نظریه پردازی پیرامون توحید, نظریه پردازی ها

نظریه‌پردازی پیرامون «الله» در مبنا و مبانی گفتمان‌های اسلامی

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمنِ ٱلرَّحِیمِ

نظریه‌پردازی پیرامون «الله» در مبنا و مبانی گفتمان‌های اسلامی

پیش‌گفتار:

سپاس از آنِ خدا است که بوده است پیش از آن‌که بودنی باشد. بودن نمی‌تواند وجودش را وصف کند، سپس فرمود: بود آن‌گاه که هیچ نبود. و گوینده‌ای او را ستایش نمی‌نمود، بود آن‌گاه که بود شدنی نبود.

سپاس، خدایی راسزاست که او را اوّلی معلوم و آخری متناهی و قبلی قابل درک و بَعدی محدود نبود. و نه نهایتی که در باب آن «تا» گفته شود و نه شخصی تا آن‌که متجزّی شود و نه اختلاف صفتی که نهایتی داشته باشد. پس نه عقل‌ها و خیال‌های آن‌ها و نه فکرها و خطورات آن‌ها و نه عقل‌های خالص و ذهن‌های آن‌ها صفتش را دریابند تا آن‌که بگویند که در چه زمان بوده و از چه چیز آغاز شده و بر چه ظهور دارد و در چه پنهان است.

گاه، زبان عاجز می‌ماند از وصفِ آن‌چه دل، در آن غوطه‌ور است؛ از آن‌چه عقل از درکش فرو می‌ماند و ادراک، در وادیِ آن سرگشته. این نظریه، سفری است در قلم‌رویِ «الله»، نامی که نه تنها از اسماء، که اسم‌الاسم است؛ آینه‌ی تمام‌نمایِ هستی و نقطه‌ی تلاقیِ غیب و شهود.

در این دریای واژه‌ها، نه از تفسیرِ ظاهری، که از عطرِ عرفانیِ آن سخن خواهیم راند. از «الله» آن‌گونه که امامِ عارفان، امام خمینی عزیز، در خُمِ زلفِ سورهالفاتحه تفسیرش کرده؛ و آن‌گونه که جامِ هستی، از بادهِ «بسم‌الله» لبریز گشته است. گویی که «باءِ بسم‌الله»، نقطه‌ی خروجیِ تجلیّاتِ ازلی است و «الله»، نامِ مستأثرِ ذاتِ احدیّت که هر چه هست، در اوست و از او.

از «رحمن»ِ رحیم که رحمتش، چونان امواجِ بی‌کران، ساحلِ وجود را در بر گرفته، تا «رحیم»ِ خاصّ که دستِ لطفش، سالکانِ طریقِ وصال را در بر می‌گیرد. این نوشته، شرحِ شیداییِ دل‌داده‌گانی است که در طلبِ «وجه‌الله» از خود فانی شده و در آینه‌ی اسماء و صفات، جز جمالِ او نمی‌بینند.

به استناد کلام الله مجید، نهج‌الفصاحه، نهج‌البلاغه و اصول‌کافی؛ و با الهام از متونِ عرفانیِ کهن و معاصر، به واکاویِ این حقیقتِ متعالی خواهیم نشست. باشد که این سطور، دریچه‌ای باشد به سویِ معرفتِ «الله» ؛ تا ره‌روانِ طریقِ عشق، در این صحرایِ بی‌کران، توشه‌ای برگیرند و از این خانِ پر از نور، سیراب شوند. این، شرحِ شیدایی است؛ شرحِ «الله».

چکیده:

این نظریه‌پردازی بی‌هیچ اغراقی درباره‌ی اوست که او همان تو هستی اما تو نیستی، دیدن از یک وجه است آنی را که وجوه ندارد اما دارد، توصیف آن‌که در وصف نگنجد و تشریح آن‌که در شرح نشیند، از زبانی که در ذهن تصور نتواند، با قلمی که در دست نلغزد، متنی که به منظور نرساند، مظلومیّت معشوق و معبودی است که مخلوق و عابد در پی آن روانند.

«الله» نه به گونه‌ای است که ما تصوّر می‌کنیم و نه آن‌گونه که منکرانِ کمالات او پنداشته‌اند؛ یگانه‌گی محض، قدمت ازلی، بقای سرمدی، ثبات ذات و صفات، و انحصار خالقیّت. در چهار رکن و پایه به آن نزدیک شدیم که دور نیست اما نزدیکی آن میسّر نیست؛

نخست مبانی هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی «الله»؛ دوم، اسم اعظم و رمز عالم و مدار سلوک؛ سوم، اراده‌ی الهی و قانون علیّت در نظام هستی؛ چهارم، ولایت مطلقه و تحقّق موعود الهی.

بخش اول: مبانی هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی «الله»

  1. «الله» به مثابه‌ی حقیقت مطلق: بساطت محض و کُنهِ متعالی

حقیقت مطلق، در مبانی هستی‌شناسی عرفانی؛ برتر از هر گونه تعیّن و قید است و تنها با صفت «الله» به کمال و تمامیّت معنایی خود می‌رسد. «الله» نه صرفاً یک موجود، بل‌که «مبدأ وجود» و تعیّن غایی است که هرگونه کثرت و تنوعی، تنها جلوه‌ای از ظهور ذات بسیط اوست. هنگامی که در متون متأکد بر آن تأکید شد که «بود آن‌گاه که هیچ نبود» و «نه نهایتی که در باب آن تا گفته شود و نه شخصی تا آن‌که متجزّی شود»، اشاره به همین مقام بساطت محض دارد. این بساطت، که از هرگونه ترکیب ذاتی منزّه است، به معنای نفی صفات نیست، بل‌که به معنای «وحدت صفات» با ذات است. عقل انسان، که در چارچوبِ مخلوق و مقیّد به زمان و مکان است؛ در درک کُنه این اطلاق محصور می‌ماند.

نفی تشبیه و تعطیل به مثابه‌ی دو وجه توحید ذاتی:

مسیر معرفت به «الله» هم‌واره با خطر دو انحراف اساسی هم‌راه بوده است: «تشبیه» و «تعطیل».

«تشبیه»، کوششی برای تنزّل حقیقت متعالی به افقِ ادراکِ محدودِ بشری است؛ جایی که صفات الهی مانند علم، قدرت و اراده به صورت مقیّد و مخلوق‌وار تصوّر می‌شوند. در مقابل، «تعطیل» که گاهی ناشی از افراط در تنزیه است، حقیقت را از هر گونه فعلیّتی در جهان هستی نفی کرده و او را به امری غیرقابل اشاره یا غیر مؤثّر تقلیل می‌دهد.

تحلیل عرفانی بر اساس متون مورد اشاره، راهی متعالی میان این دو مسیر را ترسیم می‌کند. «الله» نه جسم است یعنی نفی تشبیه، و نه فاقد صفت است یعنی نفی تعطیل. این مقام با عبارت‌هایی چون «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» خلاصه می‌شود. هرگونه صفتی که بر او اطلاق می‌شود، با این هدف است که صفت او «کمال مطلق» است. برای مثال، «علم» او نه یک ابزار، بل‌که خودِ حقیقتِ وجودِ اوست که بر تمام معلوم‌ها احاطه دارد؛ این احاطه، نه مکانی، بل‌که «احاطه‌ی وجودی» است. این همان معناست که «او، اوست» به مفهوم شهودی؛ یعنی شناخت او از طریق تعریفی بیرونی میسّر نیست؛ بل‌که از طریق «تطبیق با حقیقت ذات» و رهایی از تعیّنات، رخ می‌دهد. این نفی و اثبات‌ها، در حقیقت، همگی برای زدودن حجاب‌های پندار انسانی از برابر حقیقت قائم مطلق هستند تا سالک، تنها به «وجه‌الله» توجه کند.

  1. تجلی صفات ذات و فعل: «کُرْسِیُّهُ» به مثابه‌ی سعه‌ی احاطه

اگرچه ذات الهی از حیطه‌ی ادراک تنزّه دارد، قلم‌رو تجلیّات او یعنی صفات فعل، که جهان را به قوام درآورده‌اند؛ قابل تأمل هستند. یکی از مهم‌ترین نمادهای این سعه‌ی احاطه، که در آیۀ شریفه‌ی «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ» آمده، واژه‌ی «کُرسی» است. این واژه، که ریشه در جمع‌آوری و پیوند زدن دارد؛ در این ساحت، مفاهیم ژرفی را در خود جای داده است.

تفسیر «کرسی» به «علم نامتناهی»، که از ائمه‌ی معصومین علیهم‌السلام‌اجمعین نیز روایت شده، نشان می‌دهد که تمامی کیهان؛ شامل هفت آسمان و زمین، در گستره‌ی علم الهی چونان قطره‌ای در دریایی بی‌کران قرار دارد. این علم، نه نیازمند مکانی برای تجلّی است و نه مقیّد به زمانی برای ظهور. این احاطه، به لحاظ وجودی، بنیاد تمام هستی است. هم‌چنین، «کرسی» به «حکومت مطلق» او تعبیر می‌شود؛ سلطنتی که تار و پود وجود را درهم تنیده است. زمین و آسمان، از تدبیر لحظه‌ایِ او فارغ نیستند و این تدبیر، هرگز برای او «دشوار نیست» و موجب « خستگی » نمی‌شود؛ زیرا قیام او ذاتی است.

بر اساس برخی شروح، «کرسی» به عالم مادی و جسم اشاره دارد، در حالی که «عرش» به عالم قدس و ماوراءالطّبیعه یا روح، اطلاق می‌گردد. با این حال، در نگاه وحدت‌گرا؛ هر دو، نمودهایی از حیطه‌ی سلطنت و احاطه‌ی الهی هستند که یکی جنبه‌ی جسمانی و دیگری جنبه‌ی روحانیِ عالم را پوشش می‌دهد. مهم‌تر از تمایز مکانی، درک این نکته است که این دو قلم‌رو، تحت تدبیر واحدی قرار دارند که از صفات الهی نشأت می‌گیرد و بر اساس حکمت الهی در حرکت است. این تدبیر، در پرده‌های شب و روز، در کاستن و افزودن روشنایی‌ها، تجلی یافته و هر حرکت در آن، نشانی از «تدبیر اوست».

  1. معرفت شهودی: قوس صعود از علم حصولی به قرب نوافل

معرفت به «الله» در مراتب پایین‌تر، به واسطه‌ی عقل و استدلال حاصل می‌شود اما برای رسیدن به کمال، نیازمند جهش به وادی شهود است. این جهش، از طریق «قرب نوافل» صورت می‌پذیرد که نتیجه‌ی آن، تحقّق مظهریّت صفات الهی در سالک است.

«قرب نوافل» یعنی تقرّب به حقیقت مطلق از طریق جدیّت در انجام اعمال مستحب و مستحسن الهی. این اعمال، تمرین انضباط نفس و گرایش به اراده‌ی الهی هستند. هنگامی که سالک به واسطه‌ی این اعمال، خود را به ساحت قدس نزدیک می‌سازد؛ مورد محبت ویژه‌ی الهی قرار می‌گیرد. این محبت، آغازگر فرآیند «فناء» است؛ جایی که «اراده‌ی شخصی» در «اراده‌ی الهی» مستهلک می‌شود. این «فناء» به معنای نابودی وجود نیست، بل‌که به معنای «نابودی تعیّنات کاذب» و خودبینی محدود است. در این مقام، سالک درمی‌یابد که هر آن‌چه از او صادر می‌شود عمل، گفتار، اراده، پندار؛ بازتابی از اراده‌ی قدسی است.

پس از فناء، مرحله‌ی «بقاء بالله» آغاز می‌شود. در این مقام، سالک دیگر خود را صاحب استقلال نمی‌بیند، بل‌که خود را «بقاء» یافته به «الله»؛ و مظهر کامل اسماء و صفات او در عالم کثرت می‌یابد. این اوج معرفت شهودی است که در آن، انسان نه تنها «می‌داند» که خدا هست بل‌که در هر لحظه؛ تجلّی قدرت، علم و رحمت او را در وجود خود تجربه می‌کند. این انسان، خود تبدیل به آینه‌ای می‌شود که جمال او را در عالم مادی متجلّی می‌سازد و هر فعل و انفعال او، بازتابی از حکمت نامتناهی الهی خواهد بود. این همان نقطه‌ای است که عقل از درکش فرو می‌ماند و ادراک، در وادی این شهود سرگشته باقی می‌ماند، در حالی که دل در آن غوطه‌ور است.

 

بخش دوم: اسم اعظم، رمز عالم و مدار سلوک

  1. اَفضَلُ الذِّکرِ لَا اِلهَ اِلّا اللهُ : رمز گشایش حجاب توحیدی

ذکر و دعا، از پایه‌های اساسی سلوک انسانی است و در این میان، ذکر کلمه‌ی توحید، جای‌گاهی متعالی دارد. بر اساس روایاتی که در متون اسلامی ذکر شده، «اَفضَلُ الذِّکرِ لَا اِلهَ اِلّا اللهُ، وَ اَفضَلُ الدُّعاءِ الحَمدُ للهِ»، اهمیّت این ذکر را به غایت رسانده است. این عبارت، تنها یک شعار نیست؛ بل‌که نقشه‌ای است برای تحول معرفتی سالک.

ذکر «لا إله إلا الله» دربردارندۀ دو مرحله‌ی حیاتی است:

نخست، «نفی» کامل هرگونه معبود، شریک، پندار و تعیّن محدود از ساحت قدس الهی است. این نفی؛ تمامی مخلوقات، اعتبارات، و حتی مفاهیم ذهنی‌ای که بخواهند جای‌گزین حقیقت مطلق شوند را نفی می‌کند تا قلب از تمام تعلّقات تهی گردد.

دوم، «اثبات» یگانه‌گی محضِ حقیقتِ واحدی است که تمام کمالات و حقایق از او نشأت گرفته است. این اثبات، نه به معنای اثبات یک موجود در کنار موجودات دیگر، بل‌که به معنایِ اثباتِ «مبدأِ واحد»ِ تمامِ حقیقت است. ذکر او، کلید اتّصال به این حقیقت مطلق است. این واژه، دروازه‌ای است که نه تنها کافر را از کفر خارج می‌کند، بل‌که عارف را از حجابِ کثرت، می‌رهاند.

  1. اسماء الحسنی؛ جلوه‌گاه صفات بی‌پایان و طریق احصاء

شناخت «الله» در مقام ذات نامتناهی، به طور مستقیم میسّر نیست؛ از این رو، خداوند متعال از طریق اسماء و صفات خود تجلّی می‌یابد. این اسماء، که جلوه‌هایی از صفات بی‌نهایت «الله» هستند؛ خود، راهی برای تقرّب و درک مراتب وجودی او محسوب می‌شوند.

احصاء اسماء الهی، صرفاً حفظ لغوی این نود و نُه نام یا بیش‌تر نیست؛ بل‌که «درک عمیق معانی و تجلیّات هر اسم» در پهنه‌ی هستی و درونیّات سالک است. هر اسمی، دریچه‌ای به یکی از جنبه‌های کمال مطلق است. برای مثال، شناخت «العلیم» یعنی درک حضور علم او در تمامی اعصار و امصار، و شناخت «القدیر» یعنی درک نفی عجز از ساحت او.

این شناخت، به سالک می‌آموزد که صفات الهی نظیر علم، سمع، بصر، قدرت؛ نه پدیده‌هایی عارضی یا مقیّد به زمان و مکان مانند صفات مخلوق، بل‌که عین ذات او هستند. آن‌گاه که هنوز مخلوقی نبوده، علم او «معلوم» بود، و قدرت او «مقدور» بود. این ثبات ذاتی صفات، نقطه‌ی مقابل تحوّل و زوال صفات مخلوقات است. درک این نکته، سالک را از تعلّق به مظاهر فناپذیر رهایی داده و به سوی حقیقت «همیشه‌گی» که همیشه‌ی عالم بوده و خواهد بود، سوق می‌دهد.

  1. ولایت الهی؛ تجلّی «عباد صالحون» و وراثت زمین

مفهوم وراثت زمین توسط «عباد صالحون»، که در متون آسمانی از جمله زبور وعده داده شده؛ مستقیماً به تحقّق توحید و ولایت الهی در لایه‌ی اجتماعی و عملی پیوند خورده است. این صالحون، تنها به لحاظ اعمال نیکو شایسته نیستند؛ بل‌که مظهر «ولایت الهی» در زمین محسوب می‌شوند.

واژه‌ی «صالحون» گستره‌ای از کمالات را در بر می‌گیرد: شایسته‌گی در ایمان و یکتاپرستی، کمال عمل، اوج دانش، تدبیر حکیمانه و استواری روحی. این افراد، همان «خلفاء» خداوند در زمین هستند؛ اشخاصی که آیین عشق و توحید را در دل عالم ریشه‌دار می‌سازند. اگرچه تفسیر این آیه به یاران «مهدی موعود عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف» اشاره دارد؛ اما این تفسیر، تنها نمودی از حقیقت کلی آن است. حقیقت این است که در هر زمان؛ زمین تحت حاکمیّت اشخاصی است که تجلّی‌گاه اراده و مشیت الهی باشند.

این وراثت، همان تحقّق نظام خلقت بر اساس نظم الهی است؛ نظمی که ریشه در «مشیّت ازلی» دارد. «عباد صالحون» اشخاصی هستند که با فنای در اراده‌ی حقّ، خود را از هرگونه شرک در اراده رها ساخته‌اند و از این رو، شایسته‌گی یافته‌اند که زمین، یعنی عرصه‌ی ظهور صفات الهی، میراث آن‌ها گردد تا نظامی را پی‌افکنند که در آن، جز در آستان حضرت حقّ، سر فرود نیاورند و هیچ شریکی را در ملک هستی، هم‌سر او نپندارند. این تحقّق اجتماعی توحید، نهایتِ سیر عملی سالک است که با ارث بردن زمین هم‌راه است.

 

بخش سوم: اراده‌ی الهی و قانون علیّت در نظام هستی

  1. علم غیبی و مشیّت ازلی: احاطه‌ی نامتناهی بر آن‌چه بوده، هست و خواهد بود

حقیقت مطلق، یعنی «الله»، نه تنها از ازل بوده؛ بل‌که تمامی هستی، در «علم نامتناهی و اراده‌ی ازلی» او شکل گرفته است. این علم، که در زمره‌ی صفات ذاتیّه است، با علم حصولی مخلوق تفاوت ماهوی دارد؛ زیرا علم مخلوق، متأخّر از معلوم است، در حالی که علم الهی، «محیط بر کلّ» است و هیچ چیز خارج از دایره‌ی ادراک او نیست. این حقیقت، به‌صورت مکملی در حدیث مشهور: «ما شاءَ اللهُ کانَ وَ ما لَم یَشَأ لَم یَکُن» تبلور یافته است.

این جمله، بیان‌گر این است که مشیّت ازلی «الله»، حاکم مطلق بر تمامی تحوّلات عالم است. هیچ حادثه‌ای، از ذره‌ای تا کهکشانی، خارج از این دایره‌ی علم و اراده رخ نمی‌دهد. این حاکمیّت، نه از سر اجبار و جبر، بل‌که برآمده از کمالِ علم، حکمت نامتناهی، و رحمت واسعه‌ی الهی است. خداوند، بر اساس محاسباتِ بی‌نقصِ حکمتش، نظام هستی را بر اساس «قانون علیّت» بنا نهاده است؛ هر پدیده‌ای، علتی دارد که خودش معلولِ علل پیشین است؛ اما ریشه‌ی نهایی این زنجیره‌ی علل و معلول‌ها، به اراده‌ی ازلی و مشیّتِ بی‌چون و چرای «الله» باز می‌گردد.

  1. تدبیر عالم و استقلال حقّ از سبب

درک این تدبیر الهی، سالک را به سمت «تسلیم معرفت‌شناختی» سوق می‌دهد. این تسلیم، به معنای پذیرش این حقیقت است که تمامی امور، در نهایت به ارادۀ حکیمانه‌ی او بازمی‌گردند. این پذیرش، نه از سر ضعف و درماندگی؛ بل‌که از روی عشق، معرفت و اطمینان کامل به کمال تدبیر اوست. اگر تدبیر او در ظاهر، دارای نقص یا شرّ به نظر آید؛ این نقص در نگاه محدود ماست، نه در حکیمانه بودن آن اراده.

نکته‌ی کلیدی در تمایز خالق و مخلوق در بحث علیّت، مسئله «استقلال» است. مخلوق، معلول است و وجودش وابسته به علت است؛ خواه آن علت، علت مادی باشد یا روحانی. اما «الله»، «قائم به ذات» است؛ وجود او وابسته به عاملی پیشین نیست و «وجودش از نیستی» پیشی گرفته است. هر آن‌چه که مخلوق است، در پرتو اراده‌ی او در سلسله‌ی علل قرار گرفته؛ اما خودِ اراده‌ی الهی، نیازمند عاملی نیست.

این درک، مانع از آن می‌شود که انسان به علل ظاهری امور یا همان علل عرضی، بسنده کند و یا نسبت به تقدیرات الهی که همان مشیّت ذاتی است، بدبین باشد. سالک با این بصیرت، در هر پدیده‌ای، حتی در چرخش شب و روز و کاستن نور، نشانی از حکمت «الله» می‌یابد و این تدبیرِ لایتغیّر را نه تنها می‌پذیرد؛ بل‌که در آن به آرامش نهایی می‌رسد. این مقام، یعنی دیدن قانون‌مندیِ مطلق، به عنوان پردۀ نازلی از حکمتِ مطلق.

  1. استمرار فیض الهی: حفظ آسمان‌ها و زمین بدون دشواری

در تداوم مبحث تدبیر، تأکید بر این نکته ضروری است که حفظ و نگه‌داری نظام هستی، برای «الله» هیچ دشواری و سنگینی را به هم‌راه ندارد. این مسئله، بر اطلاق قدرت و کمال علم او دلالت دارد.

برخلاف هر موجود مقیّد، که برای حفظ ساختار خود نیازمند صرف انرژی و زمان است؛ خداوند متعال، بدون هیچ‌گونه تلاشی، آسمان‌ها و زمین را در جای‌گاه خود حفظ و تدبیر می‌نماید. این تواناییِ مطلق برای حفظ و اداره‌ی موجودات کثیر، نشانۀ «والای بزرگ» بودن اوست؛ به این معنا که ذات او چنان غنیّ است که اداره‌ی بی‌نهایت در دایره‌ی وجود او، هیچ کاهشی در قدرت و کمالش ایجاد نمی‌کند. این استمرار فیض، خود بزرگ‌ترین دلیل بر ثبات ذات و صفات اوست. هر لحظه که جهان برقرار است، گواهی است بر این حقیقت که «او» در اوج قدرت و استقلال خویش باقی است.

 

بخش چهارم: ولایت مطلقه و تحقّق موعود الهی

  1. ولایت مطلقه؛ مظهر تجلّی اسماء و تبیین «ولیّ» از منظر حکمت عملی

اگر در بخش‌های پیشین، به وحدت وجودی و کمال صفاتی «الله» پرداختیم؛ در این بخش، جلوه‌ی عملی و طریقه‌ی اتّصال انسان به این حقیقت مطلق را در قالب مفهوم «ولایت مطلقه» بررسی می‌کنیم. معرفت حقیقی به «الله» جز با داشتن «ولیّی» از جانب خدا که هدایت کند، حاصل نمی‌شود. این ولیّ، مظهر تجلّی اراده و صفات الهی در عالم امکان است.

ولایت الهی، همان ریسمانی است که خداوند میان خود و بنده‌گان قرار داده است. این ریسمان، تجلّی اسماء و صفات او در قالب یک وجود متعیّن و معصوم است. «ولیّ» در این مقام، تنها یک واسطه‌ی روحانی نیست؛ بل‌که «مظهرِ کاملِ اسماء و صفات» الهی است؛ به گونه‌ای که هر فعل و انفعالی از او، بازتابی از ارادۀ حکیمانه‌ی «الله» خواهد بود. این همان مفهومِ «خلافه» یا جانشینی الهی است که تجلّی «الله» در عالم امکان محسوب می‌شود.

نزدیک شدن به این جای‌گاه از طریق «قرب نوافل» میسّر است؛ جایی که سالک با انجام مستحبات و اعمال نیک، چنان خود را به حقیقت واحد نزدیک می‌سازد که مشمول محبّت ویژه‌ی الهی می‌شود. در این فرآیند، اراده‌ی سالک در اراده‌ی الهی مستهلک شده عینِ فناء فی الله؛ سپس وجود مستقل خود را از دست می‌دهد و خود را بقاء یافته به «الله» و متجلّی کننده‌ی صفات او می‌یابد عینِ بقاء بالله. این همان اوج معرفت شهودی است که در آن، انسان، «الله» را نه از طریق استدلال عقلی؛ بل‌که از طریق نوری که در قلبش تجلی یافته، درک می‌کند. او در این مقام، از حالتی که تنها «شناساینده‌ی الله» است، فراتر رفته و به «مظهرِ کامل» صفات او بدل می‌گردد.

  1. تحقّق نهایی: ارث زمین توسط «عباد صالحون» و ظهور نظم الهی

همان‌طور که در آیات و روایات اشاره شده است، این مسیر سلوکی و معرفتی، غایت عملی خود را در تحقق یک نظام جهانی مبتنی بر توحید محض می‌یابد؛ یعنی «وراثت زمین» توسط همان «عباد صالحون».

این وراثت، به معنای غصب قدرت یا سلطه‌ی مادّی صرف نیست؛ بل‌که به معنای «استیلای کامل توحید عملی و معرفتی» بر تمامی شئون حیات است. زمین، که مظهر و عرصه‌ی ظهورِ صفات الهی است، تنها زمانی به طور کامل تحت سیطره‌ی عدل و حکمت قرار می‌گیرد که حاکمان آن، مظهر کامل ولایت الهی باشند. این وارثان، اشخاصی هستند که تمامی تعیّنات و انگیزه‌های کثرت‌طلبانه در وجودشان ذوب شده و به کمال استقامت روحی رسیده‌اند.

این تحقّق، همان ظهور نظمی است که از پیش در علم غیبی «الله» مقدّر شده بود. این نظم، لزوماً محدود به یک برهه‌ی تاریخی خاص نیست؛ اما نمود آشکار و کامل آن، در یاران منجی عالم متجلّی می‌شود که در رکاب او قد علم می‌کنند تا آیین عشق و توحید را در زمین ریشه‌دار سازند و لرزه‌ی ترس را از وجود مردم بزدایند تا جُز در آستان حضرت او سر فرود نیاورند. این همان «عهد» الهی است که پس از موسی علیه‌السلام و عیسی علیه‌السلام، به پیامبر خاتم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و بعد از ایشان به امامان معصوم علیهم‌السلام‌اجمعین واصل گردید و نهایتاً با ظهور موعود، به اوج تحقق خود می‌رسد.

  1. نفی تشبیه و تعطیل؛ محافظت از ساحتِ ذاتِ احدیّت

در نهایت، فهم این مراتبِ عرفانی و تحقِق عملی ولایت، منوط به پایبندی مطلق به اصل «توحید ذاتی» و پرهیز از دو مغالطه‌ی بزرگ است: «تشبیه» و «تعطیل».

«تشبیه»: یعنی محدود کردن ذات و صفات مطلق به قالب‌های ذهنی یا مادی مخلوق. این انحراف، با آیه‌ی شریفه‌ی «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» نفی می‌شود. هر آن‌چه قابل تجزیه باشد، یا در آن کم و بیش تصوّر شود؛ مخلوقی است که از تناهی خویش، به خالق نامتناهی خود اشاره دارد. ذات کبریایی از تجزیه و ترکیب، فزونی و کاستی منزّه است.

«تعطیل»: یعنی نفی صفات کمال از ذات الهی به بهانه‌ی تنزیهِ مطلق. این امر نیز، ساحت کمال او را نادیده می‌گیرد. همان‌طور که در متون اسلام آمده؛ صفاتی چون علم، سمع و قدرت، عینِ ذات او هستند و نفی آن‌ها، نفی خود اوست.

تحقق این نظریه در گرو فهم این نکته است که «الله» نه به گونه‌ای است که ما تصوّر می‌کنیم یعنی «تشبیه»، و نه آن‌گونه که منکرانِ کمالات او پنداشته‌اند یعنی «تعطیل». او آن‌گونه است که «خود را معرفی کرده است»؛ یگانه‌گی محض، قدمت ازلی، بقای سرمدی، ثبات ذات و صفات، و انحصار خالقیّت.

باشد که به ظاهر، انجام تکلیف شده باشد و به باطن برکت یابد.

ان شاءالله

محمدمهدی جعفری زاده

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید