوره‌ای (کاریزماتیک) هستند که از منبعِ اقتدارِ معنوی و اخلاقیِ ایشان (که متصّل به معدنِ وحی و ولایت است) نشأت می‌گیرد. این رفتار یا تصمیم یا مشی اسطوره‌ای، نه بر پایه‌یِ فریب و خودنمایی یا مخالفت مداوم؛ بل‌که بر پایه‌یِ حقیقت و فضیلت استوار است.
  • مقاومتِ ساختاری در برابرِ حقّ: مقاومتِ جامعه یا نهادهایِ آن در برابرِ تغییراتی که توسطِ این پیش‌گامانِ هدایت ایجاد می‌شود. ایشان، افرادِ شجاع، آرمان‌گرا، و عمیقاً معتقدند که حاضرند برایِ پای‌بندی به حقیقتِ الهی، در برابرِ عرفِ جامعه بایستند و مسیرِ نوینی را بگشایند که تنها راهِ سعادتِ دنیا و آخرت است.
 هم‌آن‌گونه که در سطح‌بندی سلسله‌وار مراتب جامع اندیشه‌ورزی در نظام ولایی به اجمال، روشن‌گری و تبیین شد؛ این رشته‌ی پی‌وند وجودی که تجلّی‌بخش منظومه‌ی معرفت است؛ در عوالم اعلا به روش طولی و شیوه‌ی امتدادی، و در طبقات پایین به روش عرضی؛ تکلیف معیّن و وظیفه‌ی ممیّزی خویش را در راستای ماموریّت بنیادی و در مسیر غایت ذاتی و انحصاری خود دارا هستند.که البته به همان میزان نیز اختیار دارند بل‌که میزبان رزق و روزی معنوی و مسیر فیض و افاضه‌ی گشایش نیز به شمار می‌آیند، امری که مستلزم پذیرش مسولیت خطیر است و خروج از این مدار مقدّس یا اعراض از آن؛ موجب اضمحلال توفیق الهی، امساک فیض یا طرد شدن از ساحت قرب الهی می‌گردد.بر این اساس، ضرورت دارد که هر یک از سطوح یا حلقات زنجیر یا هر یک از سطوح در این سلسله‌ی مراتب اندیشه‌ورزی منظومه‌ی ولایت، نه تنها به تبیین مستند، اشراق منوّر، افاده متعارف و تثبیتِ استوارِ آن اهتمام ورزند؛ بل‌که وظیفه‌ی روشن‌گری جامعه را نیز به عهده گیرند.هم‌چنین نیاز است که هر مرتبه از مراتب مذکور با توجه وافی به سعه‌ی وجودی، مقدار عرفان حاصل، قدرت عملی محصول، تشخیص دقیق نقاط ضعف و قوت خویش؛ خود را در این شبکه‌ی وجودی متراکم، جانمایی و مقوّی کند که با روح فروتنی عمیق و خضوع درونی بسیار، پذیرنده‌ی فیض نو به نو و میزبان رحمت تجدید شونده از حلقه‌ی سابق و رتبه‌ی پیشین و بالادستی خویش باشند و مهم‌تر این‌که محصول اندیشه را سخاوت‌مندانه به زنجیره‌ی بعدی منتقل کنند.باشد که به ظاهر، انجام تکلیف شده باشد و به باطن برکت یابد.ان شاءاللهمحمدمهدی جعفری زاده              نمودار فرضی متصوّر از سطح‌بندی منظومه‌ی سلسله‌وار مراتب جامع‌ اندیشه‌ورزی در اسلاماللهامامتنبوتولایتولایت مطلقه فقیهحکیمعلّامهفیلسوف«صاحب‌نظر» (نظریه‌پرداز)مرجع تقلیدمفسر قرآن کریممجتهدفقیهمصلح اجتماعیشارح فلسفه«مدبّر» (اندیشه‌مند راه‌بردی) (استراتژیست)مجریِ برنامه‌یِ الهی (برنامه‌ریزِ اجرایی) (طراحیِ تاکتیک‌ها)مدیرِ میدانیِ مکتبی (مدیر اجرایی) (فردِ عملیاتی تکنیکیِ)خواصِ بابصیرتپیش‌گامان هدایتمردم (امّت)

Title example

Nicolas Wood

Web Developer

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید